نتایح جستجو

  1. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    *** یک هفته از اومدن آرتام گذشته بود. هنوز بوی تلخ عطرش و لحن تهدیدآمیزش دور سرم می‌چرخید و نمی‌ذاشت درست حسابی نفس بکشم. اما من قبول کرده بودم. اون‌هم نه از روی رضایت، نه از روی انسانیت، نه حتی از روی دلسوزی. قبول کرده بودم چون بدجور گیر افتاده بودم و دیگه راهی برای فرار هم نداشتم. زندگیم،...
  2. شکوفه فدیعمی:

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/44967/post-458970 درخواست تگ دارم برای رمانم❤️❤️
  3. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام با دیدن کلافگیم نگاه نافذی به‌هم انداخت و گفت: «گاهی وقت‌ها فکر می‌کنه غذاش سمیه و اون غذا رو یا می‌ریزه یا نمی‌خوره؛ حتی گاهی با خودش هم حرف می‌زنه‌.» با حرف آرتام بی‌اراده استرس تموم بدنم رو فرا گرفت. آخه من رو چه به آدم مریض روحی؟! فکر نکنم بتونم از پس همچین آدمی بر بیام. آخه من برای...
  4. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام چند لحظه فقط نگاهم کرد. انگار بین دلسوزی و چیزی که تهِ چشم‌هاش برق می‌زد مردد بود. بعد آهی کشید و آروم گفت: «متأسف بودن چیزی رو عوض نمی‌کنه.» سرم پایین بود که با حرفش، سوالی نگاش کردم و گفتم: «پس چی کار کنم؟! بگو چی کار کنم که یه ذره از این کثافت‌کاری داداشم جبران بشه.» آرتام با حرفم...
  5. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام با دیدن اشک‌هام چند ثانیه مکث کرد. انگار کلمات روی زبونش سنگین‌تر از قبل شده بودند. «چون اگه بگم دیگه نمی‌تونی مثل قبل به برادرت فکر کنی. می‌دونم الان اون رو توی ذهنت به اسطوره تبدیل کردی.» با این حرف، با چشم‌های خیس و متعجب به آرتام نگاه کردم و گفتم: «منظورت چیه؟!» آرتام با حرفم لبش رو به...
  6. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام ناگهان پیرهن سمت راستش رو کنار زد و من با دیدن بخیه‌های سینه‌اش، چشم‌هام رو از درد روی هم بستم و با لحن ناراحت‌کننده‌‌ای گفتم: «متاسفم.» آرتام با دیدن صورتم پوزخند صداداری بهم زد و گفت: «اما تو به‌هم آسیب رسوندی، شیوا... عاعا ببخشید. دلربا خانم.» با این حرف با شرمندگی نگاهم رو به قالی...
  7. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با دیدن آرتام شوکه شدم. آرتام زنده بود؟! نگاهی از سر تا پا بهش انداختم، با دیدن هیکل ورزیده‌اش بی‌اختیار آب دهنم رو قورت دادم. پیرهن و شلوار سورمه‌ای شیکی پوشیده بود و آستین‌های پیرهنش رو هم با دقت بالا زده بود. در کنارش یه ساعت مچی گرون‌قیمتی به دستش زده بود که خیلی برق می‌زد. کفش‌های براق...
  8. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    *** سه هفته گذشت. سه هفته‌ای که هر روزش برای من به اندازه‌ی یه سال طول کشید. سه هفته‌ای که در سکوتِ و ترس فقط منتظر نشستم. منتظر یوسف که از همون شب مهمونی غیبش زده بود. هر لحظه منتظر خبر مرگ آرتام ستوده بودم. اما با جا گذاشتن گوشیم توی مهمونی، از همه‌ی خبر‌ها عقب موندم. حتی شماره‌ی یوسف رو حفظ...
  9. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرص ماسک مسخره‌ی صورتم رو در آوردم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم. «دخترم بیا این روسری خانمم رو بنداز روی خودت.» با حرف راننده‌ی تاکسی که یه مرد میانسالی بود، به سمتش نگاه کردم و روسری رو از دستش به طور نامحسوس کشیدم تا خون روی دست‌هام رو نبینه؛ چون فقط دستی که توش چاقو رو گرفته بودم، کمی...
  10. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    اتاق سکوت وحشتناکی به خود گرفته بود. - نه… نه، داری دروغ میگی! داری بازی می‌کنی تا زنده بمونی! با این حرفم، هیچ جوابی ازش دریافت نکردم. با ترس به سمتش رفتم و می‌خواستم کاری کنم تا جلوی خون‌ریزی رو بگیرم، اما پاهام سست شدن. خدای من! کمکم کن؛ چون توی وضعیت بدی قرار گرفتم. آرتام چشم‌هاش رو کمی باز...
