مادرم،داغ دیده بود
هیچکس بال و پر شکسته اش را مداوا نکرد،حتی پدرم.
در روز عروسی با اینکه که غم دیده بود،به طرزی رفتار می کرد که انگار نه انگار تکیه ای از وجودش را از دست داده .
بعد از جاری شدن خطبه عقد،پدرت سیاووش خان
عمارت واقع در شهر شیراز اش را به نام من زد به پاس هدیه عروسی و انگشتری طلا با...