در لحظه مشخصی از زندگیمان، اختیارمان را بر زندگی خود از دست میدهیم و از آن پس سرنوشت بر زندگی ما فرمانروا خواهد شد. این بزرگترین دروغ جهان است.
کیمیاگر
اگر آدم ها آنطور که آنها انتظار دارند عمل نکند، به باد انتقادش میگیرند. چون هرکس فکر میکند دقیقا میداند ما باید چطور زندگی کنیم. اما هرگز نمیدانند چگونه زندگی خودشان را بزینند.
کیمیاگر
من محل ندادم گفتم ولش کن خودتو بزن به نشنیدنDeldary
بعد با خانم فلانی خدافظی کردم رفتم پیش یلدا که دوستش گفت:
برو پیش خانم فلانی دیگه... ما دیگه باهات دوست نیستیم«بنده خدا هشتمه با این سن میگه باهات قهریمLaghLagh2»
منم گفتم:
فک کردین خیلی محتاج دوستی با شمام؟«پتیاره ها»neutral{"_
و اومدم خونه تا...
بهترین معلم رو داشتم shadi:_
و آخرین سال دبستانم:گریه:
منو یلدا تو تابستون چون تو یه کوچه هستیم کلا پیش هم بودیم
تا یلدا مثل همیشه دوست جدید پیدا کرد«نگفتم ولی قبل این 3 تا دوست جدید پیدا کرد باهاشون صمیمی شد و رابطشو با من بهم زد و بعد یه ماه اونا یا ترکش کردن یا بیشعور عذاب درومدن اونم...
بعد گذشت و گذشت تا سال گذشته رفتم منت این یلدا بی ادب رو کشیدم دومست شدیم
این یک سال...
بهترین سال زندگیم بود...
بجز قسمتی که کلی مردم شهید شدن...
من و یلدا و ثمین همکلاسی شدیم و بهترین یکسال خودمونو رقم زدیم البته با وجود کیمیا که رنگ پوستمو مسخره میکرد
خودش یه 70 کیلوییه قد 157 سفید هست
منم...
اونجا همه دوسم داشتن
ولی کوچه خودمون
یلدا که واقعا این 1 سالی که باهم بودیم رو دوست داشتم اون زمان رفته بود یه تیم 5 الا 7 نفره از گو...های توی کوچه رو جمع کرده بود
سر کوچه/خونه ما
خونه یلداوسط کوچه
ته کوچه
جمع میشدن سر خونه یلدا بعد یه خط تشکیل میدادن من از اونجا رد نشم
کلا یه چسه جا...
ناظم گفت
تو 4 تا فوش دادی
خر میمون گاو
اونیکی چی بود؟
من هرچی فکر میکردم نمیدونستم
بعد اون کلمه یلدا سک... رو نشونم داد منم گفتم این مگه فوشه؟؟
گفت این رو از کی شنیدی
بعد منم هول شده بودم« چون این سادیسمی های روانی، منه 8 ساله رو تهدید میکردن. میگفتن آره اگه فلانی جلومو نمیگرفت کتکت میزدم. آخه...