  11. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    «ببخشید اتاق اشتباهی اومدم.» با این حرف ازش فاصله گرفتم و پشتم رو بهش کردم، یهو از پشت محکم دستم رو گرفت‌. «چه جالب، که اتاق اشتباهی اومدی آره؟!» نمی‌دونم چرا اما از بم صداش لحظه‌‌ای ترسیدم. نکنه از پسش بر‌نیام؟! نفس عمیقی کشیدم و روی خودم مسلط شدم. با قدرت به سمتش برگشتم و صورتم رو این‌بار خیلی...
  12. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با دیدنشون از روی حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و نگاهی به اطراف کردم. با دیدن چاقوی تیز میوه‌خوری، پوزخندی زدم و به سمت میز رفتم. نامحسوس چاقو رو برداشتم و توی آستین لباسم قایم کرد که ناگهان یکی از پشت صدام زد. من از ترس به خودم لرزیدم و با چشم‌های گرد به سمت صدا برگشتم: «افتخار رقص رو به...
  13. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    چند ثانیه فقط ایستادم و به جمع نگاه کردم. سالن شلوغ بود و همه ماسک‌های عجیب و غریبی به صورتشون زده بودن. پیدا کردن آرش سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. یه مرد با پیرهن سفید که کل دکمه‌های پیرهنش باز بود به همراه ماسک سفید شیکی به صورتش زده بود. حس کردم خیلی بی‌هدف راه می‌ره اما بد نیست کنار...
  14. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    من که از دنیاشون نبودم پس با خیال راحت لبخند کوچیکی زدم و خواستم به سمت گوشه‌‌ی سالن برم که ناگهان صدای زنی از کنارم بلند شد. «تازه واردی... نه؟!» با این حرف با تعجب به سمت صدا برگشتم. زنی با ماسک نقره‌ای رو دیدم. لبخند کج پرعشوه و لباس بلند براق به رنگ قرمز که روی زمین کشیده می‌شد، کنارم...
  15. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    یوسف ماشین رو دقیقا مقابل پله‌های ورودی متوقف کرد. با شنیدن صدای موسیقی، قلبم بی‌اراده فشرده شد. چقدر آدم‌ها بی‌رحم شدن. کشتن یه آدم براشون مثل یه سر بریدن مرغ شده بود. همین‌قدر معمولی، بی‌صدا، بدون احساس. با این فکر لباسم رو از فشار بغض گلوم توی دستم مچاله کردم و توی دلم گفتم: «آخ، داوود...
  16. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با دیدن پیام، گوشی رو قفل کردم و نفسی عمیق کشیدم. بعد ماسک و کیف کوچیک مشکی‌ام رو از روی میز آرایشم برداشتم و چراغ اتاق رو خاموش کردم و از اتاقم بیرون زدم. هنگام باز کردن در، یه لحظه دستگیره زیر انگشت‌هام لیز شد و بی‌اراده قلبم شروع به تند کوبیدن کرد. «دلربا… برای امشب خواهش می‌کنم قوی باش،...
  17. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    *** دوباره رژلب قرمز آتشین رو روی لب‌هام کشیدم، چون این رنگ به اندازه‌ی کافی به معنی اعلان جنگ بود. اما نمی‌دونم چرا درونم یه استرس و ترس ریزی بود. اون‌قدری بود که رژلب رو روی میز آرایشی داغونم با لرزش گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و به خودم توی آیینه نگاه کردم. تقریبا آرایشم تکمیل شده بود؛ چون خط‌چشم...
  18. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرف یوسف با استرس دست‌هام رو بهم قفل کردم و گفتم: «خیالت راحت باشه یوسف، حواسم هست. ولی خب این مراسم کِی برگزار میشه؟» یوسف با حرفم دندون‌هاش رو روی هم سایید و گفت: «من هم دقیق نمی‌دونم؛ اما می‌دونم که آخر این ماهه.» با استرس سرم رو تکون دادم که یوسف در ادامه گفت: «تا اخر ماه فکر کن دلربا،...
  19. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    «دلربا، چون اصرار کردی باید حقیقت رو هم مثل تیغ نشونت بدم.» با این حرف چشم‌هاش رو از روی صورتم پایین آورد و لب‌هاش رو تر کرد و گفت: «آرش ستوده… مردِ ستوده‌ای که هیچ‌وقت ستوده نمونده. همه میگن می‌فهمه، همه میگن کمک می‌کنه، حق رو می‌گیره. اما وقتی یکی وارد دنیای ستوده‌ها میشه… تازه می‌فهمه حق‌کشی...
  20. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرف یوسف آروم چشم‌هام رو باز و بسته کردم و گفتم: «آره، مطمئنم.» صدام برعکس ظاهر محکمم، بی‌اراده لرز خفیفی گرفت. یوسف با حرفم بی‌قرارانه روی مبل جا‌به‌جا شد. انگشت‌های درشتش رو توی هم قفل کرد. سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد. «یوسف؟» یوسف ناگهان با حرفم با لحنی عصبی بهم توپید و گفت: «مگه ندیدی...
عقب
بالا پایین