دعا میکنی و دعا میکنی و دعا
امید داری که کسی به تو گوش میدهد
کلافه میشوی چون جوابی نیست
تلاش میکنی تا نشانهای پیدا کنی
هر اتفاقی را به نحوی به او ربط میدهی
هر بد و خوبی را به شکلی تفسیر و تحلیل میکنی
تا باور کنی کسی حواسش به تو هست
تا احساس نکنی در این دنیای بیتفاوت و گنگ تنها هستی
و...
آنچه گفتنی بود، گفته شد
گرچه ناگفتهها بسیار است
این قلم به قدر وسع خود، چند صفحهای را سیاه کرده
این عطش برای ابراز و شنیده شدن، از کجا سرچشمه میگیرد؟
این روح پیر، چند گوش و روان را قرض گرفت
تا حال خود را روایت کند
در آرزوی یک پایان بندی
گرچه دوست دارم حال پسر بچهای را داشته باشم
که پس از...
دیوانهای وارد شهر شد.
از چهرهی زندگی و مرگ سخن گفت.
از آنچه هر روز در میان درختان و زمین میبیند.
از اینکه شبها چطور به سردی خاک و سیاهی آسمان خیره میشود.
از سنگینی بار شنیدن صدای سکوت جهان حرف زد.
به راهب گفت که کتابهای معبد را نمیتواند به زبان خود ترجمه کند.
به مردم گفت که در شهری دیگر،...
درخشش آفتاب روی چمنها طلاییتر بود.
هوای بهار بعد از نم باران لطیف بود.
آدمها توی خیابان زیر لب ترانه زمزمه میکردند.
بخار ذرت مکزیکی سوز پاییز را رنگ میکرد.
سرخی بینی آدمها توی زمستان جذاب بود.
به هر بهانهای مسافتها را پیاده طی میکردم.
با خود حرف میزدم و به ماورا میاندیشیدم.
صدای تنفس...
اگر تمام درد و غم و تنهایی خود را در جان کلمات و ساختار دستور زبان بنشانی،
اگر تاریکی و خشم خود را روی یک بوم بزرگ رنگ کنی،
تا جایی که طیف نور مرئی به تو اجازه میدهد،
و اگر ترس خود را فریاد بزنی،
و تمام زیر و بم پهنای شنیداری را پوشش دهی،
اگر دست آشنایی را بفشاری،
و تمام گرمی و احساست را انتقال...
تمام حرف و حسهایی که به نور روز آلرژی دارند،
بعد از سالها در کپهای از درد و انزجار و عقده روی هم تلنبار شدهاند.
در گوشهی یک اتاق تاریک، رادیواکتیو شدهاند.
انگار که معجزهای رخ داده، روحی در آنها دمیده شده.
فرانکشتاین من از پنهان شدن در اتاقش خسته شده.
این دیو بیشاخودم اخیراً بیش از حد...
سایههای توی سرم از ساختمانهای این شهر بزرگترند.
وزنشان روی شانههایم سنگینی میکند.
حتی در خواب مرا رها نمیکنند.
در لباس کابوسها و تصاویر آشفته در ناخودآگاهم پرسه میزنند.
صبح با ذهنی خسته بیدار میشوم.
حواسم را با کار پرت میکنم.
بعد از آن چند ساعتی وقت میکشم.
این مغز همچنان با خود...
نمیتونی بگی دقیقاً کجای کار میلنگه.
گلویت ناگهان خشک میشود.
یک حس آشفته تو را در یک هزارتوی تاریک فرو میکشد.
تکتک دیوارهایش آشنا و کهنه هستند.
تکتک پیچوخمهایش را حفظ هستی.
از خونه میزنی بیرون، شاید تصاویر روزمرگی آرامت کند.
حجمها و رنگها و صداها اطرافت غوطهور میشوند.
مهی غلیظ انگار...
حقیقت چون تنش به تن جسم خورد،
همچون گل خشک شدهای شکست.
عاشق ایده عاشق بودن،
چرا که تنها امر انتزاعی دستخوش فرسایش نیست.
جاودانگی از جنس تجرد است.
این روان محدود، به هر چه دست بزند میرا می شود.
به خیال تصاحب خورشید،
تنها شب پرهای را محصور میکنی.
محکوم به جستوجو،
چارهای جز اندیشیدن ندارم،...
باور داشتم که هندسه اقتباسی از قوس لبهای توست.
علم موسیقی را برای درک آوای صدای تو درس میدادند.
انحنای اندام تو با کدام تابع رسم میشد؟
میترسیدم هنگام لمست، زبری انگشتانم روی تنت خراش بیندازد.
کدام نقاش میتوانست رخ تو را روی بوم به تجسد در آورد؟
هیچ عطاری نمیتوانست عطر موهایت رو در شیشه...
حقیقت همچون سنگی در تاریکی فرو میافتد
منتظر صدای برخوردش میایستم
تا این فاصله را تخمین بزنم.
سالهای نوری در این سیاهی به کار نمیآید.
به عمق تاریکی مینگرم
تا در وجودم تکثیر شود،
همچون دو آینهای که روبهروی هم ایستادهاند.
پوچی در بینهایت ضرب میشود.
این ابهام پاسخ یکتا ندارد.
مجموعه ابعاد...
نام اثر: زمزمههای بیخوابی
سرشناسه: عماد طیبی
موضوع: دلنوشته و یاداشت
سبک/ژانر: فلسفی
سال نشر: تابستان هزار و چهارصد و چهار
منتشر شده در: انجمن کافه نویسندگان - تالار ادبیات - بخش تایپ دلنوشته.
دیباچه:
هذیانهای بیخوابی. تلاش خاموش کلمات برای نشستن در ساختار جمله و یافتن معنا.