نتایح جستجو

  1. سنجاقک

    همگانی گپ و گفت با طعم کتاب | مرگ ایوان ایلیچ

    زندگی ایوان ایلیچ یه زندگی معمولیه. ولی چون با درنظر گرفتن این که مرده دارم می خونمش غم انگیز به نظر می رسه. یه جورایی انگار همیشه درگیر این بوده که از عرف جامعه خارج نشه و ظاهر زندگیش رو حفظ کنه. لذت هایی که در زندگی چشیده به نظر سطحی و برای گول زدن خودش میان. انگار هیچ رابطه ی واقعی و عمیقی در...
  2. سنجاقک

    چالش چالش اول کتابخوانی | مرگ ایوان ایلیچ

    درود. بخش دوم مطالعه شد
  3. سنجاقک

    چالش چالش اول کتابخوانی | مرگ ایوان ایلیچ

    من پیشتر گفتم که مطالعه کردم
  4. سنجاقک

    آشپزخانه آشپزخانه | سنجاقک

    من این غذا رو تا تاریخ تحویل شاید کمی تغیر بدم. پس این فعلا موقته: داستان زنی که از همسر سابقش جدا شده و قبل از این که به روستای دورافتاده اش برگرده با همکلاسی سابق دانشگاهش که در گذشته یه جرقه های خاموش شده ای بینشون بوده برمی خوره. به این شکل رفتنش به روستا به تعویق می افته. مدت زمانی که با...
  5. سنجاقک

    چالش [ تمرین نویسندگی ]3️⃣

    عنوان: رد سفید، در آبی کبود طره‌‌ی موی سفید رنگ را از پیشانی اش کنار زد و انگشتان بلند و بند‌بندش را در هم قلاب کرد. سایه ی تکه‌تکه‌ی درخت سالخورده ای، روی دامن پرچین چهارخانه‌اش می‌رقصید. روی نیمکت کناری، زوج دلداده‌‌ای داشتند خداحافظی می‌کردند. "باور کن ثمین! یه روز من‌ و تو همینجا میشینیم و...
  6. سنجاقک

    همگانی گاه‌نویس؛ اگر دیوهایم مرا ترک کنند...

    بعد از چند روز فرار کردن و کتک خوردن از دست پسر قلدر قوی هیکل کلاس، بالاخره قبول کرد با هم رفیق باشیم‌. خیلی فکر کرده بودم که چطور به کسی به کله‌خرابی اون نزدیک بشم. ریسک کردم و بهش پیشنهاد دادم با هم رفیق باشیم. جلوی همه ی بچه های کلاس و معلم، که البته کار خاصی جلوی اون از دستش برنمی‌اومد، دستم...
  7. سنجاقک

    همگانی گاه‌نویس؛ اگر دیوهایم مرا ترک کنند...

    جاده بارانی و سرد بود. کامیون حمل طیور زنده، کنار دست‌مان داشت با سرعت به سمت کشتارگاه می‌راند. بارش جعبه های زرد رنگ زندگی بود. زندگی‌هایی که صدای قد‌قد ترسیده شان در میان آوار باران و هو‌هوی باد گم می‌شد. وسط یکی از جعبه‌ها یک شکستگی کوچک بود. مرغی سفید رنگ سرش را از میان آن شکاف بیرون آورده...
  8. سنجاقک

    همگانی گاه‌نویس؛ اگر دیوهایم مرا ترک کنند...

    عنوان: رقص ستارهها در آینهی زمان در دهکده‌ای دورافتاده، میان کوه‌هایی که با ابرها هم‌آغوش میشدند، دختری زندگی میکرد که ستاره‌ها را روی برگها نقاشی میکرد. نامش "لیلیا" بود، دختری که با هر نفسش بوی بهار را به یاد می‌آورد و چشمانش رنگ کهربای غروب را داشتند. او هر شب زیر درخت بلوط کهنسالی مینشست...
  9. سنجاقک

    دنباله دار دکترِ موسیقی شما؟!

