بازار سر شور و پارک ملت رفتیم کلی بازی کردیم. بعد مشهد یک بار با عموهام و پدر مادرم دسته جمعی رفتیم پارک چغا بروجرد حتی سوار قایق شدیم کنار آبشار عکس گرفتیم.
اول راهنمایی مدرسم فرهانی بود پیاده میرفتم برمی گشتم درسم متوسط بود مادرم انگلیسی یادم داد. یکبار هم طراحی داشتم خواهرم یادم داد طراحی و نقاشی رو دوست ندارم.
وقتی سوم دبستان به سن تکلیف رسیدم نماز میخوندم و روزه میگرفتم تا اینکه عموم کوچیکه برام پلی استیشن خرید باهاش بازی میکردم تا اینکه پسرعموم خرابش کرد.
یک روز پشت بوم رفتم از پشت پنجره به مادرم که داخل خونه بود نگاه کردم حتی مادرم واسم جوجه خرید گربه بردتشون اینقدر ناراحت بودم که خیابون بدون روسری نشستم که یک موتوری اومد گشواره هام رو دزدید.
وقتی بچه بودم فقط به بازی فکر میکردم یک دوستی سوم دبستان بودم داشتم که کوچیکتر از من بود به خونش میرفتم یا به خونمون میاومد باهاش صمیمی بودم اسمش فاطمه بود.