بالاخره با هزار رنج و زحمت از بیمارستان دکتر مصدق اراک برای معصومه پذیرش گرفتیم و به صورت اورژانسی به وضعیتش رسیدگی شد. به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شد و یه عالمه دستگاه و وسایل و سروم و لوله به معصومه طفلکی من وصل شد.
فروغ هم واقعا بدحال و ناراحت و افسرده بود. بعد چند روز گفتند باید هرچه زودتر...
برای چند ثانیه به ذهنم نمی رسید باید چه کار کنم. دیدم جلال الدین به سمت مادرش می دود و فروغ هم به سمت ما. بالاخره جلال الدین به مادرش رسید و خود را در آغوش مادرش انداخت و فروغ با گریه و زاری گفت بگو ببینم چی شده جلال الدین؟...
جلال الدین گفت حال معصومه خوب نیست مادر جان. الان می روم دنبال حکیم...
به راستی که بعد از امیرعلی، فروغ دیگر هرگز فروغ سابق نشد و داغ فرزند، روح و روان و جسم و جانش را ذره ذره آب کرد. یک سال تمام، هر روز، سر مزار پسرمان می رفت و ساعت ها می ماند و باهاش حرف می زد و اشک می ریخت و بر می گشت. کاری نداشت که آفتاب است یا ابر و باران یا طوفان و برف و یخبندان. در هر حالت...
زمانی تنها راه ورود به تحصیلات عالیه، فقط از طریق کنکور بود. سالهاست که دیگه اینجوری نیست. افق دیدتون را از سطح ملی و کشوری، به سطح جهانی و بین المللی ارتقا بدین و به فرصت های بی شمار تحصیل در دانشگاه های دنیا هم نگاهی بیندازید. متناسب با هر شرایطی امکانات تحصیلی فراوانی هست.
هدف از تحصیلات...
طفلک فروغ چه زجر ها و درد ها که نکشید. نزدیک یک ماه در بیمارستان بستری شد و خدا رو شکر که خودش و فرزندانی که هنوز به دنیا نیامده بودند خطر بزرگی را از سر گذراندند و سالم ماندند و البته ضربه های شدیدی به سر و گردن فروغ زده بودند که ضربه مغزی نشده بود ولی شکستگی و کوفتگی زیادی داشت و زیر چشم ها و...
وقتی فهمیدم که این تاجرالملک واقعا دیوانه است به فروغ گفتم زندگی را جمع کنیم برویم خونه باغ موروثی آقا جان که دور از شهر است و امنیت و آسایش خیلی بیشتری دارد زندگی کنیم. بلافاصله قبول کرد و همه زندگی را جمع کردیم و غروب که شد با خدمتکار ها و وسایل و لوازم مورد نیاز برای مدتی رفتیم به خونه باغ...
خب ذهن من همیشه در حال داستان پردازی دائمی هست. توی خواب که دیگه خیلی خیلی زیاد و طولانی. حالا شاید نشه گفت الهام ولی یه حالت خاص کشف و شهودی دائمی همراه من هستش از کودکی تا حالا.
من براتون توی دفتر کار مشاوره، مواردی را یادداشت کردم که به نظر می رسه اشتباه وارد کردم و باید دوباره اینجا خدمتتون بنویسم.
لطفا ایده و پیرنگ را در گپ خصوصی ارسال بفرمایید همیشه. از شما خیلی عذرخواهی می کنم. همیشه سلامت و موفق باشید.
وقتی عزیزی را از دست می دهیم که خیلی دوستش داشته ایم، جهان بیرونی ممکن است تقریبا همان جهان قبلی باشد. خیابان ها سر جای خودشان هستند، تلفن زنگ می خورد، مردم کارهای روزمره شان را انجام می دهند و ساعت، همچنان جلو می رود. اما برای فرد داغدیده، جهان در درونش می تواند کاملا تغییر کرده باشد.
ممکن است...
درد و غم و رنج هست که قلب ها رو یه جور دیگه به هم نزدیک می کنه. به عنوان کسی که داغ همسر و فرزندان چندین بار با خاک یکسانش کرده به محض دیدن این خبر غم انگیز داغ های خودم تازه شد.
دخترم زهرا، همه درد و غم و داغ تو به جون و قلبم. همچنین همسرت که نادیده برای هردوتون الهی بمیرم. تنها نیستید...
یک قصه بیش نیست حدیث عشق و من مانده در عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
آری حق مطلب را بزرگان ما ادا کرده اند که:
هر چه خواهم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
من هم خیلی از روح پاک فاطمه و قلب صاف فروغ خجالت کشیدم که برای عشق عظیم و عزیز آنها هرگز مرد مناسبی نبودم و...
فروغ از کودکی چشمان عجیبی داشت. همه چیز را از آن دو چشم درشت مشکی مهربون می فهمیدم. اهل حرف زدن نبود. خیلی تودار و درونگرا بود. البته صورت گرد و نمکین و دهان کوچک و لب های زیبا و ظریفی داشت ولی حکایت چشمان او برای من واقعا چیز دیگری بود.
همان وقت که گفتم حرف خصوصی دارم چشمانش برق عجیبی داشت و...
۱. نام تاریک: آرشیان نوروز
۲. نژاد: جادوگر سپید
۳. نوع کسب و کار: کتاب فروشی زبان خاموشان
۴. مساحت مورد نیاز: غول پیکر ابلیس وار
۵. طلسم حفاظتی: حلقه خاموشی
۶. قربانی تضمینی: ۱۳ روح کنجکاو در هر ماه
۷. اعلام وفاداری: روحم را به خیابان می سپارم !
امضا با خون: تاریکی
تاریخ ماه کامل: ۲۶...
قطعا و حتما بله. می فرماید:
بیدلی در همه احوال، خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
من اگه واقعا همیشه می فهمیدم که من از خدا خیلی دورم ولی اون از رگ گردن به من نزدیک تر بوده اینقدر از سختی ها و مشکلات زندگی، نگران و مضطرب نمی شدم.
بعد هم می فرماید:
دردم از یار است و درمان نیز...