نتایح جستجو

  1. ZeinabHdm

    اطلاعیه درخواست نقد شورا | رمان کوتاه و داستان کوتاه

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/rman-mzhdar-nvysndh-zynb-hady-mqdm.39753/ درخواست نقد شورا داشتم
  2. ZeinabHdm

    اطلاعیه درخواست نقد شورا | رمان کوتاه و داستان کوتاه

    سلام درخواست نقد داشتم. https://forum.cafewriters.xyz/threads/rman-saqdvsh-zynb-hady-mqdm.39773/#post-329160
  3. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    همچنان تکیه به درخت تنومند پشت سرم به همان تصویر مقابل خیره بودم، یاد چشمان باز مهتاب از مقابل چشمانم دور نمیشد؛ چشمان خواهرم با نگاهم حرف می‌زد، با تمنای تمام، با نگاه بی جانش از من کمک طلب می‌کرد؛ می‌خواست نجاتش دهم؛ یاد دستانش که چند وقت پیش برای گفتن حرفی در هم پیچیده شده بود افتادم، او دردی...
  4. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    اسمش را نمی‌دانم اما داغ خواهر جگرم را که هیچ تمام جانم را سوزانده بود؛ مهتابی که آهسته می‌رفت و می‌آمد اکنون اینگونه، با این مظلومیت و با اسم قتل از میان ما پر کشید و رفت؛ دور از جمعیت نشسته بر روی زمین های خاکی و تکیه به درخت تنومندی که پشت سرم قد علم کرده بود به صحنه مقابلم خیره بودم، مادر که...
  5. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    مقابل هم داخل ساندویچی نشسته بودیم؛ پوشه را مقابلش گذاشتم و گفتم: - اون تالار و چند تا زمین اطراف تالار هست که به اسم اخوانه؛ جالبه بدونی که هیچ اسمی از صاحب اصلی تالار نیست. پوشه را سمت خود کشید و نگاهی به محتویات داخل آن انداخت؛ پاکت سفید رنگ را که دید؛ کمی از مواد آن را داخل دستش ریخت و آن را...
  6. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    آخر شب آن شب مثل شب‌های پیشین، به سالن غذاخوری رفتم، می‌دانستم او نیز خواهد آمد، شیفت کاری‌اش دستم آمده بود و می‌دانستم او را کی و کجا باید بیابم؛ علت کنکاش او را تنها همان پوشه بنفش رنگ می‌دانستم و به خود تلقین می‌کردم که تنها همین می‌تواند دلیل این باشد که مدام در پی او می‌دوم؛ پشت میزی نشستم...
  7. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    صبح یکی از روزهای پاییزی ‌از خواب پا شده و پس از شست و شوی دست و رویم مستقیم سر سفره نشستم؛ مهتاب خواب آلود در حال بستن کیف مدرسه اش بود که به او گفتم: - دیشب نخوابیدی؟! قبل از اینکه او چیزی بگوید مرضیه غر زد: - تو این گوشی کوفتی معلوم نیست چی هست که تا صبح پاش بود. رو به مهتاب گفتم: - عزیزم...
  8. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    دختر با خیزی که به سمتم برداشت خواست پوشه را بردارد که پوشه را با دست دیگرم در هوا تاب دادم، دختر نزدیکم شده بود، سرم را خم کردم و دم گوشش گفتم: - جوجه تو می‌خوای اینو از من بگیری؟! آخه یه چیزی بگو به عقل بگنجه. پوشه را برداشتم و داخل کتم مخفی‌اش کردم، با لبخند از او فاصله گرفتم و گفتم: - بهت...
عقب
بالا پایین