نور کمکم در امتداد شهر لغزید. روز به سمت شب میرفت، اما هنوز روشناییِ محوی بر سنگفرش خیابانها مانده بود. صدای چرخهای واگنها دور میشد و در دل هوا پژواک پیدا میکرد. بوی دود و قهوهی نیمسرد از پنجرهی بازِ کافهای کوچک بیرون میآمد و در بوی نمکِ دریا حل میشد. ویکتور آهسته در خیابان قدم...
کوچهها در نور غروب غوطهور بودند، آن نوری که میان نارنجی و طلایی در نوسان است و همهچیز را شبیه خاطره میکند. ویکتور از میان خیابانهای باریک پایین آمد، شن هنوز در کفشهایش بود و بوی دریا پشت سرش دنبال میآمد، بویی که در هوای شهر پخش میشد و با بوی نان تازه و دود بخاری در هم میآمیخت. صدای دور...
قدمهایش روی خاک نمناک صدا میداد، نرم و عمیق، مثل کوبیدن نبض زمین در زیر پا. بوی نمک با گرمای خورشید آمیخته بود، و هوا بوی آغاز میداد؛ نه آغاز یک روز، بلکه آغاز درک.
نسیم از سمت دریا میوزید، رطوبت را بر پوستش مینشاند، و موهایش را آرام به پیشانیاش میچسباند. نور روی پوستش لغزید، داغ اما...
مه غلیظتر شد، اما نه آنطور که جهان را پنهان کند؛ بلکه مثل پردهای نرم که میان او و واقعیت کشیده شده باشد. هر نفس، بوی رطوبت و نمک را در سینهاش پخش میکرد، و مزهی دریا روی زبانش مانده بود. صدای گامهایش در شنِ مرطوب فرو میرفت، صدایی کوتاه، خفه، و منظم.
در هر قدم، حس میکرد زمین زیر پایش...
باد خنکتر شده بود، بوی دریا کمکم در هوای عصر رقیقتر میشد. نور خورشید از میان شاخههای خشک میگذشت و روی زمین لکهلکه میافتاد. صدای پایش میان برگهای ریخته پخش میشد؛ هر صدایی مثل یادآوری بود، انگار زمین هم حرف میزد، از گذشته، از گامهایی که پیشتر روی آن گذاشته شده بود. در گوشهی مسیر،...
وقتی از خانه فاصله گرفت، هوا مثل لایهای از شیشه میان او و جهان کشیده شد. صدای موجها هنوز از دور میآمد، اما دیگر شبیه زمزمه نبود، بیشتر شبیه گفتوگویی ناتمام میان آب و زمان. زمین زیر پایش مرطوب و لغزنده بود، بوی نمک با بوی علفهای تازهخیس خورده ترکیب میشد. با هر نفس، رطوبت در سینهاش...
پارت ۹۹
مکالمات بدون خط دیالوگ مشخص شدهاند
❌ «عمه جون یه دقیقه میایی؟»
✅ - عمه جون، یه دقیقه میایی؟
مکالمات محاورهای طولانی بدون نقطه یا ویرگول مناسب
❌ «خب بگو چی شده؟ سمیرا زنگ زده بود که یه عده ریختن توی کارگاه، همه چیز به هم ریختن و چند تا از کارگرا رو کتک زدن و رفتن.»
✅ - خب بگو چی شده؟...
پارت ۹۸
مکالمات بدون خط دیالوگ (-) هستند
❌ «زهراخانم سیب از دستش گرفت و گفت: از دست تو!»
✅ باید: زهراخانم سیب از دستش گرفت و گفت:
- از دست تو!
جملات کوتاه محاورهای بدون نقطه یا علامت تعجب
❌ «ببین چه راحت سر به سر برادرت میذاره.»
✅ باید: «ببین چه راحت سر به سر برادرت میگذارد!»
زبان محلی...
پارتهای آخر چک شد.
چندتا اشکال نیمفاصلهای داشتین
و اینکه اگه بعد از پارت گذاری بهم اطلاع بدی خیلی خوب میشه نظارت رمانت به موقعه انجام میشه.
قلمت مانا🌱🫀
هوای بیرون طعم فلز خیس داشت، مثل بوی میلههای زنگزدهی بندر بعد از باران. نور آفتاب دیگر تند نبود، اما هنوز در لای شاخههای خشک درختان پراکنده میتابید و ذرات گرد را به رنگ طلا درمیآورد. ویکتور لحظهای ایستاد، چشمهایش را بست تا بگذارد صداها در ذهنش تهنشین شوند. صدای شهر آرام و دور بود؛ زنگی...
خیابان در امتداد خودش میرفت، باریک و کشیده، میان خانههایی که رنگ از دیوارشان پریده بود. نور خورشید بر شیشههای پنجرهها میلغزید، انعکاسش مثل تکههای طلا بر زمین پخش میشد. بوی نان تازه و قهوه در هوا مانده بود، اما حالا میان آن بوی دیگری حس میشد؛ بوی آهن زنگخورده، بوی زمان. ویکتور قدمهایش...
صدای موجها نزدیکتر شد، مثل نفسهایی که در فاصلهای کوتاه میان و میروند. شن زیر کفشهایش نرم بود، گرمای خورشید هنوز روی آن ننشسته بود و بوی نمک با رطوبت هوا در هم پیچیده بود. هر قدمش ردی به جا میگذاشت که موجها آرام میآمدند و محوَش میکردند، گویی دریا از او چیزی نمیخواست جز حضور لحظهایاش...
قدمهایش روی مسیر سنگی امتداد پیدا کرد. زمین زیر پایش خیس بود و بوی خاک تازه از میان چمنهای کوتاه بالا میآمد. نور هنوز کامل نشده بود، اما از لای شاخههای نازک درختان راه خود را باز میکرد و لکههای طلایی روی زمین میانداخت. هوا در گلویش تازه بود، بوی نمک با بوی چوبِ پوسیدهی درختان و بوی سبز...
صبح بدون صدا از راه رسید. نه با فریاد خروس و نه با نور تند خورشید؛ بلکه با لرزش آرام هوا. مه درون خانه مثل بخار روی پوست جا مانده بود، بوی نم، چوب و خاکستر هنوز در فضا پخش بود، اما هوایی تازه میان آن جریان داشت، بوی نور، بوی آغاز. ویکتور چشمهایش را باز نکرد، فقط گوش داد. صدای موجها دیگر خسته...