#۶
۱۶ آذر، ساعت ۹:۱۰ دقیقه صبح
«شانزدهم آذر: ساعت ۹:۱۰ صبح✓»
پلکهای سنگینش «سنگیناش، کنار همین کلمه ویرگول بذار✓» آهسته از هم باز میشوند. سقف سفید رنگی «سفیدرنگی✓» که در نگاه اول میبیند، تار بهنظر میرسد. چندباری چشمهایش را باز و بسته میکند تا بتواند واضحتر ببیند. همراه با از بین رفتن...
#۵
یک مرد جوان که پالتویی مشکی به تن دارد و ابروهایش کمی در هم کشیده شدهاند، «عزیزم نقطه بذار»✓
آن زن جذاب با صدای دلسوزانه که طرهای از موهای بلوندش از شالش بیرون ریخته شده، « ریخته شده بود. ✓»
یک پیرمرد عصا به دست و یک مرد میانسال با کلّهای کچل که شکم گندهاش « برای اینجا، کنار...
#۴
صدای گوشخراش آلارم گوشی پنج دقیقهای است که قطع نشده. بهنظر میرسد
صدای گوشخراش آلارم گوشی پنج دقیقهای است که قطع نشده است. بهنظر میرسد...✓
به خودش نگاهی انداخت
«نقطه رو بذار»✓
خونی شده بودند، سرش
«خونی شده بودند و سرش»✓
بقیهی جملهات:
به شدّت تیر میکشید انگار یکی با پتک به سرش...
مادر درد کشید و یک عمر او را بزرگ کرده بود، اما یاد نداشت که با فرزندش چگونه صحبت کند. صحبت مادر و فرزندی را!
اما منی که مادرم مهربانتر از گلیست، او را دوست دارم و من مدیون او بودم. مدیون زندگی کردن، مدیون پیدا کردن خودم، مدیون او و زحمتهای او، مدیون همهچیز که گفتن دارد و نمیشود در کاغذ...
تقهای به در اتاق پدرش زد که با «بفرمایید» پدرش مواجه شد. لبخندی زد و وارد اتاق پدرش گردید. مانند همیشه وارد اتاق پدرش میشد، اتاق کلاسیک و با اصالتش، بوی چوب گردو و چرم را میداد. نور چراغ مطالعه، سایهی روشن بر روی کتابهای قطور قفسه میانداخت. یک میز تحریر سنگین با جوهردان برنجی، یک صندلی که...
از آنسو، طهورا داشت گریه میکرد، دستی در شانهاش گذاشته شد.
«چرا گریه میکنی طهورا جان؟»
طهورا در بین گریه گفت:
«به این خاطر که من از تو و سرهنگ، راز مهمی رو پنهون کردم.»
آیلار اخمی از تجسس میکند.
«تعریف کن ببینم ماجرا از چه خبره؟!»
آب دهانش را فرو داد و آیلار در کنار او نشست.
«بهتره از سرهنگ...