نتایح جستجو

  1. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چند نفر لبخند می‌زنند. پسری که لباس ارتشی پوشیده و ظاهرا برای دخترها جذاب است، دست‌هایش را در جیب فرو می‌کند و با دقت گوش می‌دهد. خانم مرتضوی متوجه نگاه‌ها می‌شود و خنده‌اش را قورت می‌دهد. «شما هفتاد و دو ساعت فرصت دارین که یک رمان پانصدصفحه‌ای بنویسین. می‌دونم در نگاه اول تقریباً غیرممکن به نظر...
  2. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چهل ـ اصفهان ـ انتشارات ادب امروز همه‌ی هشت شرکت‌کننده آمده‌اند و سالن مسابقه دیگر هیچ شباهتی به روز مرحله‌ی سوم ندارد. همان سالن بزرگی که چند هفته پیش پر از میزهای چهار نفره و صندلی‌های پراکنده بود، حالا با پارتیشن‌های بلند به سه قسمت تقسیم شده است؛ دو بخش بزرگ برای دو تیم و یک اتاق کوچک‌تر...
  3. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    صدای قدم‌هایی از راهرو می‌آید؛ قدم‌هایی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شوند و سکوت اتاق را می‌شکنند. چشم‌هایم را باز نمی‌کنم و همان‌طور که روی تخت ولو شده‌ام، گوشم را تیز می‌کنم. صدای باز شدن در می‌آید و چند ثانیه بعد صدایی آشنا در اتاق می‌پیچد؛ صدایی که از همان لحظه اول خواب را از سرم می‌پراند. «صبح...
  4. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سی‌ونه ـ رسام ـ اصفهان باز هم زودتر از همه به ساختمان انتشارات می‌رسم. البته این بار دلیلش فقط ذوق مسابقه نیست؛ چند کار نیمه‌تمام هم دارم که باید قبل از شروع برنامه جمعشان کنم و برای همین طوری برنامه‌ریزی کرده‌ام که زودتر از بقیه برسم. از هلیا خبری ندارم، فقط می‌دانم می‌آید و همین دانستن، برای...
  5. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    پیام ارسال می‌شود، اما خبری از سه نقطه معروفِ «در حال نوشتن...» نیست. چند ثانیه صبر می‌کنم، بعد یک دقیقه و بعد بیشتر. پیام را هم نمی‌خواند. صفحه را می‌بندم و زیر لب می‌گویم: «خب، معلومه که نمی‌خواد حرف بزنه، مثل این چند روز.» چمدان را باز می‌کنم و دوباره وسایلم را چک می‌کنم. برای چهار روز سفر،...
  6. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سی‌وهشت ـ خوزستان ـ رسام فردا باید اول وقت اصفهان باشم و پروازم ساعت سه صبح است. هر چند دقیقه یک‌بار بی‌اختیار سراغ پروفایل هلیا می‌روم و آخرین بازدیدش را چک می‌کنم؛ انگار قرار است از چند دقیقه پیش آنلاین بودنش بفهمم کجاست، چه کار می‌کند یا اصلاً به من فکر می‌کند یا نه. عجیب‌تر از همه این است که...
  7. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    مهر ۱۳۷۵ «امروز سی ساله شدم و اولین کتابم را با انتشارات خودم چاپ کردم. یک سال طول کشید تا توانستم مجوز بگیرم. یک دفتر کوچک اجاره کرده‌ام که پول رهنش را از وام جور کرده‌ام. همسرم هنوز با کار کردنم مخالف است، اما من تصمیمم را گرفته‌ام و دیگر نمی‌خواهم از آن برگردم. صد تراکت چاپ کرده‌ام و تمام...
  8. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سی‌وهفت ـ اصفهان ـ انتشارات ادب امروز فردا مسابقه اصلی شروع می‌شود و در تمام این مدت، همه‌چیز بهتر از چیزی که سارا انتظار داشته پیش رفته است. اتاق‌ها آماده‌اند، غذا و تجهیزات تدارک دیده شده‌اند و دو اتاق جداگانه برای دو تیم در نظر گرفته شده است. حتی با تک‌تک شرکت‌کننده‌ها تماس گرفته‌اند تا از...
  9. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    بخش دی که خیلی جالب بود از اوناست که نمیشه کتاب رو روی زمین گذاشت هیجانش بالاست مستاجر رو پریشب تموم کردم، یکم اولش آروم پیش رفته ولی اینم باحال بود بقیه رو نخوندم خدمتکار رو خوندم یادم نی این ها مال فرایدا هست یا نه ولی قلم همون شکله یکی پس از دیگری هرگز دروغ نگو دروغ میگم گاهی و... اسم ها...
  10. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    وای هنوز بیدارم ۱۸۰ صفحه رمان یادت هست رو هم خوندم
  11. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نزدیک ظهر نیکو خودش را به بیمارستان می‌رساند. خسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. دو دختر کوچکش را هم همراه خودش آورده، چون کسی را ندارد که پیششان بمانند، اما نگهبان بیمارستان اجازه ورود بچه‌ها را نمی‌دهد. «خواهش می‌کنم فقط پنج دقیقه، بذارین مادرم رو ببینن.» نگهبان با تأسف سرش را تکان می‌دهد...
  12. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سی‌وشش ـ نامعلوم روی صندلی فلزی کنار تخت نشسته‌ام و فقط نور کم‌رنگ مهتاب از پنجره باریک اتاق روی کف سرد بیمارستان افتاده است. دستگاه مانیتور با صدای منظمش سکوت شب را تکه‌تکه می‌کند و پرستار هر دو ساعت یک‌بار وارد اتاق می‌شود، آمپولی را به سرم وصل می‌کند و بی‌صدا بیرون می‌رود. این چهارمین باری...
عقب
بالا پایین