مگر من از وطنم چه میخواستم به غیر از تکهای نان، گوشهای امن، جیبی با حرمت بارانی از عشق، پنجرهای باز که آزادی و عشق به من دهد. من چه میخواستم در این حد، که به من نداد؟
- شیر کو بیکس
همه این چشماندازها، این گلها، زمینهای کشاورزی و کهنترین نقاط این سرزمین، هر بهار نشان میدهند چیزی وجود دارد که نمیتوان در خون خفه کرد... من هرگز بدون این خاک نمیتوانم بمانم.
- آلبر کامو؛ به دوست آلمانیاش در جنگجهانی دوم.
ایرانِ عزیزم، مردم دلآهنینم.
در سختترین لحظات، همیشه ثابت کردهایم که امید را نمیتوان کُشت. ما مردمی هستیم که از دل خاکستر، دوباره برخاستهایم. دلت را قرص نگه دار؛ تاریکی رفتنیست، حتی اگر طولانی باشد.