نتایح جستجو

  1. ایراندخت

    فراخوان |فراخوان جذب 🖌طراح🖌| ۱۴۰۵

    سلام اعلام آمادگی( طراح جلد)
  2. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    گاه گمان می‌کنم اگر دل زبان داشت، از این همه خاموشی به ستوه می‌آمد. مگر می‌شود این‌همه دوست داشتن را در سینه پنهان کرد و انتظار داشت دل همچنان آرام بماند؟ بارها خواستم از تو بگذرم؛ خواستم نامت را از ذهنم بزدایم، خاطره‌ات را به دست فراموشی بسپارم، و مثل آدمی که از خوابی سنگین برخاسته، چشم بگشایم...
  3. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    آیا چشمانم برایت نگفت که چقدر دوستت دارم...؟ مگر می‌شود این همه حرف در نگاه آدمی باشد و کسی آن را نخواند؟ هر بار که به تو می‌نگریستم، تمامِ آنچه را زبانم از گفتنش عاجز بود به چشمانم می‌سپردم؛ شاید می‌خواندی و خود را به نادیدن می‌زدی، شاید هم اصلاً ندیدی... اما من که دیدم. دیدم چگونه هر بار نامت...
  4. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    پس از آن، نامت در من ماند؛ نه همچون خاطره‌ای که روزگار به دست فراموشی بسپارد، بلکه چون زخمی کهن که هر بار نسیمی از یادش بگذرد، دوباره دهان می‌گشاید. در سکوت خویش دوستت می‌داشتم، در همان خلوت‌هایی که هیچ‌کس جز شب از آن آگاه نبود. گاه نامت آهسته بر لبم جاری می‌شد و سپس خاموشی‌ام فرا می‌رسید که...
  5. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    نمی‌دانم چه شد که نامت آهسته‌آهسته در خلوت دل من مأوا گرفت؛ نخست تنها خاطره‌ای بودی گذرا و حالا تمام خاطراتم شده‌ای. هر شب، چون سایه‌ی شام بر بام شهر می‌نشست، بی‌قراری‌ای در دلم بیدار می‌شد به هوای تو. گویی در سینه‌ام پرنده‌ای اسیر بود که جز به سوی آشیان تو پر نمی‌گشود. عشق را نمی‌شناختم؛ تا...
  6. ایراندخت

    در حال تایپ دلنوشته‌ی غرقاب سرخ | اثر ایراندخت سلطان‌زاده

    نام اثر: غرقاب سرخ ژانر: تراژدی، عاشقانه نویسنده: ایراندخت سلطان‌زاده دیباچه: این سطرها را از خلوتی نوشته‌ام که هیچ دیده‌ای بدان راه نیافت؛ از شب‌هایی که جز تنهایی، همدمی در کنارم نبود. این واژه‌ها را از ژرفای غرقابی برآورده‌ام که تو مرا در آن افکندی و بی‌هیچ درنگی، از کنارش گذشتی. اشک از...
  7. ایراندخت

    اطلاعیه [تاپیک جامع درخواست جلد ]

