نتایح جستجو

  1. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    خانه را تقریباً دور زد. ناگهان پله‌هایی را دیدم که گویا به زیرزمین راه داشت! وحشت در جانم بیشتر شد و فریادم به هوا رفت. «چیکار می‌کنی؟ ولم کن. من، من از زیرزمین می‌ترسم!» شاید نزدیک به ده پله من را پایین کشید سپس درِ داغان و قدیمی‌اش را باز کرد و با یک حرکت من را به داخل انداخت! نفهمیدم چه کنم،...
  2. G

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    سلام وقت بخیر درخواست تگ فرعی دارم. https://forum.cafewriters.xyz/threads/43774/
  3. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام وقت بخیر ممنونم. پارت جدید ارسال شد.
  4. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    باردیگر تقریباً فغان زد. «دختر برادر من بود! دختر مهران راستاد.» به یک‌باره جهان برایم از کار افتاد! دیگر دل‌آرا نبودم، اصلاً ندانستم چه می‌کنم. برسرش جیغ کشیدم «تمومش کن لعنتی!» می‌خواستم خانه‌اش را روی سرش خراب کنم. نام مروارید تمام جانم را یک‌جا آتش زد، حرفش دنیایم را از هم پاشاند و همه‌چیز...
  5. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    پیرزن نیم نگاه به پسرش انداخت، ابروهای قهوه‌ای تاتو شده‌اش را چنان درهم کشید که چروک‌های ریز و درشتی روی پیشانی‌اش غوغا کرد. «مادرت ارتباطش رو خوب می‌فهمه!» با همان چهرۀ هیولایی پوزخند زد. «تنها اومدی؟ کجاست؟ هنوزم می‌خواد قایم بشه؟ البته حق داره؛ از ترس خاندان راستاد و از ترس پدرش!» و یک‌بار...
  6. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    اتفاقی که افتاده غیرقابل باور بود. آخر برای چه؟ آیا واقعاً یک نفر سعی کرد بی‌هوشم کند؟ و بی‌تردید موفق هم شد. اصلاً این سوال احمقانه نمی‌دانم چرا در مغزم جولان می‌داد! همانطور که هوشیار می‌شدم به آرامی همه‌چیز یک‌بار دیگر تکرار شد. صدای صحبت دو نفر اولین چیزهایی بود که از دنیای اطرافم درک کردم...
  7. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام ممنونم. پارت جدید ارسال شد.
  8. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    پس از شستن دست و صورتم بی‌هیچ سخنی مانتویم را پوشیدم و به گفتۀ او آمادۀ رفتن شدم. صبح می‌توانست دل‌انگیز باشد اگر در کنار اهورا نمی‌نشستم. هوا می‌توانست در زیباترین و بهترین حالتش باشد اگر روزم را با او شروع نمی‌کردم. در خودرویش سکوت کامل میانمان حکم فرما بود، غیر از آن پلاستیک کوچکی که روی...
  9. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    همزمان با بسته شدن دیدگانم سیلی از اشک روی صورتم جاری شد. لب‌هایم می‌لرزیدند؛ کم‌کم این رعشه به سراسر جانم سرایت کرد و به سختی نفس کشیدم. ای کاش از همان روز اول می‌دانستم او آمده که زندگی‌‎‌مان را خراب کند. کاش خبر داشتم که می‌خواهد مروارید را برای همیشه از ما بگیرد. روی مبلی نشستم و بی‌صدا اشک...
  10. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب خوش ممنون بله بیشتر سهوی هستن یعنی متوجشون نمی شم. پارت جدید ارسال شد.
  11. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «بشین تا سرد نشده بخور!» هنوز حرفش تمام نشده که پیتزایی که برایم گذاشته را با یک حرکت به سمت کابینت‌ها و یا شاید دیوار پرتاب کردم سپس به چهره‌اش خیره شدم و دندان‌هایم را روی هم فشار دادم. «خوبه! می‌بینم که خیلی خوب می‌تونی با گذشتۀ کثیفت کنار بیای و زندگیت رو کنی.» خیره نگاهم کرد، نه خم به...
