قلبم دیگر نمیزد. یعنی حبیب من را دوست دارد؟ چه زیبا که با نامه اعتراف کرده است. چقدر این مرد دوست داشتنی است. من چی گفتم الان؟ دوست داشتنی؟ خب واقعا هم همینطور است.
به قسمت پاره شده نامه نگاه کردم که اول اسمم مشخص بود و بقیهاش نبود. امان از دست نرگس. اما این هم قطعا یک خاطره شیرین و بامزه برای...
صدای حبیب را شنیدم. حبیب ابتدا به داخل سرک کشید اما من را ندید سپس به نرگس چیزی گفت و بعد از مدت کوتاهی در بسته شد.
نرگس همانطور که یک نامه به دست داشت، مات و مبهوت به طرف خانه میرفت.
سریع به سمت نرگس رفتم و دستش را گرفتم.
- این چیه تو دستت؟
نرگس یک نگاه به نامه و یک نگاه به من کرد
- حبیب...
لطفا آرایش خیلی غلیظ نکنید.
باور کنید شما ظاهر طبیعیتون خیلی خیلی خوشگله.( گوگولیهای بانمک)
سعی کنید آرایش رو در حدی استفاده کنید که به شما آراستگی و شادابی بده نه اینکه شما رو به یک آدم دیگه تبدیل کنه.
تو خونه هم برای خودتون آرایش کنیدUTetz
مدتی گذشت. بعضی اوقات به حبیب فکر میکردم اما نه همیشه. هنوز اندکی عقل در سر داشتم و جلوی تلاش های قلبم را میگرفت. اما از آن روزی میترسیدم که قلبم بر عقلم پیروز شود.
ایام محرم از راه رسید و ما باید دوباره به روستا میرفتیم. همیشه پدر بزرگم در روزهای تاسوعا و آشورا شربت درست و پخش میکرد...
من خیلی فکر کردم و فهمیدم که محبوب من یک کبکه.UTeMl
یک کبکی که ۲۴ ساعته سرش تو برفه و نمیخواد یک همتی کنه بیاد دست ما رو بزار تو دستش.
آقای کبک زمستون تموم شد هااا.