این چرخه تکرار شد تا جایی که مدیران خشمگین و کلاهبرداری شده، دست در دست هم، پروندهای تشکیل دادند که حتی خود علی هم با آن نمیتوانست مذاکره کند.
نتیجهی این «مدیریت بلندمدت بر قراردادها»، انتقال افتخاری علی به یکی از مراکز دولتی با امکانات کامل بود؛ زندان!
شایعه این است که این زندان، نه یک زندان...
علی با همان متدولوژی مدیریت خود، تصمیم گرفت برای مدتی کوتاه بازگردد؛ نه به انجمن، بلکه به دنیای واقعی، اما با همان روشهای «تعلیق قرارداد» که در انجمن پیاده کرده بود!
او به سراغ شرکتهای معتبر شهر رفت. با همان لبخند کاریزماتیک و وعدههایی که سنگینتر از یک سخنرانی دولتی بود، قراردادهای بزرگ...
جناب علی، که روزگاری بر مسند مدیریت انجمن تکیه زده بود، خود را فردی همهکاره میپنداشت. او مدیریت را برای خود یک «شغل پارهوقت مدیریتی با مزایای تماموقت» میدید. اما، بازنشستگی اجباری (یا شاید هم فرار از حسابرسی) او را به خانهنشینی با حقوق بازنشستگیای فرستاد که شاید برای یک گلدان سانسوریا...
« به نام خالق خلاقیت »
عنوان:
از صندلی مدیریت تا اتاقک انفرادی!
شایعه نویس: @اقیــانــــــوس
سوژه: @-ALI-
مقدمه
در محافل بسته شهر، جایی که کلمات عادی وزن طلا و رازها ارزش الماس دارند، نام «علی» دیگر مترادف با مدیر سابق انجمن نبود. او تبدیل به یک افسانه شده بود؛ افسانهای که اگرچه شروعی...
درود به همگی -118-"{}
این نیمفصل از فوتبال هم به پایان رسید.
از تمامی عزیزانی که در این سری از مجموعه مسابقات شرکت کردند تشکر میکنم. امیدوارم با شروع نیمفصل دوم که طبیعتا حساسیت بازیها بیشتر هم خواهد بود بازم همراهمون باشید.
دو برندهی هفته پانزدهم با 11 امتیاز،
@NAHIT و @eli74 بودند
که...
درود 🌱
کاربر گرامی کلیهی فعالیتهای شما ظرف یک هفته مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
لطفا در صورت نیاز، با شایعه نویس خود همکاری داشته باشید.
شایعه نویس شما: @Wound
درود 🌱
کاربر گرامی کلیهی فعالیتهای شما ظرف یک هفته مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
لطفا در صورت نیاز، با شایعه نویس خود همکاری داشته باشید.
شایعه نویس شما: @NAHIT
( خدا به خیر کنه 😂)
چند وقتی گذشت. خبرش در کل کشور پیچیده بود:
- سرقت های متوالی از بانکها توسط افراد مختلف و ناشناس...
حسام هر روز چهرههای مختلفش را در اخبار میدید و قهقهه میزد. این زندگی را دوست داشت. دیگر هیچچيز کسل کننده نبود. اما به زودی باید به فکرِ هیجان جدیدی میبود، چرا که آدرنالین خونش زیادی پایین...
حسام داد زد:
- اون گوشی که دستته و هلش بده سمت من خودتم بخواب، دِ یالا!
بعد کارمند را با خود کشید و نزدیک رئیس شد. کامند را رها کرده و تفنگ را روی سرِ رئیس گرفت. ساک را به سمت کارمند زمین خورده انداخت:
- بهش بگو پُرش کنه بیاره، سریییع!
رئیس نفس لرزانی کشید:
- هرچی میخواد بهش بده.
کارمند لرزان...
روی قابلیتِ جدیدش حسابِ ویژهای باز کرده بود. تفنگهم که نداشت؛ به جایش تفنگ آبپاشِ پسرِ همسایه را که با تفنگِ واقعی مو نمیزد، قرض گرفت.
بالاخره روزِ موعود فرا رسید. همهچیز را دوباره چک کرد و سرانجام راهی بانکِ موردِ نظر شد.
سرش را پایین انداخت و وارد شد، سپس در انتظارِ نوبتش نشست تا موقعیتِ...
با کنجکاوی عکسهای خودش را نگریست و به مقایسه پرداخت و بووووووم!
جرقهای در ذهنش زده شد. با این قابلیتِ تازهکشف شدهی تغییر چهره میتوانست کارهای زیادی انجام بدهد. فکرِ بکری به سرش زد. او از بچگیاش همیشه فانتزی و رویای دزدی کردن از بانکهارا داشت. با این قابلیتِ جدید میتوانست به فانتزیِ...
صبحِجمعه بود. برعکس همه ی روزهای هفته که ساعتی بیشتر خوابیدن را آرزو میکرد، امروز که تعطیل بود، بیخوابی به سرش زده بود.
چند وقتی بود که از زندگی کسلکنندهاش خسته شده بود. هر روز که بلند میشد، قهوهای مینوشید. لباسِ رسمیاش را تن میکرد و به سرکار میرفت. بعداز ظهر دوباره به خانه برمیگشت...