نتایح جستجو

  1. Emily

    نقد کاربر رمان: خزان شامگاه.به قلم شهرزاد قصه‌گو.

    متشکرم. حتما نظرات مفید و سازنده شما رو اعمال می‌کنم.
  2. Emily

    نقد کاربر رمان شب‌های مرگ| marym

    درود نویسنده عزیز و گرامی. اولین چیزی که نظر خواننده رو جلب می‌کنه، خلاصه هست. خلاصه شما هم قوی نوشته شده و برای ژانر ترسناک مناسبه. دیباچه هم به خوبی نوشته شده. شروعتون مجذوب کننده هست. شروع با دیالوگ، از نظر بنده یکی از بهترین آغازهاست. فضای داستان رو هم به خوبی القا کردین. فقط این که تو این...
  3. Emily

    نقد کاربر رمان: خزان شامگاه.به قلم شهرزاد قصه‌گو.

    درود عزیز جان. بی‌نهایت خوشحالم که خوشتون اومده، امیدوارم در ادامه هم رضایتتون رو جلب کنم.
  4. Emily

    محفل ادبی [ حال خود را به نثر بیان کنید ]

    در چرخه‌ی بی‌پایانی گیر افتاده‌ام که نمی‌دانم انتهایش کجاست. زندگی‌ام تهی است؛ تهی از عشق، تهی از نشاط.
  5. Emily

    دفتر ثبت ڪتابچه ثبت هویت وارثان تاریڪی | [Emily]

    نام خونین: مونوس، به معنای تنها. لقب: خودتخریبگر. ویژگی‌های ظاهری: گیسوان سیاه، پوستی رنگ‌پریده، چشمانی آبی و اندامی بیش‌از حد لاغر. قدرت ویژه: خون‌خوان. پیمان ویژه: من، مونوس، با نام سابق امیلی آن سیلور، ایمان داشتم پس از مکیده شدن خونم، هیچ آینده‌ای نخواهم داشت؛ اما آغو*ش خاندان نوکتارا به رویم...
  6. Emily

    پایان همکاری دفترکار منتقد ادبیات | Emily

    نوع نقد:دلنوشته. نویسنده:MmD@ لینک تاپیک نقد:https://forum.cafewriters.xyz/threads/40590/ زمان تحویل: شنبه ۳۱ خرداد ماه.
  7. Emily

    پایان‌نقدوبررسی نقد دلنوشته رویای وارونه | منتقد: Emily

    عنوان دلنوشته: عنوان اثر، ترکیبی از دوکلمه "رویا" و "وارونه" است که به خوبی با مقدمه ارتباط برقرار کرده. مفهوم "رویای وارونه" در اثر به طور مستقیم وجود ندارد؛ اما به صورت غیرمستقیم در تمام اثر مشهود است. مقدمه: مقدمه به خوبی نوشته شده و با عنوان مرتبط است. همچنین جمله آخر "و من چقدر دوست داشتم...
  8. Emily

    تسلیت حدیث جان تسلیت🖤

    تسلیت می‌گم... غم آخرتون باشه...
  9. Emily

    در حال تایپ رمان خزان شامگاه | شهرزاد قصه‌گو

    اوژنی تلفنش را برداشت و شماره‌ی ژوزفین را گرفت. دلش نمی‌خواست به او زنگ بزند؛ لیک می‌دانست اگر ژوزفین خودش بیاید و حال ماریوس را ببیند، نظرش درباره‌ی او عوض می‌شود و دیگر کار او را با برادر خودش قیاس نمی‌کند. - سلام ژوزفین، یه خواهشی ازت داشتم! اول بگو حال ژان چطوره؟ ژان نام برادر ژوزفین بود که...
  10. Emily

