با حرکت دستم، صدای تیکتاک ساعت عظیم و فرسوده در آوای پیانو محو میشود.
خاطراتم، با بیرحمی بر سرم هجوم میآورند.
در میان غبار زمان که بر دیوارههای سنگی این دخمه چنگ انداخته است، من نشستهام؛ تنها، با پیانویی که همنفس سکوتهای بیپایان من است.
انگشتانم بر کلاویهها میلغزند، نه برای نواختن یک...