»» لولیتا
لولیتا، چراغ زندگانی من، آتش کالبد من،
گناه من، جان من.
لو لی تا؛ نوک زبان سه بار میچرخد
تا از پایین به کام بنشیند و بار سوم به دندان، لو لی تا.
»» گتسبی بزرگ
در سالهایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیر تر بودم،
پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه میکنم.
او گفت هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری،
یادت باشد که در این دنیا همه مردم مزایای تو را نداشته اند.
»» داستان دوشهر
بهترین روزگار و بدترین ایام بود.
دوران عقل و زمان جهل بود.
روزگار اعتقاد و عصر بی باوری بود.
موسم نور و ایام ظلمت بود.
بهار امید بود و زمستان ناامیدی.
همه چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود