ساعت از ده گذشته بود که زنگ خانه به صدا درآمد.
فرزاد از روی مبل بلند شد و قبل از اینکه من حتی فرصت کنم چیزی بگویم، به سمت در رفت.
چند ثانیه بعد صدای باز شدن قفل آمد. کیانی وارد شد.
کت تیرهای پوشیده بود و پوشهی باریکی زیر بغل داشت. نگاهش مثل همیشه آرام بود، اما این بار خستگی مختصری گوشهی...
چند بوق بیشتر طول نکشید.
«بله؟»
صدای کیانی آرام و رسمی بود.
فرزاد صاف نشست؛ اما این بار نه از سر رسمیت، بیشتر انگار میخواست خودش را جمعوجور کند تا من آرامتر بمانم.
«جناب سروان، من فرزاد کریمی هستم.»
مکث کوتاهی کرد.
«میدونم. شمارهاتون رو دارم»
فرزاد نگاه کوتاهی به من انداخت؛ سریع، اما...
نور سرد صفحه، روی انگشتانم افتاده بود و لرزش خیلی خفیفی در دستم میدوید؛ لرزشی که نمیدانستم از سرماست یا از چیزی که تازه خوانده بودم.
«کاغذ رو از اتاق میلاد برداشتی؟»
چند ثانیه هیچکداممان حرف نزدیم.
سکوت کافه مثل یک لایهی ضخیم روی صداها افتاده بود؛ حتی صدای قاشقها هم انگار از پشت شیشه...
نیم ساعت بعد، کافه خلوتتر از همیشه بود.
نور عصر از پشت شیشهها روی میزهای چوبی افتاده بود و صدای آرام دستگاه قهوهساز از پشت پیشخوان میآمد. چند نفر گوشهی سالن نشسته بودند و هرکدام درگیر تلفن یا لپتاپ خودشان بودند.
فرزاد سراسیمه رسید. موهایش ژولیده بود و هودی و شلوار سفید پوشیده بود؛ انگار...
چند دقیقهی بعد، وقتی آخرین لباسها را داخل جعبه گذاشتیم، دیگر نتوانستم بیشتر بمانم. هوا در اتاق برایم سنگین و غیر قابلتحمل شده بود.
دستم هنوز داخل کیفم بود و انگشتهایم گاهی بیاختیار به لبهی کاغذ تاخورده میخوردند؛ همان چهار کلمهای که حالا دیگر نمیتوانستم به خودم بقبولانم تصادفیاند.
«رویا...
بعد از آنکه حال مادر میلاد کمی بهتر شد و آمبولانس او را برد، جمعیت کمکم پراکنده شد.
صدای قرآن هنوز از اتاق کناری میآمد، اما خانه دیگر آن شلوغی چند دقیقهی قبل را نداشت. بعضی از همکارها یکییکی خداحافظی میکردند و از خانه بیرون میرفتند.
من هم کیفم را برداشتم. اما درست قبل از اینکه از خانه...
گوشیام همان شب چند بار پشت سر هم لرزید.
هر بار که صفحه روشن میشد، اسم گروه کارکنان شرکت ظاهر میشد و من قبل از باز کردن پیام، میدانستم قرار است دوباره اسم میلاد را ببینم.
«به اطلاع همکاران گرامی میرساند مراسم خاکسپاری و یادبود مرحوم میلاد رضایی، از ساعت ۱۶ در منزل آن مرحوم برگزار خواهد شد...
دوباره با کاویانی جلسه داشتم. اتاق همان اتاق همیشگی بود؛ دیوارهای شیشهای، میز کنفرانس خاکستری و پردههایی که نصفه کشیده شده بودند تا نور عصر مستقیم روی صفحهی نمایش نیفتد.
کاویانی روبهرویم نشسته بود و چند برگه را ورق میزد. آرام پرسیدم.
«گزارش جدید در مورد من به فیلیت دادید؟»
«در مورد چی؟»...
فصل سوم
یک هفته گذشته بود. هفت روز از صبحی که کیانی وارد خانهام شد، نیمتگم را روی میز گذاشت و با چند جملهی کوتاه، دوباره همهچیز را زیر و رو کرد.
هفت روز از وقتی که فهمیدم شاید فقط یک شاهد در این پرونده نباشم. شاید خودم هم بخشی از آن باشم.
اما عجیبترین قسمت ماجرا این بود که زندگی، برخلاف...
صدای بسته شدن در هنوز در خانه مانده بود.
چند ثانیه هیچکدام حرف نزدیم.
