گرمای نفسهاش بیهوا به صورتم میخورد. عجیب بود؛ انگار داغیِ نفسهاش با حرارت غیرعادی بدنش یکی شده بود. تبِ بدنش انگار از تبِ فهمیدنِ همهی رازهای من هم بیشتر بود.
«چرا اینجایی؟!»
آرش این حرف رو زد و همونطور که ابروهاش کمی درهم رفته بود، منتظر نگاهم کرد. نه تهدیدی توی صداش بود، نه نگرانی… فقط...
شانس آوردم در قفل نبود... وگرنه کارم ساخته بود. پشت در ایستاده بودم و با استرس دستهام رو بهم قفل کرده بودم. که با شنیدن صدای مبهمی از راهرو، چشمهام بیاراده گرد شدند. صدایی بیشتر شبیه به افتادن یه جسم سنگین روی زمین… یا صدای شکستن یه گلدون، یا شاید… صدای افتادنِ کسی بودش. با این حدسیات...
ساعت از نیمه شب گذشته بود. سکوت سنگینی توی عمارت حاکم شده بود. اما دل من مثل سیر و سرکه میجوشید. قاشق و چنگالها رو با وسواس خاصی توی ماشین ظرفشویی چیدم، ولی ذهنم همش پیش لیوان نوشابه میرفت. یعنی آرش نوشابه رو سر کشید؟! خب الان حالش چطوره؟! اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟!
همونطور که داشتم با...
با حرفش جیکم هم در نیومد. اما آرتام محکمتر از قبل دستم رو فشار داد که صورتم از درد مچاله شد.
«این تازه اولشه دلربا... من بهت گفتم امروز باید چیکار کنی و تو باید همون کار رو هم میکردی... اما نکردی، فقط به جاش همه چی رو برای خودت سختتر کردی.»
با صورت گریون سعی بر این داشتم دستم رو از دست...
آرش با تعجب به لکهی قهوهی لباسش نگاه کرد و بعد چشمهاش روی صورتم نشست. با دیدن این صحنه بیاراده رنگ از صورتم پرید. حس میکردم اگه یکم دیگه اینجا وایسم، همونجا نقش زمین میشدم. لبم رو بیاختیار گاز گرفتم و با صدای لرزونی گفتم: «وای… ببخشید… من… من حواسم نبود.»
با این حرفم آرتام یه لحظه نگاهم...
با ترس سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم که آرتام پشتش رو به من کرد و گفت: «کارم باهات تموم شد... برو بیرون.»
با حرفش زیر لب شببخیری گفتم و از اتاق نحسش بیرون زدم. با ترس به نقطهی کوری خیره شدم. دلم نمیاد به آرش همچین داروی بدم. اما تهدیدهای آرتام رو چیکار میکردم؟! اگه دارو رو بهش ندم، آرتام...
آرتام با حرفم به سمتم برگشت و کمی سرش رو کج کرد. نگاهش دیگه فقط عصبانی نبود؛ حالا کنجکاوی خطرناکی در اون موج میزد. آرتام یه قدم دیگه به سمتم اومد. با لحنی که حالا سردی مرگباری ازش میبارید، گفت: «ادعای بزرگیه... بازی خطرناکی رو شروع کردی دختر. حالا که اینقدر شجاع شدی که من رو تهدید میکنی،...
با ترس سعی کردم لرزش صدام رو کنترل کنم، آروم گفتم: «توی حریم خصوصی دیگران دخالت کردید و به تنهای برداشت منفیتون رو از این قضیه کردید. حالا اومدید بدون هیچ رحمی یقهی من رو میگیرید؟!»
با این حرف دو تا دستهام رو به سمت صورتش گرفتم و گفتم: «آقا آرتام به همون خدای که میپرستی قسم میخورم. اون چیزی...
دو تق آروم به در اتاقش زدم که با شنیدن صدای بیا تو... آب دهنم رو با استرس قورت دادم و داخل اتاقخوابش شدم. با کنجکاوی نگاهی به دور تا دور اتاق کردم که با دیدن دکوراسیون شیک اتاقش، بیاراده ابروی بالا پروندم. اتاقش دقیقاً همونطوری بود که انتظارش رو داشتم؛ سرد، منظم و در عین حال بهشدت لوکس...
با دیدن این صحنه جرئت کردم و دوباره نفس عمیقی بکشم. قلبم داشت از ترس توی قفسهی سینم بیرون میزد. با استرس زیر لب گفتم: «این دیگه چی بود؟!»
با ترس دستم رو روی قلبم گذاشتم و دوباره بیرون رو چک کردم. با دیدن سالن خلوت، پاتندی از اتاق بیرون زدم و به سمت پلهها رفتم.
بیاراده نگاهم به سمت اتاق...
چند ساعت گذشت. اما با این فکر و خیالهای عجیب توی سرم مگه خواب به چشمم اومد؟! آروم روی تخت نیمخیز شدم. گوشیم رو با دست گرفتم و ساعت رو چک کردم. ساعت دو و نیمِ نیمهشب رو نشون میداد. یه نگاه به محدثه انداختم که با خستگی رو شکمش خوابیده بود؛ نفسهای منظمش با صدای آروم کولر قاطی شده بود. اما من…...
با ناراحتی دستم رو دوباره زیر چونم گذاشتم و گفتم:
«آخی.»
محدثه دستهاش رو بههم کوبید و با هیجان در ادامه و گفت:
«بعدِ رفتنِ نجماخانم، تکینخان با لحنی سرد و بیرحم رو به آرتام کرد و گفت: «دیگه نبینم حرفی از مادرت بزنی. هیچ تماسی هم حق نداری باهاش بگیری. اون دیگه توی زندگی ما جایی نداره. از حالا...
محدثه با حرفم پوزخند تلخی زد و گفت:
«تو اون خونه؟! همه فهمیدن... فقط کسی جرئت نداشت چیزی بگه. تا اینکه شکم ریحانهخانم بالا اومد و همه فهمیدند.»
بعد از این حرف صداش رو پایینتر آورد و گفت:
«نجما خانوم که فهمید، قیامت به پا شد. گلیخانم میگه اون شب نجماخانم اینقدر داد زد که نزدیک بود حنجرهاش...
با این بخش حرفش یه لرز ریز به دلم افتاد.
محدثه بعد این حرف یه نفس پر حرص عمیقی کشید و گفت:
«حالا آرتام... آخ آخ از دستش. اون که کاملا یه فاز دیگهست.»
با شنیدن اسمش، بیاراده بدنم سفت شد.
واقعا هم یه فاز دیگهاس... اصلا این دو برادر از زمین تا آسمون باهم فرق میکردند.
«آرتام برعکسِ آقا آرشه. از...
با حرفش چپچپ نگاهش کردم که اونهم با دهن کجی نگاهم کرد و گفت:
«ها چیه؟! مگه دروغ میگم؟!»
ابروی بالا پروندم و با همون نگاه چپچپم گفتم:
«میشه بگی سلمانخان توی آسانسور ستودهها چیکار میکنه؟!»
با این حرف ناگهان هر دو پقی زیر خنده زدیم. که من با دست بهش اشاره کردم و گفتم:
«یعنی توروحت محدثه...