از امیراصلان پرسید:
+ هیچ مقاومتی نکرد؟
سرش را به طرفین تکان داد:
- نه، فقط نگران خواهرش بود که وقتی خانمِ ستوده پیشش موند، خیالش راحت شد و با میل خودش باهامون اومد.
کمی فکر کرد:
+ عجیبه ولی خب... به زودی همهچیز مشخص میشه. برو اتاق بازجویی حرکاتشو در نظر بگیر تا بیام.
- چشم.
کمی در حیاط...
تلفن را قطع کرد. گزارش را توی پرونده گذاشت تا بعد کاملش کند. از دفترش بیرون آمد تا سری به نیروهایش بزند:
+ امین، وحید و ندیدی؟
چشمانش را تنگ کرد:
- فکر کنم آخرین بار تو اتاق رصد دیدمش.
تشکر کرد و راه افتاد. او را دید که با لیوان قهوه در حال کار با سیستم بود. ناگریز دستی به شانهاش زد که او را...