وقتی خواهر دوقلوم فوت کرد،
حالم واقعاً افتضاح بود. از اون طرف هم نمیخواستم مامانم با دیدن من حالش بدتر بشه، برای همین خونهی آقاجونم میموندم.
تقریباً یه ماه کامل، زندگی من خلاصه شده بود تو قبرستون.
شب که میشد و سرم خلوت میشد، آروم و بیسروصدا میرفتم قبرستون؛ طوری که هیچکس نفهمه.
قبل رفتن...