    سیاوش قمیشی یه حس پدرانه ای بهش دارم. مهم نیست آهنگ های جدیدش پرطرفدار نباشن یا کیفیت گذشته رو نداشته باشن. وقتی یه چیزی میگه مستقیم میشینه تو قلبم. انگار یه پدر مهربون و دلسوز بدون هیچ قصد و نیتی داره من رو (نه همه ی کسایی دیگه ای که اون آهنگ رو می‌شنون، خودِ من رو) نصیحت میکنه یا دلداری میده.
  10. سنجاقک

    اطلاعیه [ڪارگاه نویسندگی و داستان‌نویسی | آموزش حرفه‌ای]

    سلام و درود. باتوجه به این که مهلت اعلام آمادگی به پایان رسیده، زمان شروع کارگاه را اعلام می فرمایید؟
  11. سنجاقک

    همگانی گاه‌نویس؛ اگر دیوهایم مرا ترک کنند...

    احساس می‌کنم چیزی در میان سینه‌ام دونیم می‌شود و هر نیمه، دو نیم تا ابد
  12. سنجاقک

    همگانی گاه‌نویس؛ اگر دیوهایم مرا ترک کنند...

    شبیه ستاره‌ای در میان تاریکی غلیظ و چسبناک شب درخشش او تنها ثانیه‌ای طول کشیده بود بعد از آن تاریکی بود و شبی سمج که تمام آسمان را سخت در آغوش می‌فشرد
  13. سنجاقک

    همگانی گاه‌نویس؛ اگر دیوهایم مرا ترک کنند...

    انگار دارم تمام می‌شوم. وقتی نه بخوانی و نه بنویسی تمام شده ای دیگر! شبیه کلیشه‌ی محو شدن در افق، یا توصیف شاعرانه ای از آخرین رقص شعله‌ی شمع. مهم نیست چطور وصفش کنی. وقتی نرقصی، پرواز نکنی، آواز نخوانی، چه می‌دانم... وقتی نسوزی، شعله‌نکشی تمام شده‌ای. ولی... در من شعله‌ای هست که زبانه نمی‌کشد...
  14. سنجاقک

    عالی داستان کوتاه (سوزن‌زار) | (سنجاقک)

    نگاه آن موجود، به آسمان میخ شده‌ بود و او نمی‌توانست رنگ را از انعکاس تشخیص‌ دهد. دلش می‌خواست که او لحظه‌ای نگاهش را از آسمان بگیرد و نگاهش کند. مثل هر زمان دیگری بی‌حرکت نشسته‌ بود و هیچ حالتی در چهره و اعضا و جوارحش پیدا نبود. ولی قلبش انگار نیمه پایین یک ساعت شنی بود که دانه‌های شن داغ...
  15. سنجاقک

    عالی داستان کوتاه (سوزن‌زار) | (سنجاقک)

    صبح روز بعد، وقتی تاریکی رنگ باخت و آبیِ محبوب او، در چشمانش نشست. صحنه‌ای عجیب دید. در تیررس نگاهش، نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک، آسمان‌خراشی هم‌ارتفاع او قرارداشت که تنها پنجره‌ی آن، درست در مقابل پنجره‌ی او به سمت مغرب باز شده‌ بود. پیش‌تر هیچ‌وقت این آسمان‌خراش را ندیده‌ بود؛ چون همیشه سعی...
  16. سنجاقک

    عالی داستان کوتاه (سوزن‌زار) | (سنجاقک)

    او سال‌ها بود که این کار را می‌کرد. از همان وقتی که خودش را شناخته‌ بود. از زمانی که دیگر در شن‌های گرم غلت‌ نمی‌زد. در واقع او بیشتر از هر چیزی در دنیا، از شن‌ها متنفر بود. زمانی که از پنجره‌ی آسمان‌خراش به آسمان نگاه‌ می‌کرد، تنها چیزی که نمی‌گذاشت او تماماً و فقط آسمان را ببیند، شن بود. اگرچه...
عقب
بالا پایین