فقط صدای دور شدن قدمهای کیانی از راهپله میآمد؛ آرام… بعد آرامتر… تا اینکه کاملاً محو شد.
نفسم را آهسته بیرون دادم. نگاهم روی کارت ویزیتی که روی میز جا مانده بود، ثابت ماند.
«کاش…»
فرزاد نگاهم کرد.
«چی؟»
لبم را گاز گرفتم...
کیانی از جا بلند شد. پوشه را زیر بغلش فشرد؛ انگار وزنش از چند برگ کاغذ بیشتر شده باشد. صدای کشیده شدن پایهی مبل روی پارکت، در سکوت خانه غیرعادی بلند به گوش رسید.
تا کنار در رفت، اما دستش روی دستگیره مکث کرد. بدون اینکه برگردد، گفت:
«یه چیز دیگه هم هست.»
همان چند کلمه کافی بود تا معدهام گره...
نام اثر : the street lawyer
مترجم: حدیث پورحسن
ژانر: معمایی، جنایی
نویسنده: جان گریشم
خلاصه:
مایکل برای پیشرفت عجله داشت. از نردبانها تند تند بالا میرفت در شرکت حقوقی بزرگ در واشنگتن دیسی به نام دریک و اسونی، شرکتی با هشتصد وکیل استخدام شده بود. حقوقش خوب بود و روز به روز بهتر میشد؛...
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
نگاهم هنوز روی نیمتگ داخل کیسهی شفاف مانده بود.
بالاخره صدای خودم را پیدا کردم.
«من نمیفهمم چرا اینجا بوده.»
کیانی نگاهش را بالا آورد.
«سؤال مشخصتر بپرسید.»
اشارهای به کیسه کردم.
«این.»
صدایم آرامتر شد.
«این مال منه، قبول دارم. ولی من حتی نمیدونستم اون دختر کیه.»...
کیانی روی مبل نشست و به ما اشاره کرد که روبرویش بشینیم، پوشهی باریکی را از زیر دستش بیرون آورد.
صدای باز شدن پلاستیکش در سکوت صبح، غیرطبیعی بلند بود.
داخل پوشه یک کیسهی شفاف بود.
نور کمرنگ صبح از روی آن رد شد و انعکاس کوچکی روی دیوار انداخت. مثل چشمک زدن چیزی که نباید آنجا باشد.
کیانی کیسه را...
آن شب، فرزاد نرفت.
نه به این دلیل که فکر میکرد واقعاً کسی پشت در منتظر من است، یا اینکه باور داشت همین چند ساعت آینده اتفاقی میافتد. فقط میدانست من بعد از سه ماه، دوباره همان حس قدیمی را پیدا کرده بودم؛ همان حس قبل از حادثه، قبل از اینکه چیزی در هوا تغییر کند.
من هم چیزی نگفتم.
شاید چون...
فرزاد دوباره عکس را در دستش گرفت. این بار دیگر به چهرهی رویا خیره نشد.
نگاهش آرام روی جزئیات میلغزید؛ روی فنجان سفید قهوه که بخار کمرنگی هنوز بالای آن دیده میشد، روی کتاب نیمهبازی که کنار دستش رها شده بود، روی ساعت چرمی ظریف دور مچش و انعکاس نور نارنجی غروب روی شیشهی کافه.
فرزاد همیشه...
نه حادثه تمام شده بود، نه زندگی معمولی من واقعاً شروع شده بود. من تظاهر میکردم که درد ندارد، اما حقیقت این بود که دردش، هنوز جایی میان استخوانهای سینهام زندگی میکرد.
رمان 13A صندلی خالی
انگشتهایم میلرزیدند. با اینحال، اینبار مکث نکردم.
شمارهی فرزاد را گرفتم. بعد از دو بوق صدایش در گوشم پیچید.
«جانم آیدا؟»
صدایش آرام بود، اما همین که صدای نفسهای لرزان من را شنید، لحنش عوض شد.
«چی شده؟»
نگاهم روی عکس افتاد که هنوز کنار پایم روی زمین بود؛ رویا، با آن لبخند کوچک و بیخبر از...
عکس هنوز روی فرش دستبافت جا خوش کرده بود.
چند ثانیه فقط به آن خیره ماندم؛ انگار اگر خم نمیشدم و برش نمیداشتم، همهی این اتفاق هم واقعی نمیشد.
اما واقعی بود.
آن اسم… «رویا…»
در تمام پرونده، تمام دادگاه، تمام بازجوییها، هیچوقت اسمش را نشنیده بودم. برای همه فقط «مسافر ردیف سیزده» بود.
اما...