منم یه پدربزرگ چشم آبی داشتم دلم براش خیلی تنگ شده
یه حصیر فروشی داشت و هر دفعه میرفتم پیشش میدیدم داره دور حصیر میدوزه برای مشتری و به ذره هم تخفیف نمیداد
تو سن ۸۵ سالگیش دوچرخه میخواست .
یادمه وقتی دانشگاه قبول شدم از چشماش اشک ذوق ریخت دیدم میگفت بخون و موفق شو و ناامید نشو
هر دفعه...