نتایح جستجو

  1. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    سیاوش این حرف را که زد و از رها خداحافظی کرد و به سمت پله‌ها رفت. از ساختمان بیرون که آمد نگاهی چرخاند. هیوا و آرامش از پیاده‌رو به سمت خیابان می‌رفتند. سوار ماشین شد و آرام حرکت کرد. به دنبالشان می‌رفت اما خیلی نزدیک نمی‌شد که آن‌ها را متوجه خود کند. وقتی به پارک رسیدند وارد پارک شدند. سیاوش هم...
  2. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    سیاوش وقتی آرامش را کمی آرام کرد، او را در آغوش گرفت و از روی زمین برخاست. هیوا با چشمان سرد و بی‌تفاوت نگاهش می کرد. تحمل نگاهش را نداشت که سر به زیر انداخت و گفت: - چیکار کنم؟ بابام حکم کرد بیام دنبالتون. نه اینکه خودم نخوام بیام؛ نمی‌خواستم چون تو نمی‌خواستی. شدم چوب دو سر طلا. آرامش دستی به...
  3. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    طول مسیر آرامش و سیاوش یک بند کل‌کل می‌کردند. اما هیوا همچنان ساکت بود. وقتی با ماشین وارد خانه شدند و توقف کردند. آرامش با شوق از ماشین پیاده شد و به سمت ساختمان دوید. سیاوش هم دستش به دستگیره رفت که هیوا صدایش زد: - آقای یاوری. سیاوش متعجب به سمت عقب برگشت، تلخ‌خندید و گفت: - تو بودی گفتی...
  4. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    ساعت چهار بعدازظهر بود. توی اتاق کارش مشغول رسیدگی به کارهایش بود و تلفنی با یکی از کارمندانش صحبت می‌کرد. آرامش هم این سوی میز روی مبلی نشسته بود و پازل درست می‌کرد. ضرباتی به در اتاق خورد و سیاوش وارد اتاق شد، آرامش تا او را دید دستانش را بهم کوبید و گفت: - آخ جون عمو بیا کمکم. یونس نیم...
  5. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    *** سر میز صبحانه بودند. به خواست یونس مجبور شده بود به ماندن. سر میز نگاهش را به یونس داد و گفت: - دایی جون، من با اجازه‌تون امروز می‌خوام یه سر بزنم به رستوران. یونس سری تکان داد و گفت: - کار خوبی می‌کنی دخترم، سیاوش داره می ره دفتر آقای حسنی، تو مسیرش تو رو هم می‌رسونه. هیوا متعجب سر بلند کرد...
  6. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    یک رستوان نه چندان بزرگ اما با معماری و طراحی شیک که در وهله‌ی اول هر کسی را مجذوب نما و طراحی بیرونیش می‌کرد. به در که رسید دربان اتو کشیده‌ی که کنار در ایستاده بود سریع در را باز کرد و گفت: - سلام خانم، خوش اومدید. بهترید؟ نگاهش را به آن مرد میانسال داد و مهربان جوابش را داد و بعد وارد...
  7. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    بالاخره سوییچ را از زیر وسایل ریز و درشتی که داخل کیف بود پیدا کرد و نفس راحتی کشید و با شیطنت گفت: - ماموریت سختی بود. نگاهش به سمت هیوا چرخید، با حرص پنهانی نگاهش می‌کرد. سعید از این نگاه جا خورد و با لبخندی که سعی می‌کرد مهارش کند گفت: - معذرت می‌خوام، آخه خیلی شلوغ بود. هیوا پر حرص کیفش را...
  8. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    سعید خواست از کنار ماشین رد شود و بگذرد اما سیاوش که به سوی ماشینش پیش می‌آمد آن‌ها را دید و سعید سری تکان داد و بعد از ماشین او توقف کرد. هیوا کیفش را داخل ماشین گذاشت و خودش پیاده شد. سعید هم ناچاراً پیاده شد. سیامک با حالی پریشانی و چشمانی که از گریه‌ی زیاد ورم کرده بود نزدیک ماشینش ایستاده...
  9. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    هیوا سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و با چشمان بسته به اتفاقاتی که افتاده بود فکر می‌کرد. به خاطر فشاری که روی گچ دستش موقعی که سیاوش او را گرفت و عقب کشید آمده بود درد داشت اما سعی می‌کرد بروز ندهد. سعید نیم نگاهی به او انداخت و گفت: -هیوا خانوم حالتون خوبه؟ -خوبم طوریم نیست. سعید باز...
  10. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    **** شیدا به خاطر شدت جراحت و سوختگی دستش را از دست داده بود و مجبور شدند تا بالای آرنج قطع کنند. باوکیلی که گرفت از سیاوش وهیوا شکایت کرد و به کل منکر این شده بود که او اسید با خودش داشته است و عنوان کرد سیاوش و هیوا قصد کشتنش را داشتند و سعید قصد داشته مانعشان شود. با انکار شیدا، عملا سیاوش و...
  11. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    *** با عجله وارد بیمارستان شد و خودش را به بخش سی سی یو رساند. مریم پشت در اتاق روی صندلی نشسته بود و گریه می‌کرد و یونس آن‌طرف‌تر داشت با دکتر صحبت می‌کرد. یوسف هم خودشان را به آن‌ها رساند. سلامی به دکتر داد و گفت: - چی شده یونس؟ حالش چطوره؟ یونس خطاب به دکتر گفت: - ایشون برادرم هستن؛ دکتر...
  12. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    *** چهل روز سخت گذشت و مراسم چهل‌مین روز درگذشت سیامک خوب و شلوغ برگزار شد. ساعت از پنج عصر می‌گذشت که اقوام و آشنایان که برای عرض تسلیت به خانه‌ی یونس آمده بودند آن جا را ترک کردند. اما خاله مینو و پسرش سعید و جیران و دخترش آرزو هم هنوز حضور داشتند. زن‌ها مشغول کمک کردن و جمع و جور کردن بودند...
  13. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    نزدیک استخر روی نیمکت چوبی و زیبایی نزدیک استخر نشست. دقایقی بعد جیران نزدیکش و در کنارش نشست. هیوا همینطور که نگاهش روی آب استخر بود گفت: - نداشتن خیلی سخته، اونم نداشتن پدر و مادر. من داشتم و نداشتمشون. حال و روزم همیشه داغون بود، بچه‌م چی میشه؟ جیران سر به زیر انداخت. اشک روی گونه‌اش دوید و...
  14. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    وقتی رسید که هیوا با آرامش از خانه‌شان بیرون آمده بود و به سمت ماشینش می‌رفت. سریع از تاکسی پیاده شد و خودش را به آن‌ها رساند. - آرامش، عمو به مادرت بگو خیلی بی‌معرفته. آرامش با ذوق خندید و همان لحظه همان را به مادرش گفت، هیوا چشم غره‌ی به جان آرامش زد و دوباره تند به سیاوش نگاه کرد و به سمت...
  15. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    مدتی سکوت کرد تا به خودش مسلط شد و گفت: - خانم یاوری، می بخشید البته به فامیلی آقا سیامک صداتون می زنم، می تونم هیوا خانم صداتون کنم. اما هیوا باز تند گفت: - با همین خانم یاوری خیلی راحتم، اما رحمانی بر خلاف حرفش گفت: -هیوا خانم، بحث علاقه ست. درست نیست که... -بهتره هر چی که هست فراموشش کنید آقا...
  16. م . صالحی

