#۸
محسن «با» یکضرب از جایش بلند میشود، بهگونهای که صندلی فلزی روی زمین میاُفتد.
« هووی «هوی!» بفهم «که» چه زری از دهنت در میاد. وگرنه...» سیاوش که صبرش در حال لبریز شدن بود، منتظر تمام شدن حرفش نمیماند و با لحن تندی میگوید:
« وگرنه چی؟ چه غلطی میتونی کنی؟» «میتونی بکنی؟»✓
حرف در...
با تعجب گفت:
«منظورت چیه؟!»
لبخندی زدم و گفتم:
«من عاشقش شدم مهشید! ماندانا بهت نگفته؟!»
با شتاب مرا از خود جدا نمود و روبه من گفت:
«جدی که این حرف رو نمیزنی؟!»
مرموذ خندیدم و چشمهایم را به عنوان «تأیید» باز و بسته کردم. با دستش ضربهای به بازوانم زد و با حرص گفت:
«خدا تو رو نکشه هیما، من اون...
«وطنم!»
آنگاه که تصمیم گرفتم برای وطنم، فقط بنویسم و بازهم بنویسم.
وطن! کلمهایست که وجودت او را میخواهد. خاکش را میخواهی، نفس کشیدن او را با دل و جان میخواهی، زندگی کردن را با او میخواهی!
میخواهم واژگان را برای او به کار ببرم؛ میخواهم از هستی و زندگیام بزنم تا بلکه برای او بنویسم...
#۷
رنگ از رُخ هر سه میپرد. چشمهای ریزبین سروان با دقت بر روی چهرههای رنگپریدۀ مقابلش میچرخد و در نهایت بر روی صورت برنزۀ سیاوش میایستد. سیاوش نامحسوس کف دستش را که بر اثر عرقِ سرد مرطوب شده بود، به ملافۀ سفید رنگ « سفیدرنگ✓» تخت میکشد. ملافه کملطفی نمیکند و رد خیسی محوی را بر روی خود...
کلا همهی نویسندهها گذاشتن و اون کسی که دیالوگ رو با مونولوگ پیچیده کرده شما هستین عزیزم و نباید دیالوگ و مونولوگ با هم قاطی بشه. منم مثل شما نویسنده هستم ولی این دلیل نمیشه که دیالوگم رو با مونولوگم قاطی کنم عزیزم. این رو برای صرف از خود تعریف کردن نبود، فقط گفتم که دیالوگ و مونولوگ نباید قاطی...
کلمه پلیسا یا مثلاً کلمهی «اینو» اشتباهه. مثلاً اینو که باید بنویسی این رو.
یا پلیسا: این اشتباهه و باید پلیسها نوشته بشه.
ببینید، رمان شما دست من هست عزیزم و باید رسیدگی کنم؛ ولی هدف ما نظارت رمان شما و بهتر شدن قلم و غلط املایی شماست گلم.
عزیز من، جمله خودش رو از دست نمیده. جملهی شما...
نوشته در موضوع 'رمان گریز از مرکز دور | اثر سیده نرگس مرادی خانقاه' https://forum.cafewriters.xyz/threads/46158/post-493292
سلام پارت جدید گذاشته شد.
@جهنم
نماز خواندنش، بیست دقیقه وقت میبرد. هیراد در را گشود و با دیدن برادرش که در حین نماز خواندن بود، لبخندی زد و وارد اتاق هامین گشت.
از همان بدو ورود تا اتمامی نماز هامین، فقط با لبخند نگاهاش میکرد. به هیچوجه نمیتوانست بفهمد که با آنکه در خانواده مذهبی بزرگ نشدهاند و در خانوادهای بیبند و...