اما آن پیرمرد، زیاد هم ساده نبود. لبخندی زد که گوشههای چشمانش بیشتر چین افتادند. چه فکری میکرد؟ چرا باید دختری همچون من، به چنین آدم چندشی، هرچقدر هم که دارایی داشت، دل میبست؟ بیصبرانه منتظر روزی بودم که آن لبخند حق به جانب و مطمئن از خود را از روی صورتش محو کنم!
- درسته. البته که شایستگی...