ویکتور آرام در امتداد خیابان روشن قدم برداشت. هوا بوی ترکیبی تازهای داشت؛ بوی نانِ گرمشده در تنور، بوی بارانِ مانده روی برگها و بوی خفیف آهنِ مرطوب از ریلهای قدیمی تراموا. هر نفسی که میکشید، عمیقتر میشد؛ انگار سینهاش بعد از سالها یاد گرفته باشد آزادتر باز شود. نور چراغهای مغازهها روی...
غزلِ وصالِ محال
به شوقِ دیدنت عمری دویدم در غبارِ شب،
ولی در آینه دیدم: سراب است این قرارِ شب.
نفس در سینه میگیرد، چو نامت میرسد بر جان،
دلم گم میشود، چون باد در دامانِ بهارِ شب.
تو را دیدن محال افتاد، اما در دلِ خامم،
همه هستی تویی، ای ماهِ پنهان در کنارِ شب.
به رویایی رسیدم که فریبش از...
غزلِ فانوسِ بیساحل
دل آوارهام امشب، به صد تنها غمین گشتم،
به ظلمت پا نهادم، تا زِ نور خویش بین گشتم.
جهان فانوسِ لرزانیست بر دریای بیپایان،
منی کشتیشکسته، غرقِ وهم و آفرین گشتم.
به هر سو رفتم و دیدم، رهی از سایهها خالی،
تو را گم کرده بودم، آه… از آن دم بر زمین گشتم.
نه بانگِ صبح...
غزل رازِ گمشده در چاه
شبِ تقدیر، مرا در چاهی از اندوه افکندی،
جهان در چشمِ حیرانم، چو خوابی سرد خندیدی.
نه یوسفی، نه پیغامی، نه دستِ رَستگاریها،
من و این چاهِ بیپایان، که هر دم ژرفتر دیدی.
زلیخایِ دلم آن عشقِ دیوانهگَرِ غمگین،
به سویی رفت، که میگفتی: «قضا این است، سر چیدی.»
به دستت...
ویکتور هنوز در میدان ایستاده بود. مه آرام عقب میرفت و روشنایی باریکی که از میان شکاف هوا عبور میکرد، مانند خطی لرزان بر سنگفرش میافتاد. انگار شهر برای لحظهای سکوت کرده بود تا واکنش او را تماشا کند. صدای آب فواره در گوشش میپیچید؛ سنگینتر از همیشه، شبیه ساعتشنی که کسی تازه آن را برگردانده...
جمعیت آرام پیش میرفت، اما برای ویکتور انگار هر آدم، هر سایه، هر قدم فقط مانعی بود میان او و آن زن. نه! میان او و کلارا. قلبش آنقدر تند میزد که ضربانش در گوشش میپیچید؛ ضربانی کوبنده و بیقرار، چیزی میان ترس و کشش، میان درد و اشتیاق.
مه از لابهلای بدن مردم حرکت میکرد؛ مثل دودی سفید که...
قلم روی میز افتاده بود، اما ویکتور هنوز نگاهش را از جملهی آخر برنداشته بود. کلمات در ذهنش میچرخیدند، مثل موجهایی که پشت سر هم به ساحل میخورند و هر بار چیزی از شنها را جابهجا میکنند.
«هیچ مهی بیدلیل شکل نمیگیرد.»
این جمله در ذهنش طنین انداخت؛ آرام اما پیدرپی، گویی کسی آن را از پشت...
درود و مهر بر دیوابانو
از قلم شما بسیار لذت بردم. روایت عمیق و صادق هست و با اینکه ساختار فلسفی داره هم شاعرانهاس و هم منظم.
موفق باشی.
قلمت مانا بانو.🍂🤎
چند ساعت بعد، آفتاب بالاتر آمده بود و گرمایش از لابهلای شاخههای درختان روی صورتش میافتاد. خیابان خلوتتر شده بود؛ فقط صدای رفتوآمد آرام مردم از دور میآمد. ویکتور روی نیمکتی کنار خیابان نشست و دفتر را بیرون آورد. جلدش حالا گرم بود و بوی کاغذ و گل در هوا پخش شد. انگشتش را روی نخِ باریکی کشید...
هر خطی که مینوشت، مثل بارانی بود که از ذهنش فرو میریخت و در صفحه ریشه میدواند. کلمات از دلش بیرون میآمدند؛ خیس و زنده، چنانکه گویی هنوز از مه عبور نکردهاند. جوهر در نور کمرنگ صبح برق میزد و بوی خاصی از کاغذ بلند میشد؛ بوی مرکب، بوی زمان، بوی خاطرهی تازهای که هنوز کامل نشده بود...
هوای شب سردتر شده بود، اما سردیاش دیگر نمیگزید. مثل دستی بود که فقط یادآوریاش را روی پوست میگذارد. ویکتور از پلههای سنگی پایین آمد؛ صدای قدمهایش میان دیوارهای خیس طنین داشت. چراغها کمنور شده بودند، بعضی خاموش، بعضی در باد میرقصیدند. بوی باران نزدیک در هوا پخش بود؛ بویی از خاک نمخورده،...
درود بر بانوی زیبا.
بنظرم به یک بازنویسی کلی نیاز داره هم از لحاظ علائم نگارشی و هم نوشتاری.
با اینکه دلنوشتهاس اما بعضی از پارتها لحن شعری دارن.
موفق باشی، قلمت مانا بانو.🍂🤎