نتایح جستجو

  1. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چشم بین میزهای سالن می‌چرخوانم. از آن‌جایی که آخرین نفر وارد شده‌ام، تقریباً همه‌ی گروه‌ها تشکیل شده‌اند. دور هر میز چهار نفر ایستاده‌اند و بعضی‌ها حتی مشغول آشنا شدن با هم هستند. معلوم است خیلی از شرکت‌کننده‌ها از قبل با هم هماهنگ کرده‌اند. من که آن‌جا زیاد فعال نبودم، حالا مانده‌ام بی‌گروه و...
  2. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    جلو می‌روم و همزمان چشمم دور می‌چرخد تا سالن که فضای خالی زیادی دارد را ببینم و جواب می‌دهم: «رسام سهرابی.» انگشت‌هایش با سرعت روی صفحه‌کلید حرکت می‌کنند. «با چه عنوانی می‌خواین شرکت کنین؟» «نویسنده.» سرش را تکان می‌دهد، دستش را داخل جعبه‌ی پلاکاردها می‌برد و یکی را بیرون می‌آورد. روی کارت،...
  3. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    تقریباً یک‌سوم آدم‌های داخل سالن اجتماعات از جا بلند می‌شوند و به سمت در خروجی راه می‌افتند. همراه‌ها همان‌جا می‌مانند و با نگاه بدرقه‌مان می‌کنند. من عمداً آخرین نفر می‌شوم. دوست دارم فرصت بیشتری داشته باشم تا شاید بین جمعیت هلیا را پیدا کنم، اما فایده‌ای ندارد. هر دختری را که می‌بینم، چند...
  4. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    موبایلم را از جیبم درمی‌آورم و گروه روبیکا را باز می‌کنم. پیام جدیدی آمده است. «بچه‌های گروه، هرکی رسیده بیاد انتهای سالن، سمت راست.» سرم را بالا می‌آورم. انتهای سالن سمت راست، حدود هشت نه نفر دور هم جمع شده‌اند و با صدای بلند حرف می‌زنند. نفسی می‌کشم و به طرفشان راه می‌افتم. هنوز چند قدم بیشتر...
  5. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وهشت ـ اصفهان ـ رسام چند دقیقه بیشتر تا ساعت هشت نمانده و سالن اجتماعات تقریباً پر شده است. روی بیشتر صندلی‌ها آدم نشسته؛ بیشترشان جوان‌اند، اما از هر سن و سالی بینشان پیدا می‌شود. خیلی‌ها تنها نیامده‌اند. بعضی کنار پدر و مادرشان نشسته‌اند، چند نفر با خواهر یا برادر آمده‌اند و عده‌ای هم...
  6. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    دیگر وقتی برای فکر کردن ندارد. از اتاق بیرون می‌زند و دوباره به سمت سالن مسابقه می‌رود. قبلا سه صندلی کنار ورودی شکسته و روی هم افتاده‌ بود، یکی از میزهای گروهی از وسط ترک برداشته و روی زمین تکه‌های چوب پخش شده بود. پرده‌ی مخمل قرمز پنجره‌های سالن از یک طرف پایین کشیده شده بود و روی در ورودی با...
  7. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سارا بدون اینکه لحظه‌ای بایستد به سمت اتاق مورد نظر باسرعت حرکت می‌کند و آرام می‌گوید: «می‌دونم! خودم دیدمش.» چند ثانیه سکوت بینشان می‌افتد. «شما دیدین؟ کی اینکارو کرده؟!» «آره دیدم. الان وقت پیدا کردن مقصر نیست. هرکسی از بچه‌های انتشارات دم دستته، بفرست سالن مسابقه. شرکت‌کننده‌ها رو هم مستقیم...
  8. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وهفت ـ اصفهان، ساختمان انتشارات ساعت هفت‌ونیم صبح است و خانم مرتضوی با قدم‌های آرام وارد سالن مسابقه می‌شود؛ اما همان لحظه قلبش فرو می‌ریزد. فقط نیم ساعت پیش خودش تک‌تک میزها را چک کرده، بطری‌های آب را روی هر میز گذاشته و از دیدن نظم سالن احساس رضایت کرده بود، اما حالا انگار طوفانی از اینجا...
  9. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    همه جا بوی تاریخ می‌داد. ساختمان‌های قدیمی کنار مغازه‌های مدرن ایستاده بودند و هر از گاهی گنبد یا مناره‌ای از دور دیده می‌شد. وقتی تاکسی از روی پل رد شد، نگاهم ناخودآگاه به زاینده‌رود افتاد. بستر خشک رودخانه، بیشتر شبیه زخمی قدیمی بود تا یک رود. خشکی تمام منظره را غمگین کرده بود. راننده که نگاهم...
  10. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وشش ـ رسام توی گروه روبیکا از چند روز قبل قرار گذاشته بودیم که هر کس زودتر رسید، دم سالن مسابقه منتظر بقیه بماند. تقریباً همه گفته بودند می‌آیند و همین، هیجانم را چند برابر کرده بود. بیشتر از خود مسابقه، دلم می‌خواست هلیا را ببینم؛ هرچند هنوز نمی‌دانستم بین آن همه آدم کدام یکی اوست. پرواز...
  11. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وپنج ـ نامعلوم هنوز خیلی از چیزهای دنیا را نمی‌فهمم. سنم آن‌قدر نیست که بدانم بزرگ‌ترها چرا بعضی تصمیم‌ها را می‌گیرند، اما این را خوب می‌فهمم که نیکو دلش نمی‌خواهد عروس شود. از صبح روز عقدش لبخند روی لبش است، ولی چشم‌هایش چیز دیگری می‌گویند. هر بار که کسی می‌گوید: «الهی خوشبخت بشی.» فقط سرش...
  12. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    این یکی را خودم هم باور ندارم. از وقتی روی خودم کار کرده‌ام، اعتمادبه‌نفسم بیشتر شده و مطمئنم این بار از قبل آماده‌ترم. شب طبق عادت فنجان قهوه را کنار دستم می‌گذارم و تلگرام را باز می‌کنم. هلیا آنلاین است. برایش می‌نویسم: «یه چیزی بگم؟» «بگو.» «قراره فردا همدیگه رو ببینیم. دیگه وقتشه یکم از خودت...
  13. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وچهار ـ خوزستان لپ‌تاپ را داخل کیف مخصوصش می‌گذارم و زیپش را می‌بندم. برای یک روز که لازم نیست چمدان ببندم؛ فقط لباس‌های جدیدی را که جولی برایم انتخاب کرده، اتو می‌کنم و کنار تخت می‌گذارم. اگر فردا قبول شوم، آن وقت برای سه روز و سه شب بعدی هم فکرش را می‌کنم. صبح قبل از شروع ساعت کاری در...
  14. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نمازش را می‌خواند، چند صفحه قرآن تلاوت می‌کند، کمی ورزش سبک انجام می‌دهد و مثل همیشه، چایی‌اش را آرام‌آرام می‌نوشد. امروز دیگر جای نگرانی نیست. هر چه در توان داشته، انجام داده است. ساعت هنوز شش صبح نشده که وارد محوطه انتشارات ادب امروز می‌شود. هوا خنک است و خیابان هنوز از شلوغی روزانه خبری...
عقب
بالا پایین