مرضیه خانم، همان زن خوشمشرب و مهربان، با لبخندی که از پشت اشکهایش آشکار بود، استکان چای را برداشت و با انگشت اشارهاش نوازشگونه لبهی آن را لمس کرد. صدایش اندکی لرزید، اما کلماتش آرامشبخش بودند:
«اوینار وقتی بچه بود همیشه میگفت اگه دختردار بشم اسمش رو میزارم کژال، سر همون حدس زدم اسمت...