به یادش که افتادم خواب هم از دیدگانم ربوده شد. چشمهایم را باز کردم و سریع نشستم. قبل از هر چیز در اتاق را دیدم که نیمهباز است! خواب نبودم، من هنوز در خانۀ اهورا هستم؛ ملکی که گویی کسی به جز خودش در آن حضور ندارد.
از روی تخت که بلند شدم ناگهان سمت چپم با کمی فاصله پنجرۀ تاریک اتاق را دیدم و برق...