    سلام درخواست جلد برای مجموعه اشعار فرِّ وصال https://forum.cafewriters.xyz/threads/45302/post-469483
  8. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل تمنای وصال به شوقِ رویِ تو عمری دلِ من مبتلا بوده‌ است که هر دم در هوایِ تو، نفس با ماجرا بوده‌ است زِ هجران تو خون گشتم، ولی کس را خبر ننمود که این دردِ نهان در سینه‌ام چون یک دعا بوده‌ است سحر هر دم زِ کویِ تو نسیمی سویِ من آمد گمان کردم که آن عطرِ نفس‌هایِ شما بوده‌ است دلم را وعده‌ی...
  9. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل وداع بارِ هجران بسته‌ام، عزمِ سفر دارم کنون دل زِ هرچه غیرِ یار است، از نظر دارم کنون گفته‌ام کز بندِ مهرش جانِ خود آزاد کنم عقل را فرمان‌برم، ترکِ جگر دارم کنون دل مرا گفتا که از کویِ نگارم برمگرد گفتمش کاین راه را قصدِ دگر دارم کنون عهد کردم کز خیالِ رویِ او دل برکنم لیک در هر گوشه، از...
  10. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل دیر آمدی دیر آمدی، گلِ من، عمرِ جوانی سر رسید شمعِ امیدم سوخت و شبِ بی‌سحری سر رسید هر سحر از کوچه‌ی تو بویِ بهاران می‌وزید لیک بر باغِ دلم فصلِ خزان آخر رسید چشم بر آن راه نهادم، تا مگر آیی شبی چشم فروبستم و دیدم، وقتِ سفر آخر رسید دستِ من از دامنِ رؤیایِ وصالت دور ماند نوبتِ پژمردنِ...
  11. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل پل انتظار هر شب ز شوقِ تو بر پل به تماشا رفتم تا سحر محوِ گذرهایِ شب‌آسا رفتم ماه می‌آمد و می‌رفت و نمی‌آمدی تو من پیِ سایه‌ی آن قامتِ زیبا رفتم پیرمردی که مرا هر سحر آن‌جا می‌دید گفت: «فرزند! چه جویی؟» به مدارا رفتم گفتم: «آن یار که روزی زِ همین راه گذشت، گفته بود: بازآیم.» و شکیبا...
  12. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل ساقی ساقیا، جامی بده، کاین دل زِ خود بیگانه شد عقل، در سودایِ آن چشمِ سیه دیوانه شد جرعه‌ای از جامِ تو، صد دفترِ حکمت بسوخت آنچه دانستم به عمری، در دمی افسانه شد گفتم: «ای ساقی! کجاست آن قبله‌ی اهلِ نظر؟» خنده زد، گفتا: «همان جا کآدمی بی‌خانه شد.» جام را بر لب نهادم، آسمان بر هم شکست...
  13. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل دیگر آن نیستم آمدی، ای ماهِ پنهان، بعدِ سالی چند باز اما من آن عاشقِ دیروزِ حیران نیستم آمدی با بویِ گل، با وعده‌ی صبحِ وصال من همان ویرانه‌ام، اما گلستان نیستم آن دلی کز دیدنِ رویت به یک لبخند مُرد زنده‌ام امروز، اما آن دلِ آسان نیستم روزگاری پایِ کویت جان به آسانی فکندم این زمان در...
  14. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل شمع بی‌سحر نه صبح آمد، نه آن خورشیدِ جان‌افروز پیدا شد چراغِ عمرِ من تا صبح، از حسرت مُصفّا شد به هر پروانه گفتم: «گردِ این آتش مگرد ای دوست» که این شمع از فراقِ یار، خاکستر سراپا شد صبا بر تربتِ گل بوسه زد، بویِ بهاران داد ولی در باغِ امیدم، خزان فرمانروا شد به یادِ خنده‌ی شیرینِ او،...
  15. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل نذر فراق زِ روزِ اوّل که دل در هوایِ تو بستم قلم به خونِ جگر، نامه‌ی بلا بستم مرا گمان نبود این‌همه دراز شود شبی که رشته‌ی جان بر سرِ وفا بستم به شوقِ مقدمِ تو سال‌ها چراغ شدم خودم زِ سوختنِ خویش، دیده بر بستم نسیم آمد و گفتا: «بهار در راه است» دریغ، پنجره بر باغِ آرزو بستم نه طعنه‌ی...
  16. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل پس از من چو بر مزارِ من آیی، به اشک ره مسپار که آبِ دیده نرویاند از رماد، بهار مگو که «دیر رسیدم»؛ که کاروانِ اجل مرا زِ منزلِ امید برده بود به‌دیار من آن نهالم و خشکیده‌ام زِ بادِ فراق کنون چه سود اگر ابر آورد نوبهار؟ به روزِ وصل، مرا در غبار بگذاشتی مکن به روزِ فراقم هوایِ بوس و کنار...
  17. ایراندخت

    مجـله کافه ژورنال| مجله شماره 5

    خسته نباشید همگی همه چی خیلی عالی بود خیلی خوشگله:love: دستتون دردنکنه -53-؟"_}
  18. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل خواب وصال زِ بخت، شب همه در خوابِ رویِ یار شدم سحر چو دیده گشودم، اسیرِ خار شدم به خواب، دستِ مرا در میانِ دستِ تو بود چو صبح سر زد و بیدار گشتم، زار شدم نسیم، بویِ عبیرِ تو داشت در سحرم گمانِ وصل نمودم، اسیرِ غبار شدم مرا چو شمع، به یک شعله عمر می‌بایست زِ اشکِ خویش، ولی قطره‌قطره، تار...
  19. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل دعای فراموشی اگر به یادِ من افتی، مکن، که رنج بَری مرا به سینه نهانی، زِ خویش گنج بَری مرا به دفترِ ایّام، نام اگر ننهی بهتر از آن‌که زِ اندوهِ من به رنج بَری تو را چه سود زِ خاکسترِ چراغِ دلی که روز و شب زِ غمِ بادهایِ تند بَری؟ مرو به گریه اگر یادِ عهدِ ما کردی که اشک، آبِ رخِ سرو را...
عقب
بالا پایین