ده دقیقه برای هانس، مثل یک قرن گذشت. نفسش را حبس کرده بود و به صداهای پشت خط گوش میداد. تا اینکه دوباره صدای پیرمرد، با لحنی که دیگر گرمایِ پیش را نداشت پیچید:
- خیر... متأسفم جوان، ما هیچ نامهای با این نام و نشانی نداریم.
زمین زیر پایش خالی شد و تمامِ وجودش در یک لحظه، به ته چاهی تاریک سقوط...