    مشاعره مشاعره با حروف تعیینی

    من گم شده‌ام، مرا مجویید. با گمشدگان سخن مگویید. گ لطفاً.
  11. Emily

    تولد تولد نگین بانو

    تولدتون مبارک زیبارو.
  12. Emily

    تولد تولد زیبا بانو منیرا

    تولدتون مبارک عزیز جان:)
  13. Emily

    در حال تایپ رمان خزان شامگاه | شهرزاد قصه‌گو

    گویی خواب با اوژنی قهر کرده بود، نمی‌توانست پلک بر هم بگذارد؛ گویی برای این که بتواند آن‌ها را ببندد بیش از حد سنگین بودند. خاطرات رهایش نمی‌کردند! نه خاطره‌ی زمان سلامت و نشاط همسرش، نه خاطره‌ی روزهای خوش گذشته؛ بلکه خاطره‌ی آن‌چه بر وجدانش سنگینی می‌کرد. دو هفته پیش بود، ماریوس با شدت تمام...
  14. Emily

    دیالوگ [ ناب ترین دیالوگ ها ]

    ایلسا: می‌تونم یه داستان برات تعریف کنم؟ ریک: پایان هیجان‌انگیزی داره؟ ایلسا:هنوز پایانی براش پیدا نکردم. ریک: تعریف کن؛ شاید حین تعریف کردن یه پایانی براش پیدا کردیم. -کازابلانکا.
  15. Emily

    مشاعره | مشاعره با اشعار شاعران |

    من گم شده‌ام؛ مرا مجویید. با گمشدگان سخن مگویید.
  16. Emily

    در حال تایپ رمان خزان شامگاه | شهرزاد قصه‌گو

    اوژنی آگاه نبود که آتش این کج‌خلقی از کجا بر انبار قلبش افتاده. از کی هنگام توضیح مسائل به همسرش به جای مهربان، ملول و بی‌میل بود؟ نمی‌دانست! گاهی فکر می‌کرد همه چیز از آن تماس دو ماه پیش شروع شده. زمانی که تلفن همراهش به صدا درآمد و نام ژوزفین مارتین، همکار و دوست صمیمی اوژنی بر صفحه ظاهر شد...
  17. Emily

    مشاعره | مشاعره با اشعار شاعران |

    ای بی‌خبران از درد و آهم، برخیزید و کنید رهایم! (نظامی،لیلی و مجنون.)
  18. Emily

    دنباله دار «من حالـش خوب نیـست»

    من تو دلداری دادن خوب نیستم...ولی امیدوارم بتونم مرهمی هرچند کوچیک رو قلب‌های زخمی و مهربونتون بذارم. زندگی مهربون نیست، مگه نه؟ می‌دونم، می‌فهمم. نمی‌خوام بگم همیشه همه چیز درست میشه، یا فقط کافیه همت کنید یا از این چرندیات زرد.. اما یه چیز رو به خاطر داشته باشید :"می‌گذرد این جهان...
  19. Emily

    در حال تایپ رمان خزان شامگاه | شهرزاد قصه‌گو

    "وقتی دید زندگی آرام آرام از چشمان ویولت محو می‌شود، قلبش یخ زد. امکان نداشت این اتفاق افتاده باشد! تمام نشانه‌های برخاسته از حواسش دروغ بودند! حتما کمی طول می‌کشید تا ویولت برخیزد و با لجبازی مطلق، بگوید حالش خوب است و فقط کافیست کمی استراحت کند تا کاملا بهبود یابد. زمانی که پزشکان پارچه‌ی...
  20. Emily

    در حال تایپ رمان خزان شامگاه | شهرزاد قصه‌گو

    نور ماه کامل به چهره‌ی خفته ماریوس حالتی روحانی و اثیری بخشیده بود. کوچکترین اثری از آن آشفتگی هنگام بیداری در چهره‌ی تکیده‌اش دیده نمی‌شد. به نظر می‌رسید با وجود ذهنی مه‌آلود، در جهان دیگری در پرواز است که سایرین به آن راه ندارند. اوژنی به همسرش لبخندی زد، همچو مادری به کودکش. دفترچه خاطراتش را...
عقب
بالا پایین