در تاریکی مطلق، صدایی آشنا نامم را زمزمه کرد، مژدهی کلامش، همچون چلچراغی فروزان مرا از سیاهی شب به سپیدهدم عشق برد. به راستی او که بود که چشمان کورم از حلول وجودش نورانی میشد و یخهای روحم را آب میکرد؟ دستان بزرگش چون نسیم تن آلودهام را نوازش میداد و ناپاکیها را از رویش میزدود. حسش...