مردی چاقو کشید. بیفایده. در لحظهای کوتاه، تمام آنچه باقی ماند، صدای مکش خون بود و نفسهایی که دیگر هیچگاه برنگشتند.
بعد خانهی بعدی و بعدی.
هیراشما بیوقفه، از خونی به خونی دیگر، از هراسی به هراسی دیگر میدوید. همچون سایهای که گرسنه زاده شده باشد. هیچ چیز متوقفش نمیکرد.
لوسین، خونسرد در...
زوزهای بیصدا در اعماق وجودش پیچید. رگهایش برای لحظهای نور گرفتند. سرخ، داغ و درخشان. مردمکهایش کش آمدند، قلبش ایستاد و سپس دوباره کوبید. نه با آهنگ انسانی که با ریتمی ناشناخته، شبیه به طبلهای کهنِ جنگلهای ممنوعه.
پوستش لرزید. دمای بدنش سقوط کرد. نفسش بخار شد. دندانهای نیشش با صدایی آهسته...
چشمهای او بسته شد. نفسی از ژرفای جان بیرون داد و در سینهاش نوری آرام از درون درخشید.
اکاریزسما آرام زمزمه کرد:
- اکنون تو نخستین خونآشامی هستی که میتواند زیر نور آفتاب زنده بماند؛ تا زمانی که این عهد باقیست.
آوای طبل کهن دوباره در فضا طنین انداخت. آرام، سنگین، همچون گواهی بر عهدی نو.
درست...
قدمهایش صدایی نداشتند، اما شنیده میشدند؛ انگار زمین پیش از هر کوبش خودش را آماده میکرد.
در همان لحظه هیراشما آرام و بیصدا، از میان جمع قدم برداشت. شعلهها پیش پایش راه گشودند؛ نه با باد که با احترام.
در نور لرزان آتش، گردنبند سنگ سبزِ اسرار که بر سینهاش آویزان بود میدرخشید. اما این فقط...
هیراشما دست دراز کرد، انگار بخواهد چیزی را نگه دارد که قرار است برود اما دستش در هوا معلق ماند. نگاهشان گره خورد؛ سنگین، طولانی، پر از حرفهای نگفته.
- تا شب میخوابم. وقتی ماه برگرده منم برمیگردم.
- برمیگردی ولی... ولی لوسینِ امشب نیستی!
لوسین لبخندی تلخ زد. خم شد و پیشانیاش را به پیشانی...
صدایش محکم بود اما بیخشونت.
- فقط باید بدونی، بعد از اون شب. بعد از «خم آخر». دیگه جادوی تو اون جادوی سابق نیست. رگهات، فکرت، حتی رؤیاهات تغییر میکنن.
- و تو؟ تو حاضری همهی اینو با من شریک شی؟ حتی اگه یه روز... عطشم بهم غلبه کنه؟ اگه نوشیدن خون تبدیل بشه به لذتی که نتونم ترکش کنم؟ اگه...
پمینه بود. دست راست مشاور اعظم.
با تنی لرزان از جا برخاست، خونی که از دهانش چکیده بود خطی تاریک روی خاک کشید. چشمهایش از خشم میسوختند. صدایش زمزمهای خفه و پرکینه:
- مشاور اعظم، حالا اون دستور میده و من، سر تو رو با اون کتاب لعنتی، براش میبرم. خائن.
جمع از جا پرید. شمشیرها و عصاها بالا رفت...
لوسین کنار آتشی ایستاده بود که شعلههایش آبیفام بود. جادوگری جوان و لرزان با جامی در دست به او نزدیک شد. دهانش باز ماند اما فقط صدایی شبیه سوت مار از گلویش برآمد. لوسین جام را گرفت، تنها بویید و گفت:
- طعم گذشتهها رو میده!
نگاهش در آن سوی آتش به هیراشما گره خورد؛ که میان حلقهی زنان رقصنده...
سکوت درون هیراشما ترک برداشت.
لوسین، آرام و بیصدا پیکر نیمهجان پسر را روی دستانش بلند کرد؛ گویی تکهای پر سبکوزن را به آغوش گرفته باشد. با گامی شمرده کودک را به سوی شنلپوش برد و در آغوش او نهاد. حرکتی مهربانانه، بیهیاهو، بینشانی از خشونت.
اما هنوز بدن کودک بر دستان آن مرد جا نگرفته بود که...
پچپچها در میان جادوگران پیچید. برخی با هیجان، برخی با تردید و بیشترشان در سکوتی عمیق تنها نگاه میکردند به لوسین که حالا تنها ایستاده بود. همچون سایهای جدا از همه. همچون رمزِ حلنشدهای در متنِ آئین باستانی.
پسرک را مقابلش آوردند. پسر گریه نمیکرد، اما میلرزید. چشمهای بزرگش به لوسین خیره...
نگاهها منجمد ماند. نفسها بیصدا در سینه حبس شد. اکاریزسما قدمی به جلو برداشت؛ قامتش که پیشتر هم از بار سالیان خمیده بود، حالا گویی اندکی بیشتر فرو ریخته بود؛ انگار چیزی درونش ترک برداشت اما خودش را نگه داشت. هنوز سلطان بود، هنوز ایستاده.
اما لوسین با صدایی آرام، ناباورانه، شبیه کسی که با...
سپس رو به لوسین چرخید. صدایش آرام اما محکم در تاریکی طنین انداخت؛ با لرزشی درونی که چیزی میان جسارت و امیدی ممنوعه بود:
- فقط یه شرط دارم.
لوسین بیکلام سر خم کرد. هیراشما دست برد به گردنبند بلورینش و از زیر یقه، سنگی بیضیشکل بیرون کشید؛ سبز تیره، شفاف با رگههایی که در دلش پیچ میخوردند، انگار...
سپاسگزارم از دقتنظر شما در نقد، و اطمینان میدهم که این پاسخ صرفاً از سر احترام به گفتوگوی ادبیست، نه رد یا بیاحترامی به دیدگاهتان.
البته اجازه میخواهم یادآور شوم که اگر قرار باشد شعر را صرفاً بر پایهی فهرستی از آرایههای لفظی مانند تلمیح، حسن تعلیل یا ایهام داوری کنیم، ناگزیر خواهیم بود...