غزل شب هجران
ای که در جانی و در خونِ من،اری شدی
در میانِ نفس و مژهام، جاری شدی
من که با هر تپشِ دل، به توام میخواندم
تو چرا در دلِ من، چون تبِ بیداری شدی؟
عشقِ ما برقِ گذر بر سرِ دشتِ سوزان
آتشی در دل و اشکی زِ غمت، یاری شدی
گفتی از عشق، جهان را به من ارزانی کن
چون رسیدیم به وصال، از دلم...