سیوپنج ـ خوزستان ـ رسام
وقتی منتظر یک اتفاق باشی، زمان انگار لج میکند. روزها مثل مورچه راه میروند و عقربههای ساعت به زور تکان میخورند. فقط یک ماه دیگر تا شروع آن سه شب مانده، اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرده، مرخصی چهار روزهای است که هنوز قطعی نشده بود.
امروز بالاخره دوباره با...
چقدر مسخره که بود و نبودش فرقی نداره
سومین کتاب رو هم آماده کردم
دارم با سختی و مشقت دونه دونه از بایگانی میکشم بیرون و پشت خم مشتری رد میکنم
کلا رد دادم
سیوچهار ـ خوزستان ـ رسام
یک هفته از روزی که از اصفهان برگشتهام گذشته است. اسمم بین هشت نفر برگزیده درآمده و باید برای مرحلهی اصلی دوباره راهی اصفهان شوم؛ سه روز و سه شب مسابقهای که برایش ماهها منتظر بودم. با این حال، برخلاف چیزی که فکر میکردم، آنقدرها هم خوشحال نیستم. ذهنم جای دیگری گیر...
دیگر وقتی برای یک ناهار مفصل نمانده بود. مستقیم خودم را به فرودگاه رساندم و از همانجا یک ساندویچ بندری سفارش دادم. پرواز ساعت دو بعدازظهر بود و با شناختی که از شرکتهای هواپیمایی داشتم، حدس میزدم باز هم تأخیر داشته باشد؛ حدسی که مثل همیشه درست از آب درآمد.
تا اعلام سوار شدن، نصف ساندویچ را روی...
سیوسه ـ رسام
وقت رفتن رسیده و معدهام از شدت گرسنگی اعتراض میکند. چند دقیقه پیش خانم راد را دیدم که با همان زنی که روی سکو صحبت میکرد، مشغول گفتوگوست. تازه فهمیدهام او مدیر انتشارات است. برایم سؤال شده که خانم راد چه نسبتی با او دارد، اما آنقدر هم کنجکاو نیستم که دنبالش را بگیرم. باید اویس...
سیودو- نامعلوم
یک هفته از مرخص شدن مامان از بیمارستان گذشته بود و دوباره به همان خانهی قدیمی برگشته بودیم. از بابا هنوز هیچ خبری نبود. مامان میدانست نیکو ازدواج کرده، اما نیکو هنوز خبر نداشت که مامان بیمار شده و مدتی در بیمارستان بستری بوده است.
دکتر بارها به من تأکید کرده بود که نگذارم...
سرمای مطبوعی در اتاق جریان دارد، روی میز بزرگ وسط اتاق، هفت پو کنار هم چیده شده است. سارا روی صندلی انتهای میز مینشیند و میگوید:
«خب دوستان، از این لحظه فقط کیفیت اثر و امتیازها ملاکه. اگر اختلاف نظری هست، همینجا به نتیجه برسیم.»
استاد نویسندگی، عینکش را جابهجا میکند و اولین فایل داخل...
مدتی با هم گفتوگو میکنند و بعد خانم مرتضوی برای سخنرانی کوتاهی آماده میشود. مسابقه تمام شده و همه در سالن اجتماعات جمع شدهاند. موسیقی ملایمی در حال پخش است و همهمهای است تا مدیر انتشارات از پلههای سن بالا رفته و دقیقا در مرکز سکو ایستاده است.
صدای تشویق سالن آرامآرام فروکش میکند. نگاهش...
مرد چند قدم راه میرود، دوباره برمیگردد، به اطراف نگاه میکند و باز گوشی را چک میکند؛ رفتاری شبیه کسی که منتظر فرصتی است تا کاری انجام دهد، شاید یک خرابکاری دیگر!
سارا دیگر نمیتواند بیتفاوت بماند.
از روی صندلی بلند میشود، سیستم را خاموش میکند و چند لحظه به لپتاپش نگاه میکند. بعد از...
سیویک ـ اصفهان ـ انتشارات
سارا از ابتدای مسابقه داخل اتاقش مینشیند و تصویر دوربینهای مداربسته را روی مانیتورش دنبال میکند. بخشی از ذهنش هنوز درگیر خرابکاری صبح است و بخش دیگر، رفتار تکتک شرکتکنندهها را زیر نظر دارد. دیگر به هیچ اتفاقی اعتماد ندارد؛ حتی سادهترین حرکتها هم میتوانند...