  12. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    به یادش که افتادم خواب هم از دیدگانم ربوده شد. چشم‌هایم را باز کردم و سریع نشستم. قبل از هر چیز در اتاق را دیدم که نیمه‌باز است! خواب نبودم، من هنوز در خانۀ اهورا هستم؛ ملکی که گویی کسی به جز خودش در آن حضور ندارد. از روی تخت که بلند شدم ناگهان سمت چپم با کمی فاصله پنجرۀ تاریک اتاق را دیدم و برق...
  13. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    آسانسور باز شد و ما هم‌چنان بی‌حرکت بودیم. بدون شک اگر احوالم تا این اندازه نا به سامان نبود آنقدر در مقابلش مقاومت می‌کردم که دست بردارد اما در این لحظه امکان نداشت بتوانم کاری کنم. سکوت مضحک میانمان را باز هم او درهم شکست. خیره به صورتم آهسته زمزمه کرد: «تهدیدت رو که عملی کردی، حالا از آسانسور...
  14. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب خوش موارد رو اصلاح کردم امیدوارم بدون ایراد باشه.
  15. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «تو حق نداری به من دست بزنی.» به سرعت عقب کشید، سر تکان داد و به بیرون اشاره کرد. «خیلی خب، راه بیفت.» نباید همراهش می‌رفتم. باید می‌توانستم محکم مقابلش بایستم و نشانش بدهم دل‌آرا جاوید هستم، دختری که کسی نمی‌تواند به کاری مجبورش کند؛ البته به جز میثم جاوید! اما سرم گیج می‌رفت و تنم ضعیف بود،...
  16. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    با مردی که تقریباً شش‌سال قبل دیدم تفاوت چندانی نکرده، غیر از آنکه چهره‌اش جا افتاده و خطوط باریک و کمرنگی روی پیشانی‌اش دیده می‌شود. موهایش هنوز کاملاً سیاه هستند و لابه‌لایش رنگی از سفیدی ندارد. هنوز هم همان آدم است، همانی که مثل گذشته صورتش شش تیغ است و کمتر زمانی محاسنی پوست صورتش را همراهی...
  17. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام، وقت بخیر مواردی که گفتید اصلاح شد. پارت جدید ارسال شد.
  18. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    هنوز از در اصلی ساختمان دور نشده که ناگهان صدایی شنید. به عقب چرخید و دو غولتشن سیاه پوش را دید. مردهایی که شبیه به گرگ‌هایی به طعمۀ بی‌دفاعی خیره ماندند و او را ارزیابی می‌کردند! زنگ خطر در گوش دخترک صدا کرد. آیا باید فرار کند؟ مردها دقیق نگاهش کردند، مشخصاتش را دیدند و او را شناختند سپس با...
  19. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    از دستشویی که بیرون آمد لیلا مقابلش قرار گرفت. انگار در انتظارش بود که با کسی دردی از دل بگوید؛ خاله‌ای که از او کم سن‌تر است. با چهرۀ نزار اهورا را نگریست سپس قدمی دیگر به سویش جلو رفت. «آدمای احمد و حاج بابا امروز علیرضا رو بدجور کتک زدن. زندگی داره برام سخت میشه. نمی‌دونم باید چیکار کنم؟ چرا...
  20. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    افروز آشفته‌تر از قبل تقریباً فغان زد. «اون خیلی کله‌شق و لجبازه، یک‌هفته‌ست اونجاست. چیکار باید بکنم؟» چشم‌های لیلا برای ثانیه‌ای تیره شد. گلویش مثل صحرای بی آب و علف خشکی را فریاد زد. گیج و سردرگم نگاهی به اطرافش انداخت. در نهایت موبایلش را پایین آورد و پلک‌هایش را روی هم بست و زیر لب زمزمه...
عقب
بالا پایین