نتایح جستجو

  1. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل کوی خاموش باز آمدم به کویِ تو، ای یارِ دیرینم اما نیافتم زِ تو جز گردِ بالینم آن سروِ نازپرورِ دیروز کیست اکنون؟ کاین باغ، مانده بی‌ثمر از آهِ سنگینم بر در زدم، صدا زِ در و دیوار برخاست گویی جواب می‌دهد از غم، درونِ سینم آن پنجره که رو به تو می‌کرد هر سحر باز اکنون گرفته پرده‌ی خاموشی و...
  2. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل حرمت آرزو چه شد که شوقِ وصالت مرا هراسان کرد؟ مباد وصل، دل از حرمتِ تو ویران کرد من آن پرنده که عمری به گردِ بامِ تو گشت مرا نه دانه، هوایِ تو بال و سامان کرد به هر سحر زدم از شوقِ کویِ تو پر و بال نسیمِ نامِ توام زنده داشت، نه نان کرد گمان مبر که تمنّایِ بوسه می‌ورزم مرا همان نظرِ دور،...
  3. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل خطاب به مرگ میا، که دیده هنوز از غبارِ او تر هست چراغِ سینه به یک آرزو منوّر هست اگر رسیده‌ای از راه، اندکی مهلت که بر لبم نفسی از حدیثِ دل در هست بگو به تیزیِ خود، تیغ بر جگر مفکن که زخمِ هجرِ نگارم زِ تیغ، کاری‌تر هست هنوز نامه‌ای از اشک، نانوشته مراست هنوز قصهٔ این عشق، ناتمام‌تر هست...
  4. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل حالا چرا آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟ بعدِ عمری بی‌وفایی، در شبِ یلدا چرا؟ دل اگر از داغِ هجران سوخت تا مرزِ جنون باز می‌جویی به مرهم، زخمِ بی‌پروا چرا؟ من همان مجنونِ خاموشِ غمِ دیرینه‌ام تو همان لیلایِ بی‌پروا، چنین تنها چرا؟ روزگارم رفت در آتش، تو خاموش آمدی بعدِ خاکستر چه...
  5. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل پیر مغان زِ زهدِ خشک چه حاصل، مرا مغان آموخت که عشق، بی‌سخن از مدرسه، جهان آموخت به می‌کده رفتم و از پیرِ باده‌فروش حقیقتی که ندانست عقل، همان آموخت مرا به گوشه‌ی میخانه راه داد آن پیر که رسمِ عاشقی از چشمِ بی‌امان آموخت زِ محتسب نگریزم که بخت یارِ من است اگرچه تهمتِ رسواییِ زمان آموخت...
  6. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل ازل‌ نوشته زِ روزِ اوّل اگر مهرِ تو نصیبم بود چرا نصیبِ من این رنجِ بی‌طبیبم بود؟ نه یوسفی که زِ چاهِ غمت برون آیم مرا نصیب، همان ناله‌ی غریبم بود سپید گشت دو چشمم، نه از گذشتِ زمان که داغِ یعقوب از اوّل نصیبم بود زِ دشت، نامِ مرا باد با جنون آموخت گمان مبر که کم از قیسِ بی‌نصیبم بود به...
  7. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل نقش خیال نه دیده‌ام رخِ او را، نه هم‌سخن شده‌ام اسیرِ طلعتِ خورشیدِ در کفن شده‌ام به یک حکایتِ مبهم زِ حسنِ آن مهِ ناز چنان فتاده به آتش که شعله‌زن شده‌ام کدام باده مرا این‌چنین خراب نمود؟ که بی‌نوشیدنی زِ سودایِ او کهن شده‌ام نه بوسه‌ای، نه نگاهی، نه وعده‌ای، نه وصال به یک خیال، چنین عاشقِ...
  8. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل کوچه قدیم گذشتم از سرِ آن کوچه، بی‌قرار شدم دوباره هم‌نفسِ گریه‌هایِ یار شدم همان درخت، همان کوچه، آن درِ خاموش ولی دریغ، من از خویش شرمسار شدم کسی زِ پنجره آهسته پرده را وا کرد گمان بُدم که تویی، باز بی‌قرار شدم صدا زدم به دلم: «این خیالِ دیرین است» جواب داد: «همین است...» و سوگوار شدم...
  9. ایراندخت

