همین یک اسم کافی است تا تمام فکرهای دیگری که داشتم کنار بروند.
اگر واقعاً اینجاست، باید پیدایش کنم. حتی اگر هلیا همان هستی باشد، برایم قابل قبول است؛ فقط آیلین یا آن دختر ریزنقش دیگری که هنوز اسمش را نمیدانم نباشد.
البته اگر اسم دختر را از هستی بپرسم، ممکن است برداشت بدی کند. مخصوصاً بعد از...
پنجاه ـ رسام
ساعت ۱۲:۴۵ ظهر ـ روز دوم
تمام تلاشم را میکنم خودم را به آخر رمان برسانم. از وقتی محبوبه و اویس برای استراحت رفتهاند، بیشتر با هستی جلو میروم. هرچه بیشتر کنار هم کار میکنیم، بیشتر متوجه میشوم برخلاف ظاهرش که تقریباً دو و نیم برابر من پهنا دارد، چقدر آرام و دقیق است. صدایش همیشه...
پاهام مثل سنگ شده
+
میخوام بخوابم ولی حاج پسر یه دستمال مرطوب پیدا کرده و داره در و دیوار رو پاک میکنه
+
یارو پایم داده بلاکش نکن میخوام آشنا شیم، بلاک کردم زنگ زده بازم بلاک
خون توی رگهایم داغ میشود. نگاهم ناخودآگاه روی لپتاپ میافتد. اولین چیزی که به ذهنم میرسد زمان از دسترفته است.
«رمان به کجا رسید؟»
اویس که تا آن لحظه ساکت بوده، به صفحه لپتاپ اشاره میکند.
«نگران نباش. با صدا به نوشتار داریم جلو میریم. خیلی سریعتره.»
محبوبه ادامه میدهد:
«من و اویس...
چهل و نه ـ رسام
ساعت نه صبح ـ روز دوم
خستگی هنوز تمام تنم را گرفته و پلکهایم آنقدر سنگیناند که باز نگه داشتنشان شبیه بلند کردن وزنه است. نور سفیدی از پشت پلکهایم رد میشود و اول فکر میکنم چراغ اتاق روشن است، اما آخرین چیزی که به یاد میآورم این است که تا جلوی در اتاق رسیده بودم. بعد هیچ...
چهل و هشت ـ اصفهان ـ انتشارات ادب امروز
سارا از صبح احساس میکرد چیزی سر جای خودش نیست. اتفاقهای کوچکی افتاده بود که هرکدام بهتنهایی میتوانستند طبیعی به نظر برسند؛ چند بحث و دلخوری، چند نگاه سنگین بین اعضای دو گروه و رفتارهایی که بیشتر به فشار مسابقه شبیه بود تا خرابکاری. اما کنار هم که...
چهلوهفت- نامعلوم
بعد از مرگ غریبانهی مامان، دیگر چیزی در زندگیام مثل قبل نبود. تصمیم گرفتم بعد از دیپلم، دانشگاه را کنار بگذارم و سر کار بروم. نه پولش را داشتم و نه وقتی برای درس خواندن. تمام چیزی که مانده بود، یک قول بود؛ قولی که به مامان داده بودم و نمیتوانستم حتی بعد از مرگش زیرش بزنم...
نیم ساعت بیشتر نگذشته بود که چیزی عجیب اتفاق افتاد. پلکهایم سنگین شده بود. خیلی سنگین. دستم را روی صورتم کشیدم و چند بار پلک زدم. تصویر مانیتور برای لحظهای تار شد و بعد دوباره واضح شد. به خودم گفتم حتماً از خستگی است. چند ساعت بود چشم از صفحه برنداشته بودم اما چند دقیقه بعد حتی حروف هم شروع...
کارن کمی به سمت من خم شد و آهسته گفت: «کارش اشتباه بود. مدیر انتشارات باهاش حرف زده.»
سر تکان دادم. «امیدوارم دیگه پیش نیاد.»
بعد برای عوض کردن بحث پرسیدم:
«راستی مهارتت چیه؟»
انگشت شصتش را به سمت خودش گرفت.
«من طراحم. آیلین نویسندهست و توی کارش خیلی حرفهایه. ارشام هم صفحهآراست. تو چی؟»
به...