نتایح جستجو

  1. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چهل‌وهفت ـ رسام اصفهان ـ ساعت ۱۷:۳۰ نزدیک غروب شده بود و انگشت‌هایم از بس روی صفحه‌کلید کوبیده بودم، درد می‌کرد. کمر و گردنم هم دست‌کمی از انگشت‌هایم نداشتند. هر چند دقیقه یک‌بار شانه‌هایم را عقب می‌دادم و گردنم را می‌چرخاندم، اما دوباره مجبور می‌شدم خم شوم روی لپ‌تاپ. نمی‌دانم محبوبه با این...
  2. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    مستقیم سمت من می‌آید، صندلی کنارم را می‌کشد و قبل از اینکه بنشیند، می‌گوید: «بچه‌ها، بیاین جلوتر.» همه کمی به سمت میز جمع می‌شویم. محبوبه صدایش را پایین می‌آورد و نگاهش را بین ما می‌چرخاند. «ما خیلی عقبیم. پس هر چهار تاییمون باید بنویسیم.» به اویس نگاه میکند. «مهم نیست اصول نویسندگی رو بلد...
  3. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چهل‌وشش ـ رسام ساعت سه بعدازظهر من زودتر از بقیه به اتاق برمی‌گردم و هنوز صندلی‌ام را کامل عقب نکشیده‌ام که لپ‌تاپ را روشن می‌کنم و شروع به نوشتن می‌کنم. اتاق بعد از ناهار حال و هوای عجیبی دارد؛ انگار همه خسته‌تر شده‌اند، اما کسی جرئت ندارد خستگی‌اش را نشان بدهد. صدای فن لپ‌تاپ‌ها، تق‌تق...
  4. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    محبوبه غذایش را نیمه‌کاره رها می‌کند و به سمت سرویس بهداشتی می‌رود. سرم پایین است، اما حواسم به همه‌چیز هست. اویس هنوز عصبی است و هر چند لحظه یک‌بار به آیلین نگاه می‌کند. آیلین هم انگار نه انگار؛ نیشخند محوی گوشه لبش مانده. مردهای تیم رقیب که تا چند دقیقه پیش شاهد دعوا بودند، حالا ساکت شده و با...
  5. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    فکر کنم مرد خودش هم نمی‌داند باید با این وضعیت چه کار کند. چند لحظه‌ای به آیلین، اویس و بعد به راهرویی که هستی در آن ناپدید شده نگاه می‌کند. محبوبه و خانم مرتضوی هم حالا حواسشان کاملاً به ماست و هر دو چهره‌های گرفته‌ای پیدا کرده‌اند. خانم مرتضوی بالاخره می‌گوید: ـ شما غذاتون رو بخورین. بعد نگاهش...
  6. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    می‌توانم نادیده‌اش بگیرم. شاید بهترین کار همین باشد؛ بگذارم هرچه می‌خواهد بگوید و خودش خسته شود. اما هستی دیگر حتی به غذا دست نمی‌زند. دست‌هایش را زیر میز پنهان کرده و به وضوح می‌لرزد و نگاهش را پایین انداخته است. هنوز جوابی نداده‌ام که صدای کشیده شدن صندلی روی زمین بلند می‌شود. اویس ناگهان از...
  7. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چهل‌وپنج ـ رسام ساعت ۱۳:۳۰ ـ روز اول گارسون مرد جوانی که موهای کوتاه و صورت تقریباً بی‌ریشی دارد، بشقاب‌های چلوکباب و بطری‌های نوشابه را یکی‌یکی جلوی همه می‌گذارد. آن‌قدر گرسنه‌ام که حتی حوصله ندارم صبر کنم همه غذاهایشان را بگیرند. از صبح تنها چیزی که خورده‌ام غذای هواپیما و سه فنجان قهوه تلخ...
  8. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    منو نخندون آدم ها دنبال قدرتن به هر نحو شده حرف بی منطقی زدی
  9. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    دارک؟ این بدترین چیزی برای یه مادره به نظرم دارک واژه خیلی بی باریه شاید وحشتناک، چندش، همون بی ناموسی که اول گفتی به همراه کلی نفرین به مسببینش
  10. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    اصفهانی ها یه اصطلاح دارن که میگن که میگن سگ شرف داره به بعضی از این هیولاهای دو پا اون قضیه رو شنیدی که یه سری زن زندانی یه مشت هیولا بودن، بچه هاشون رو گرفته بودن و بهشون گرسنگی میدادن بعد یهو مهربون میشن و بهشون غذا میدن و بعد که همه غذاشون رو خوردن بهشون میگن اینا همون بچه هاتون بودن
  11. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    وقتی وارد رستوران می‌شوم، انتظار دارم با یک فضای کوچک و تاریک روبه‌رو شوم؛ از آن غذاخوری‌هایی که از بیرون اندازه درِ یک اتاق به نظر می‌رسند و آدم تصور می‌کند داخلشان هم چیزی بهتر از چند میز چسبیده به دیوار پیدا نمی‌شود، اما همان لحظه اول نظرم عوض می‌شود. نورپردازی ملایمی فضای رستوران را گرم کرده...
