همچنان تکیه به درخت تنومند پشت سرم به همان تصویر مقابل خیره بودم، یاد چشمان باز مهتاب از مقابل چشمانم دور نمیشد؛ چشمان خواهرم با نگاهم حرف میزد، با تمنای تمام، با نگاه بی جانش از من کمک طلب میکرد؛ میخواست نجاتش دهم؛ یاد دستانش که چند وقت پیش برای گفتن حرفی در هم پیچیده شده بود افتادم، او دردی...