    روزنامـه روزنامه تیرماه 1405| شمارهٔ 1

    همگی خسته نباشید :two_hearts:
  10. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل یک‌بار نمی‌پرسم که چرا عهدِ خویش بشکستی بگو که یک‌نفسم در خیال بنشستی؟ نه آرزویِ وصالم، نه شوقِ هم‌نفسی مرا همین بس اگر یک شبی تو دل‌بستی اگر صبا زِ منِ خسته نام برده به تو دلت به یادِ منِ آشنا دمی هستی؟ میانِ دفترِ ایّام، ای نگارِ عزیز ورق زدی، به منِ بی‌نصیب پیوستی؟ شنیده‌ای که کسی...
  11. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل غیر به کویِ یار گذشتم، تو با دگر بودی من از کنارِ تو رفتم، تو در نظر بودی دلم به شوقِ تو آمد، ولی چه سود از آن که در کنارِ دگر، خرم و سحر بودی نگاهِ من به تو افتاد و لرزیدم باز تو خندان از غمِ من بی‌خبر بودی چه زود نقشِ وفا در دلت شکست، ای وای که با رقیبِ دگر هم‌ سخن، به سر بودی من از...
  12. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل شکستن بی‌صدا به خویش آمدم و دیدم که هیچ بودم و بس نه در نگاهِ تو ارزشی، نه وجودم و بس تمامِ عمر به نامِ تو دل فریفته بود دریغ، حاصلِ این عشقِ ناب، دودم و بس تو آمدی و دلم را به یک نظر سوزاندی ولی به چشمِ تو حتی غبار بودم و بس چه زود از نظر افتادم از نگاهِ تو من که در میانِ دلِ تو نبودم و...
  13. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل بی‌مقدار گمان بُدم که دلم در دلِ تو جا دارد دریغ، آینه‌ام نقشِ ناروا دارد تمامِ عمر به یک خنده دل خوشم کردی کنون یقین شده‌ام، خنده‌ات هوا دارد من آن مسافرم از یادرفته‌ی کویَت که هیچ قافله‌ای یاد از او به جا دارد به شوقِ آن‌که بپرسی: «چه بر سرت آمد؟» دلم هزار حکایت به سینه‌ها دارد تو از...
  14. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل نادیده‌ گرفته‌ شده تو از کنارِ منِ دل‌خسته ساده گذشتی مرا ندید گرفتی و بی‌صدا گذشتی نه یک نگاه، نه یک لحظه اعتنا کردی چو سنگ از دلِ منِ بی‌نوا گذشتی گمان مبَر که فراموش می‌شوی از یادم که با همین بی‌توجهی به جا گذشتی چه سخت بود که در ازدحامِ این کوچه مرا شکستی و از پیشِ ما گذشتی نگاهِ من...
  15. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل دیدار اتفاقی تو را اتفاقی در ازدحامِ شهر دیدم و در همان لحظه از خویش بی‌اختیار دیدم نه حرفی از گذشته، نه شکوه‌ای زِ جدایی فقط نگاهِ تو را در گذر، شرار دیدم زمان شکست در آن لحظه‌ی کوتاهِ ملاقات که عمرِ رفته‌ی خود را در آن قرار دیدم تو بودی و من و این فاصله‌های فراموش که بینِ ما همه را...
  16. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل جدال عقل و عشق زِ عقل پرسیدم این راهِ بی‌نهایت چیست جواب داد که این ره، فراتر از حدِّ کیش است گفتمش: از چه رهِ عشق می‌کشد ما را؟ گفت: آن‌چه تو بینی، خلافِ عقلِ تو بیش است دل آمد و به میان گفت: «ای دو راهه‌نشین مرا چه کار به این بحثِ سرد و اندیشه‌خیش است؟» زِ عشق پرسیدم آخر چه راز در تو...
  17. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل وصال پس از مرگ (لیلی و مجنون) چو جان زِ پیکرِ مجنون به ناله پرید به بسترِ عدم از داغِ عشق سرّید به خوابِ مرگ، رخِ لیلی آمدش ناگاه چو ماهِ نیمه‌شب از پشتِ پرده بَرچید گرفت دستِ وفا را در آن سکوتِ عمیق که مرگ، پرده زِ دیدارِ یار برگُسرید نه کوه مانْد و نه صحرا، نه آهِ مجنون بود همه جهان به...
  18. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل اعتراف بی‌رحمی اگر جفا به تو کردم، نه از سرِ کین بود دلِ شکسته‌ی من نیز در همین بود مرا ملامتِ تو نیست، ای اسیرِ وفا که دستِ حادثه در کارِ آتشین بود به چشمِ خویش تو را سوختم در این خاموشی و این سکوت، گناهی زِ حدِّ دین بود نگاهِ سردِ من از بی‌دلی نه، از ترس است که عشق، در دلِ من زنده و...
  19. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل آیینه خاموش نشسته‌ام به تماشایِ خویش در آیینه ولی تویی که در آن نقش بسته در آیینه نه من زِ خود خبرم هست و نه زِ بی‌خویشی که گم شدم همه در چشمِ آن نظر، آیینه تو رفته‌ای و هنوز این شکستگی مانده‌ست به یادگار زِ روزِ نخست در آیینه اگرچه صورتِ من رو به خاک افتاده‌ست هنوز هست خیالت به چشمِ تر،...
  20. ایراندخت

    شاخص مجموعه اشعار دیوان فرِّ وصال | ایراندخت سلطان‌زاده

    غزل راز قضا خدایا، اگر نبود مرا بهره از وصال مرا چرا زدی از اوّل آشنا به خیال؟ چرا به باغِ دلم دانهٔ محبّت کاشت اگر نبود ثمرِ آن، به غیر برگِ ملال؟ چرا به دیده‌ی من آن جمال بنمودی که عمر، سوخته گردد در آرزویِ جمال؟ اگر نصیبِ من از عشق، هجرِ بی‌پایان است مرا چه حاجتِ این ساغر و چه ذوقِ زلال؟...
عقب
بالا پایین