  12. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    لپ‌تاپ را می‌بندم و از جا بلند می‌شوم. لعنتی، هنوز دستم را ول نکرده و همان‌طور که دستم را گرفته، به سمت در می‌رود. خوشبختانه فعلاً کسی در راهرو نیست، اما اصلاً دوست ندارم بقیه ما را این‌طور ببینند؛ مخصوصاً محبوبه که با او تعارف دارم و احتمالاً دلیلش این است که از من بزرگ‌تر است. از طرفی اسم این...
  13. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    تلویزیون نمیبینم به آنتن هر کجا اخبار رو نمی‌دونم و گاهی چهره‌هایی می‌بینم که همه استوری کردن اینبار اتفاقی شنیدم که یه مداحی به یه بلاگر به علت حجابش تذکر می‌داده و این زن همراه دوست پسرش و چند تا دیگه این بنده خدا رو شکنجه دادن قلبش رو زنده زنده از سینه درآوردن و آتشش زدن
  14. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چهل و چهار ـ رسام نشستن روی صندلی به مدت پنج ساعت و تایپ مداوم کاری کرده که احساس کنم یکی من را انداخته داخل گونی و چند ساعت تمام کتکم زده. وقتی بالاخره اعلام می‌کنند وقت استراحت و ناهار است، انگار بال درمی‌آورم. از چهره بقیه هم پیداست فقط من نیستم که به آخر خط رسیده‌ام. این مرحله خیلی سخت‌تر از...
  15. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چند دقیقه بعد صدای باز شدن دوباره‌ی در ورودی بلند می‌شود. مهدی همراه چند نفر از اعضای تیم انتشارات وارد می‌شود و پشت سر آن‌ها شرکت‌کننده‌ها یکی‌یکی وارد سالن می‌شوند. حالا آن فضای خالی چند دقیقه‌ی قبل، آرام‌آرام جای خودش را به صدای سلام و احوالپرسی و کشیده شدن صندلی‌ها روی کف چوبی می‌دهد. محبوبه...
  16. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چهل‌وسه ـ اصفهان خانم محمدی با وسواس همیشگی‌اش میزها را می‌چیند و هر بار چند قدم عقب می‌رود تا از فاصله‌ی بین صندلی‌ها و نظم روی میزها مطمئن شود. مشتری‌های ظهر از قبل مشخص‌اند و حتی پول را هم جلوتر گرفته است؛ برای همین برخلاف همیشه که مدام نگران خالی ماندن میزهاست، امروز خیالش راحت است. رستوران...
  17. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    لپ‌های صورت تپل هستی سرخ می‌شود و عینک مستطیلی‌اش را از روی قوز بینی‌اش به بالا هول می‌دهد و می‌گوید: «من یکم بلدم، ولی قلمم خیلی قوی نیست.» محبوبه سری تکان می‌دهد و انگار از قبل جوابش را می‌دانسته است. «خب، برنامه اینه. کتاب به شصت بخش تقسیم می‌شه؛ یعنی روزی بیست بخش باید نوشته بشه. داستان...
  18. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    این بار باید خاص‌تر بنویسم. نمی‌خواهم چیزی تحویل بدهم که شبیه صدها داستان دیگری باشد که هر روز نوشته می‌شوند و چند روز بعد کسی حتی اسمشان را هم به خاطر نمی‌آورد. دارم به پلان‌ها و مسیر داستان فکر می‌کنم که سایه‌ای روی صفحه‌ام می‌افتد. سرم را بلند می‌کنم و محبوبه راد را می‌بینم که دست‌به‌سینه...
  19. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چهل‌ودو- اصفهان ـ رسام بالاخره مسابقه شروع می‌شود. در تمام مدتی که مدیر صحبت می‌کند، سعی می‌کنم حواسم به حرف‌هایش باشد، اما چشم‌هایم کار خودشان را می‌کنند. هر چند ثانیه یک‌بار، خیلی نامحسوس و حرفه‌ای، نگاهم را بین دخترها می‌چرخانم و هر سه نفرشان را زیر نظر می‌گیرم. محبوبه راد را که از قبل...
  20. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چهل‌ویک- نامعلوم عرق از شقیقه‌ها و تیغه‌ی کمرم سرازیر می‌شود، تابستون است و آفتاب مثل تیر به مغرم می‌خورد اما با این حال از سرما می‌لرزم. دست‌هایم را به هم قفل کرده‌ام و به چیزی خیره مانده‌ام که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مجبور شوم ببینمش؛ نه در بیست‌سالگی و نه حالا. صدای بیل که خاک را روی سرش...
عقب
بالا پایین