نتایح جستجو

  1. امیر احمد

    عالی رمان سراب مرگبار | امیر‌احمد

    اِدریک کلافه دستی به پیشانی و صورت سرخش می‌کشد، سپس با بی‌تابی می‌گوید: - درسته... د... د... درسته الی... شرش رو کم کرد اما اگه... اگه برگه راهنما و شناسنامش رو که روی بدنه فلزیش قرار داره خونده باشی می‌دونی که روی بدن جونورای عجیبی مثل اِدی می‌تونه... . الی بی‌توجه به حرفش طعنه‌زنان می‌گوید: -...
  2. امیر احمد

    عالی رمان سراب مرگبار | امیر‌احمد

    دُم بلند، عقرب‌مانند و بزرگش از پایین‌تنه جدا شده است و مدام به مانند شخصی که برای دست‌‌یابی به اکسیژن دست و پا بزند با پرش‌های کوتاه و بلندی کف زمین تکان می‌خورد، جابه‌جا می‌شود و گاهی اوقات نوکِ تیغه تیزش موزائیک‌های سیاه و سفید یا بدنه زخمی دیوار‌ نزدیکش را خراش می‌دهد. تمامی دستانش در اثر...
  3. امیر احمد

    عالی رمان سراب مرگبار | امیر‌احمد

    به محض پایان سخنش چیزی عجیب شبیه به رادیو پوسیده را از پشت جیب شلوار لی سیاهش بیرون می‌کشد و با فشار دادن یکی از دکمه‌‌های آن صدای آهنگ بی‌کلام شدیداً گوش‌خراش و آزار دهنده‌‌ای شبیه به خِش‌خِش رادیو را در محیط اطرافم پخش می‌کند. صدا به قدری آزار دهنده است که پس از رها شدنم از زیر انگشتان دست...
  4. امیر احمد

    عالی رمان سراب مرگبار | امیر‌احمد

    اِدریک سرش را به نشانه مخالفت با من سریع به چپ و راست تکان می‌دهد و با تردید و دو‌ دلی می‌گوید: - ن... ن..‌ نه... نه... نه... نه... این کار رو نمی‌کنم... هزار بار دیگه هم که ازم این درخواست رو بکنی بازم میگم نه! ناگهان فشار شدید انگشتان بلند و خونین دست اِدی به بدن من و اِدریک باعث می‌شود تا هر...
  5. امیر احمد

    عالی رمان سراب مرگبار | امیر‌احمد

    رِبکا در حین درگیری سرش را روبه صاحبش می‌چرخاند، به نشانه تایید حرف الی واق‌واقی سر می‌دهد و به ادامه کارش مشغول می‌شود: الی متفکرانه نگاه تشویق‌آمیزی به او می‌اندازد و در حین پرتاب کردن سینی شیشه‌ای بزرگی می‌گوید: - دیدی اِدریک؟! حتی رِبکا هم حرفم رو تایید کرد! ناگهان طوری که انگار از او سوال...
  6. امیر احمد

    عالی رمان سراب مرگبار | امیر‌احمد

    با چرخش یکی از سر‌ها و برخورد نگاه خصمانه و عجیبش به من نیشخند تلخی به لبانش می‌نشاند. از سراسر چشم‌ها، صورت و طرز نگاهش شرارت، خشم و بی‌رحمی ساطع می‌شود. انگار فقط برای کشتن و عذاب دادن خلق شده است نه چیز دیگر، چیزی از احساس ترحم در وجودش پیدا نمی‌شود، فقط می‌توانم خشم و نفرت را در چهره‌اش رصد...
عقب
بالا پایین