مشغول قدم بر داشتن در کنار،برگ های پاییزی بودم
سیاووش خان پدرت دستم را گرفت و با خود به گوشه ای از حیاط برد.
تاجی با نگین های سبز و آبی و ملایم که بسیار می درخشید و چشم خیره می کرد، در دست داشت تاج را بر سرم گذاشت .
دستانم را بوسید، از خجالت رنگ رخسار ام به مچ دیوار بدل شده بود. فقط می خواستم...