نتایح جستجو

  1. زهرا سلطانزاده

    نقد کاربر رمان شقه لیل می‌آید اثر نگین اربابی

    درود بر شما بانو. از نظر من شما یک نویسنده خلاق هستین، چون تمرکز شما بر جزئیات به ویژه‌ در صحنه‌ها و منتقل کردن احساسات شخصیت‌ها به خواننده نشون میده قلم خوبی دارین. رمان شما حس خیلی خوبی رو به من منتقل کرده و مشتاقانه دنبال می‌کنم. موفق باشی بانوی زیبا🫀🌱
  2. زهرا سلطانزاده

    نظارت همراه رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | ناظر: مینرا

    نه نمیخواد طبق قوانین نوشتم خودمم چندبار از رو خوندم و اشکالات رو درست کردم فقط شما اگه زحمتی نیس اون سه پارتی که گفتم رو یه نگاه بندازین اونم اگه به خودم بگین که اشکالاتی داره خودم درستش میکنم
  3. زهرا سلطانزاده

    محفل ادبی [ حال خود را به نثر بیان کنید ]

    عدالت همیشه نمی‌درخشد گاهی چهره‌اش را پشت ظلم پنهان می‌کند تا بفهمی، نوری که پیداست، همیشه حق نیست.
  4. زهرا سلطانزاده

    نظارت همراه رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | ناظر: مینرا

    بله پارت‌هارو این مدلی نوشتم ولی پارت‌های ۱۶،۱۷، ۱۸ جدید هستن
  5. زهرا سلطانزاده

    نظارت همراه رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | ناظر: مینرا

    سلام عزیزم خوبی برات یه زحمتی دارم بعد از نقدی که داشتم تصمیم گرفتم پارت‌هایی که نوشتم و حذف و دوباره از اول بنویسم میشه ببینی اشکالاتی چیزی دارن یا نه
  6. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | زهرا سلطان‌زاده

    جهان در لحظه‌ای بی‌صدا فرو رفت، مثل وقتی که موجی بزرگ فروکش می‌کند و بعد فقط کف روی آب می‌ماند. هوا دیگر وزن نداشت، نفس‌ها در گلو حبس می‌شدند و صداها مثل قطره‌هایی در زمان پخش می‌شدند. ویکتور ایستاده بود، میان جایی که نه شب بود نه روز، نوری در کار نبود اما تاریکی هم نبود، فقط سفیدیِ بی‌پایانِ مه...
  7. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | زهرا سلطان‌زاده

    خیابان به‌سمت پایین می‌رفت، سنگ‌فرش‌ها نم‌دار و لغزنده بودند. در انتهای آن، رودخانه‌ای آرام جریان داشت، سطح آب مثل آینه‌ای مات زیر مه می‌لرزید. ویکتور به لبه‌ی پیاده‌رو نزدیک شد. صدای جریان آب آرام بود، اما در زیر آن زمزمه‌ای عمیق حس می‌شد، مثل صدای کسی که از ته زمین حرف می‌زند. به انعکاس خودش...
  8. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | زهرا سلطان‌زاده

    او هنوز در خیابان قدم می‌زد، بی‌آنکه بداند از کدام سمت آمده و به کدام سمت می‌رود. مه دوباره بالا آمده بود و لبه‌ی لباسش را مرطوب می‌کرد. در دوردست صدای ناقوس کم‌کم خاموش شد و جایش را به خش‌خش شاخه‌هایی داد که در باد می‌لرزیدند. هرچه پیش‌تر می‌رفت، حس می‌کرد شهر آرام‌تر و قدیمی‌تر می‌شود، انگار...
  9. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | زهرا سلطان‌زاده

    خیابان در سکوتی خاکستری فرو رفته بود. نور صبح روی آسفالت مرطوب بازتابی سرد داشت، مثل سطح فلز. ویکتور آهسته قدم برمی‌داشت. صدای کفش‌هایش در فضای خالی شهر می‌پیچید و هر قدم، به شکل عجیبی در گوشش می‌ماند؛ انگار زمین هم دارد صدای او را به خاطر می‌سپرد. ساختمان‌ها بلند اما بی‌روح بودند، با پنجره‌هایی...
  10. زهرا سلطانزاده

    در حال تایپ رمان مه، خانه‌ی خاطره‌ها | زهرا سلطان‌زاده

    نورِ خاکستریِ صبح از لای پرده‌ی نیمه‌سوخته وارد اتاق شد. ویکتور نفس کشید؛ نفسش سنگین بود، اما واقعی. هوای سرد وارد ریه‌هایش شد و برای لحظه‌ای سوزاند؛ مثل اولین باری که بعد از غرق شدن دوباره هوا تنفس می‌کنی. چشمانش را آرام باز کرد. سقف بالای سرش سفید نبود؛ ترک‌خورده بود، رنگ‌پریده و لکه‌های نم...
  11. زهرا سلطانزاده

    پایان‌نقدوبررسی نقد حرفه‌ای رمان مه خانه‌ی خاطره‌ها | D.R.M

    فقط یچیزی بنظرتون میتونم دوباره درخواست جلد بدم؟ @Gemma و اینکه کی موضوع تاپیک باز میشه تا اقدامات لازمه رو انجام بدم
  12. زهرا سلطانزاده

    پایان‌نقدوبررسی نقد حرفه‌ای رمان مه خانه‌ی خاطره‌ها | D.R.M

    مرسی ممنونم حتما درستش میکنم خسته نباشید
عقب
بالا پایین