نتایح جستجو

  1. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    دیروز هم خواهرم اومد ناهار ماهی خوردیم امروز هم ماکارونی درست کردم و خوردم دارم انجمن داستان می‌نویسم
  2. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    امروز هم خونه دایی اومدیم با مادرم ناهار ماهی خوردیم حال داییم بد شد بردنش بیمارستان امیدوارم خوب بشه.
  3. spideh27

    همگانی °• هم آوایی قلم | دلنوشته همگانی •°

    دلم گرفته است رویایم به حقیقت نپیوسته است دلم کمی باران بهاری می‌خواهد زندگی پر از نانوشته‌های دفتر است نمی‌دانی کی امید به فردایت داشته باشی.
  4. spideh27

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    به آیندم فکر می‌کنم به داستانی که قراره بنویسم فکر میکنم
  5. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    اگه شد امسال مشهد بریم که امام رضا واسم دعا کنه که خوب بشم از بیماری توهم چهار ساله قرص میخورم.
  6. spideh27

    همگانی [ الآن چه احساسی داری؟ ]

    غمگینم که نمیتونم رمانم رو اینجا بنویسم
  7. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    بازار سر شور و پارک ملت رفتیم کلی بازی کردیم. بعد مشهد یک بار با عموهام و پدر مادرم دسته جمعی رفتیم پارک چغا بروجرد حتی سوار قایق شدیم کنار آبشار عکس گرفتیم.
  8. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    آخر سر سوئیت گرفتیم که بریم بازار خرید کنیم حتی عکس فتوشاپ کنار صحن امام رضا گرفتیم.
  9. spideh27

    تولد تولد مجنون انجمن 💜 | Majnun

    تولدت مبارک دختر گل و مهربون
  10. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    حتی خارجی هم مشهد اومده بود انگلیسی حرف می‌زد. شام هم پیتزا خوردیم من و خواهرم مادرم کباب کوبیده خورد صبحونشون شربت و تخم مرغ نیمه پز آوردن که نخوردم.
  11. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    صبحونه حلیم بود انواع پنیر و سوپ در کل خوشمزه بودن حتی آفریقای مسلمون هم بودن.
  12. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    تا اینکه مشهد رفتیم با هواپیما از ترس خشک شده بودم چون از ارتفاع می‌ترسیدم بانک بهمون هتل داد اونم تمیز.
  13. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    خلاصه تا اینکه پدرم پیشمون برگشت و با خودش مرغ مینا آورد که حرف می‌زد اذیتش میکردم
  14. spideh27

    اطلاعیه اطلاعیه اعلام و درخواست مشاور -1405

    درخواست مشاوره برای پیرنگم
  15. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    اول راهنمایی مدرسم فرهانی بود پیاده می‌رفتم برمی گشتم درسم متوسط بود مادرم انگلیسی یادم داد. یک‌بار هم طراحی داشتم خواهرم یادم داد طراحی و نقاشی رو دوست ندارم.
  16. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    وقتی پنجم رسیدم با خواهرم به بازی با دستگاه ها رفتیم چون معدلم ۱۹ شده بود خانعلی درس خوندم که عموم کوچیکه عروسی کرد تو جشن عروسیش تو خونه موندم.
  17. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    وقتی سوم دبستان به سن تکلیف رسیدم نماز می‌خوندم و روزه می‌گرفتم تا اینکه عموم کوچیکه برام پلی استیشن خرید باهاش بازی می‌کردم تا اینکه پسرعموم خرابش کرد.
  18. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    یک روز پشت بوم رفتم از پشت پنجره به مادرم که داخل خونه بود نگاه کردم حتی مادرم واسم جوجه خرید گربه بردتشون این‌قدر ناراحت بودم که خیابون بدون روسری نشستم ‌که یک موتوری اومد گشواره هام رو دزدید.
  19. spideh27

    دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات spideh26 ]

    وقتی بچه بودم فقط به بازی فکر می‌کردم یک دوستی سوم دبستان بودم داشتم که کوچیکتر از من بود به خونش می‌رفتم یا به خونمون می‌اومد باهاش صمیمی بودم اسمش فاطمه بود.
عقب
بالا پایین