    نقد کاربر نقد رمان در طالع منی | م.صالحی

    سلام و درود . ممنون دوست عزیز از اینکه وقت گذاشتید و خوندید ممنون از نظر لطف و نگاه قشنگتون. این رمان دوجلدی تموم شده فقط منتظرم رمان فریادهای در گلو مانده رو تموم کنم تا باز این رو ادامه بدم اما چشم به خاطر شما ادامه ش رو کم کم می ذارم
  17. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    رحمانی روی صندلیش پشت میز لمیده بود و نگاهش مات صفحه ی کامپیوترش بود و موبایلش توی دستش می فشرد گویا به حرفهای هیوا فکر می کرد که با ورود ناگهانی سیاوش جا خورد. سیاوش در را پشت سرش بست و جلو رفت. نزدیک میز که رسید ایستاد. فقط با نگاه بازجویانه اش او را نگاه می کرد. رحمانی با ترسی که برخاست. فکر...
  18. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    توصیه هایش را تاکید و کمی تهدیدگونه به دخترش آرامش یادآوری کرد و بعد از اینکه لباس شیک و زیبایی پوشید، سوییچ ماشینش را برداشت و از خانه بیرون زد. وقتی با ماشین از پارکینگ خارج شد ، سیاوش هم که از دور می آمد با دیدن ماشین او به جای توقف به دنبالش رفت. آمده بود تا با هیوا صحبت کند اما وقتی دید...
  19. م . صالحی

    اتمام یافته رمان فریادهای در گلو مانده | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    تا وارد خانه شد، آرامش را صدا زد، اما آرامش خانه نبود. دست سیامک را گرفت و او را به سوی آشپزخانه برد. صندلی برایش عقب کشید و او را روی صندلی نشاند و گفت: - خب پسر خوبم، اول غذاش رو می‌‌خوره بعد می‌‌ره حموم می‌‌‌کنه. سیامک فقط نگاهش می کرد و لبخندی روی لبش بود. هیوا سریع غذای که از قبل داشتند گرم...
  20. م . صالحی

    پایان‌نقدوبررسی نقد شورای رمان حکم عشق | م.صالحی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    نقد عالی و به جا و نکته سنج بود، خیلی کمک می کنه که توی بازنویسی رمان ازش استفاده کنم، ممنون از وقتی که برای رمان من گذاشتید و با دقت بالا همه چیز را در نظر گرفتید. حتما وقتی رمان شروع کردم برای ادامه دادن این موارد را لحاظ خواهم کرد. باز هم سپاس بیکران
عقب
بالا پایین