طاهر رو به مجید گفت:
- حالا چی میشه؟
مجید نفس عمیقی کشید:
- خدا بهمون رحم کنه فقط.
حال آفتاب کمتر شده بود و ابرها در حال پوشاندن آسمان بودند. آرام با مجید همقدم شد. محل آرامی به نظر میرسید. هیچ مغازهای به چشم نمیخورد. ممد به سمت راست کوچه پیچید و از دید محو شد. بچههای کمسن و سالی به چشمش...