نتایح جستجو

  1. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    «بفرمایید.» در باز شد و مبینا وارد شد و بعد نگاهش را به سمت فرزاد چرخاند. اما با دیدن من برای لحظه‌ای مکث کرد. «ببخشید مزاحم شدم.» فرزاد سر تکان داد. «بفرمایید.» مبینا با بند ساعتش کمی بازی کرد. «تیم امنیت پرواز رسیدن. دنبال خانم فرهمند می‌گشتند.» «ممنون.» سپس نگاهش به فرزاد برگشت. «کاپیتان،...
  2. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    به سمت کابین خلبان راه افتادم. درِ کاک‌پیت را زدم. صدای فرزاد از داخل آمد: «بفرمایید.» دستگیره را پایین دادم و وارد شدم. فضای داخل، برخلاف کابین مسافران، نیمه‌تاریک بود. نور آبی و سبز نمایشگرها روی پنل‌ها پخش شده بود و بوی آشنای تجهیزات الکترونیکی و قهوه تازه در هوا جریان داشت. فرزاد روی صندلی...
  3. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    چند دقیقه بعد، همه‌ی ما از سالن بریفینگ خارج شدیم. هوای خنک بامداد از درهای اتوماتیک به صورتم خورد. آسمان هنوز کاملاً روشن نشده بود و چراغ‌های محوطه فرودگاه، باند را در هاله‌ای زردرنگ فرو برده بودند. کیف دستی‌ام را روی شانه جابه‌جا کردم و همراه بقیه به سمت ون خدمه راه افتادم. رضا و میلاد طبق...
  4. HADIS.HPF

    در حال ترجمه رمان سقوط یک افسر| مترجم حدیث پورحسن

    آخرین بار که به بانگارا آمده بودم، سال ۲۰۱۸ و برای محاکمه ویکتوریا مک‌کینون بود. البته برای پیدا کردن عامل اصلی آن پرونده، من و همکارانم نزدیک به یک ماه در سال ۲۰۱۶ در بانگارا مستقر بودیم. من و شِلی در آن مدت با چند نفر از اهالی دوست شده بودیم و حالا دوباره دیدنشان می‌توانست خوشایند باشد؛...
  5. HADIS.HPF

    در حال ترجمه رمان سقوط یک افسر| مترجم حدیث پورحسن

    «رئیس، دادگاه تموم شد. هیئت منصفه فقط تو سی‌وچهار دقیقه تصمیم گرفت. قاضی هم دستور داده متهم تا زمان اعلام حکم نهایی در اوایل ماه آینده در بازداشت بمونه…» «پس می‌تونی با پرواز آخر امشب برگردی خونه؟» «اصلاً امکانش نیست، رئیس. هواپیما همین الان داره روی باند حرکت می‌کنه تا به سمت سیدنی پرواز کنه...
  6. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    درِ سالن بریفینگ باز شد و چهار نفر یکی‌یکی وارد شدند؛ دو مهماندار خانم و دو مهماندار آقا. فضا از سکوت قبل از پرواز، آرام آرام وارد ریتم آماده‌باش شد. لبخندی زدم و پوشه را روی میز گذاشتم. «صبح همگی بخیر، از اونجایی که امروز یه تازه‌کار داریم، خودم رو دقیق معرفی می‌کنم. فرهمند هستم. سرمهماندار...
  7. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    به ساعت مچی سورمه‌ای سواچ خودم نگاه کردم، سه‌و‌ چهل‌‌وپنج دقیقه بامداد بود. بیشتر آدم‌ها در این ساعت خواب بودند؛ اما من همیشه معتقد بودم فرودگاه‌ها در تاریک‌ترین ساعت شب تازه زنده می‌شوند. چمدانم را روی زمین کشیدم و از در ورودی ترمینال گذشتم. بوی قهوه تازه‌دم کافه‌های فرودگاه، صدای چرخ چمدان‌ها...
  8. HADIS.HPF

    در حال تایپ رمان 13A، صندلی خالی | مسابقه رمان‌نویسی

    سخن نویسنده: سلام به همه‌ی مخاطبان عزیز 🌿 خیلی خوشحالم که فرصت پیدا کردم تا ایده‌ای را که مدت‌ها در ذهنم داشتم، روی کاغذ بیاورم و با شما به اشتراک بگذارم. از آن‌جایی که سال‌هاست به عنوان مهماندار هواپیما مشغول به کار هستم، همیشه دوست داشتم روزی داستانی را در فضای هوانوردی و دنیایی که از نزدیک با...
عقب
بالا پایین