توپ را بالا و پایین به حرکت در آوردم و نیز گفتم:
«حاضری؟»
نفس عمیقی کشید و با اعتماد به نفس کامل گفت:
«آره.»
توپ را به بالا هدایت کردم و با پوزخند گفتم:
«اگه من بُردم باید تو، آشپزی رو به عهده بگیری و توی کارهای خونه به من کمک کنی. فهمیدی؟»
لبخندی در کنج لبش پدیدار شد.
«باشه.»
هه! نمیدانست که...
ساکت به محمد خیره شدم تا بلکه واکنشش را ببینم. قرمهسبزی که درست کرده بودم را جلوی محمد گذاشته بودم تا او بخورد؛ اما او همچنان خیرهی بشقاب خورشتاش بود.
«چیزی شده؟»
محمد نگاهش را از خورشت گرفت و به من خیره شد. نگاهش جوری بود که انگار دارد با تردید در دلش حرف میزند.
«نترس! من همیشه توی خونهمون...
بدون توجه به حرفهایم، باز دوباره هم خندید. چرا محمد آنطوری شده بود؟
بین خنده گفت:
«وای خدا! قیافهشو ببین!»
چشمانم دیگر گشاد شده بود. قیافهام؟
«چیزی توی قیافهم میبینی؟»
محمد خندهاش را خاموش کرد و گفت:
«نه. بده اون لیست خرید رو خانم!»
داشت مرا میپیچاند یا... .
لیست را به دستش دادم و گفتم...
چشمهایش را بست و باریدیگر زمزمه کرد:
«نمیدونم، نمیدونم! لعنتی، وقتیکه نمیدونی چرا قضاوت میکنی؟»
چشمهای خود را که گشود، اولین قطره اشک مزاحمی در گوشهی چشمهایش غلتید و بر روی تختاش افتاد.
«مامان رو جلوی خودم کشتی و تا یکسال نذاشتی جلوی هیچکسی حرف بزنم!»
قطرهی اشک مزاحم، صورت او را...