ننه با شنیدن صدای گریهام، دستش را به زانو تکیه داد و از جا بلند شد؛ دستش را به دیوار گرفت و یکپا یکپا به سمتم آمد. میدانستم جز سایهای محو، چیزی از تصویر من را نمیبیند. جلو رفتم و دستش را گرفتم. در آغوشم گرفت و با صدایی لرزان گفت: «چیسه مارجان؟ از چی واستی لابه کنی تو؟»
در حالی که تمام...