برنامه ۲۰ تا ۳۰ آبان
نقد و بررسی کتاب روتین خاموش
نویسنده: @..LADY Dyva..
◀لینک کتاب
◀لینک نقد
نقد و بررسی دلنوشتهی ماهی در برکهی آسمان
نویسنده: @ماهک (ماهی )
◀لینک دلنوشته
◀لینک نقد
وضیعت:
جهت قرار گرفتن اثرتون در برنامه کاری تیم رمانخور با بنده هماهنگ کنید.
غزلِ سایه و آینه
چه دانم من که این بازی چه میخواهد زِ ما، ای شب،
که گاهی نغمه میپاشد، گهی آتش به جا، ای شب.
منم چون آینه، اما درونم تیرهتر از وهم،
نگاهِ خستهام در خویش گم شد، بیصدا، ای شب.
به خونِ فکرِ خود نوشم، به هوشِ درد میخندم،
که عقل اینجا تبه گردد، درونِ ماجرا، ای شب.
جهان چون...
غزلِ افسوس تقدیر
دگر نامی زِ ما در دفترِ دنیا نخواهد ماند،
که این افسانه بینامی، سزاوارِ فنا خواهد ماند.
من و تقدیرِ بیرحمی، که هر شب خنده میزد بر،
دلِ خستهام که در بندِ دعا خواهد ماند.
به خونِ خویش نوشیدم ش*رابِ خامِ بیفردا،
که شاید در رگِ این عشق، ندا خواهد ماند.
جهان آیینهی وهم است...
باد هنوز بوی نمک را با خودش میآورد، اما در لایهی زیرینش چیزی تازه حس میشد؛ بوی فلزِ خیس، بوی بارانِ نیامده، بویی از تغییر. ویکتور از کنار ساحل گذشت؛ شنِ مرطوب زیر کفشهایش نرم صدا میداد، شبیه ورقزدن آرامِ دفتر خاطرات. شب هنوز کامل نرسیده بود. آسمان بین آبی و خاکستری معلق بود و دریا نوری...
ویکتور در میان جمعیت قدم میزد. صدای گامهای خودش از همه واضحتر بود؛ گویی تنها پژواک او اهمیت داشت. شهر زنده بود، اما هر صدا در گوشش مثل انعکاسی از درون خودش طنین میانداخت. فروشندهها فریاد میزدند، کودکی میخندید، بادی از میان کوچهها عبور میکرد و بوی نان داغ، دود و عطر علفِ خیس در هوا...
ویکتور در امتداد خیابان قدم میزد. نور از لابهلای شاخههای درختان میتابید و سایهها روی سنگفرش میلغزیدند. هر نسیم، طرح تازهای روی زمین میانداخت و صدای پرندگان از بالای بامها، نازک و پرانرژی، در تضاد با آرامش سنگین شهر بود. دستش را روی دیوار کنار خیابان کشید؛ زبری خیس، سرمای مرطوب و بوی آهک...
چک شد عزیزم.
چند مورد غلط املایی داشتی که رفع شد.
خط دیالوگ باید فاصله داشته باشه.
بعضی وقتا پوینت میشه برای رفع اون بعداز خط دیالوگ اول یک نیمفاصله بزن بعد اون یک فاصله کامل.
قلمت مانا.🫀🌱