نتایح جستجو

  1. TWCA

    در حال تایپ رمان الیسیان | TWCA کاربر انجمن کافه نویسندگان

    واهیک دست راستش را بر روی شانه‌ی اریک گذاشت و لبخندی زد و با خونسردی تمام گفت: - قصد جان شاهدخت پایتخت را داشتن جرم‌‌اش کمتر از مرگ نیست درست می‌گویم؟ اریک خواست چیزی بگوید که واهیک پیش‌روی کرد و گفت: - نیازی نیست چیزی بگویی، منتظر بازگشت پادشاه پایتخت هستم… . دستش را به سمت در ورودی گرفت و به...
  2. TWCA

    در حال تایپ رمان الیسیان | TWCA کاربر انجمن کافه نویسندگان

    سری تکان دادم و گفتم: - چیزی نیست فقط زیادی می‌ترسم. اسب را جلوتر آورد و گفت: - شاهدخت مارینا لطفا سوار اسب شوید تا زودتر به قصر برسیم. به سمت اسب قدم گذاشتم و پایم را بر روی زین گذاشتم و سوار اسب شدم، ل*ب خود را تر کردم و گفتم: - مرا ببخشید که پیاده به قصر می‌روید. سکوت کرد و چیزی نگفت، این...
  3. TWCA

    در حال تایپ رمان الیسیان | TWCA کاربر انجمن کافه نویسندگان

    نفسی کشیدم و ادامه دادم: - سه روزی است که پدرم به آن قبلیه سفر کرده است، اسب سواری را به خانه نشستن ترجیح دادم؛ اما نمی‌دانستم چه چیزی منتظرم است. اینک اریک همراه افرادی از قصر به دنبال من هستند تا مرا سر به نیست کنند. اخمی در پیشانی‌اش رخ داد و با عصبانیت کامل از جای خود بلند شد و گفت: - این‌جا...
  4. TWCA

    در حال تایپ رمان الیسیان | TWCA کاربر انجمن کافه نویسندگان

    دستم را بر روی دست او گذاشتم و ل*ب زد: - دستم را برمی‌دارم اگه بخواهی فریاد بکشی… . مگر جای فریاد داشتم؟ چرا کسی دوست من نیست؟ چرا همه به فکر مرگ من هستند؟ حتی اویی که مرا به رسمیت نمی‌شناسد با من این‌گونه رفتار می‌کند. من سزاوار این هستم؟ دستش را آرام از روی دهانم برداشت و به سرفه افتادم. بر...
  5. TWCA

    در حال تایپ رمان الیسیان | TWCA کاربر انجمن کافه نویسندگان

    دامن چین‌دار خود را در دست گرفتم و با قدم‌های تند در اعماق جنگل به سمت ناکجا آباد رفتم. از سرمای جنگل دست‌هایم به وضوح سوزش شدیدی احساس می‌کرد. دعوت‌نامه‌ای از خانه‌ی غم و اندوه به خانه‌ی خوشی‌مان آمد، هر چه آن دعوت‌نامه را ‌پس زدم نمی‌شد و سمج‌تر از قبل مرا مجبور به قبول کردن آن دعوت‌نامه...
  6. TWCA

    متوسط رمان نخ سرخ عشق | TWCA

    مرضیه خانم، همان زن خوش‌مشرب و مهربان، با لبخندی که از پشت اشک‌هایش آشکار بود، استکان چای را برداشت و با انگشت اشاره‌اش نوازش‌گونه لبه‌ی آن را لمس کرد. صدایش اندکی لرزید، اما کلماتش آرامش‌بخش بودند: «اوینار وقتی بچه بود همیشه می‌گفت اگه دختردار بشم اسمش رو می‌زارم کژال، سر همون‌ حدس زدم اسمت...
  7. TWCA

    متوسط رمان نخ سرخ عشق | TWCA

    مادر دلربا آرام از جا بلند شد. لبخند ملایمش با اشک‌هایی که پشت هم روی گونه‌هایش می‌غلتید تضادی عجیب و قشنگ ساخته بود؛ من اما فقط دنبال یک جواب منطقی بودم. از دلربا چیزی انتظار نداشتم؛ او مادرم را نمی‌شناخت، فقط شنیده بود؛ اما مادرش؟ مادربزرگش؟ به چشم‌های عسلی و زیبای مادر دلربا خیره شدم...
  8. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** موهایش می‌ریخت، زیر چشم‌هایش نیلگون شده بود، خنده‌هایش دیگر نقاب بود، دیگر به خود نمی‌رسید! دیگر آرایش نمی‌کرد. دیگر جلوی آینه‌ی قدی خانه قربان صدقه‌ی خود نمی‌رفت. دیگر زنده نبود! آری، او مرده بود! او را کشته بودند! نیلگون: کبود و سیاه
  9. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** هر روز سر بالین خود می‌گذاشت، در روز‌های شیرین که تنها نقاب بود، در شب‌های غمگین که تنها اتاقش خبر داشت، برای خود رجای زوال را داشت. دمع‌های پی‌درپی‌اش نور چشم‌هایش را گرفته بود. چشم‌های او همانند چشم‌های دیده بر عشق زلیخا بود، فرق زیادی داشتند. او آرزوی داشتن یوسف، و دیگری آغوش گرم مرگ را...
  10. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** با کمتر امیدی زنده مانده بود. جنگنده‌ی ماهری بود، برای هر چیزی در زندگی‌اش باید می‌جنگید. برای آرامش، برای آسایش، برای صلح، برای دوستی، برای امینت، برای خوشی… برای همه چیزی که در این آفاق ناعادلانه تقسیم شده است. آفاق: دنیا
  11. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** بعداً! برای او بعداً وجود ندارد، او دیگر خسته‌ است. برای او بعداً وجود ندارد، مو‌هایش سپید شده است. بعداً او دیگر جانی ندارد؛ بعداً او عمری ندارد؛ بعداً تمایلی برای خندیدن ندارد؛ بعداً شوقی ندارد! دیگر بعداً حتی خود را نیز ندارد!
  12. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** او دوست داشت زندگی کند، آری زندگی کند، البته نه آن گونه که دیگران مد نظرشان است، نه آن گونه که دیگران دوست دارند. دوست داشت زندگی کند و لبخند بزند، نه به شکلی که مادرش، پدرش، اقوامش دوست دارد. زندگی کند بدون این‌که فکر کند دیگران راجب او چه می‌گویند. آری من از همان دیگرانی سخن می‌گویم که سر...
  13. TWCA

    اطلاعیه [تاپیک جامع درخواست جلد ]

    سلام درخواست جلد داشتم برای دلنوشته ‌«سلیله‌های ایرانم» لینک اثر: سلیله‌‌های ایرانم
  14. TWCA

    در حال تایپ رمان الیسیان | TWCA کاربر انجمن کافه نویسندگان

    مقدمه: خوب به خاطر دارم، به خاطر دارم آن چشم‌های زیبایت را، به خاطر دارم لبخند زیبایت‌ را، به خاطر دارم آن آغوش امنت را! من ماهی بودم تو دریا، آغوشت امن‌ترین نقطه‌ی جهان، صدایت شنیدنی‌ترین صدای جهان! این‌گونه شد تو برایم بهشتی شدی که همه از آن سخن می‌گویند! لبانت همان سیب ممنوعه شد که ضماد...
  15. TWCA

    در حال تایپ رمان الیسیان | TWCA کاربر انجمن کافه نویسندگان

    بسم خالق زیبایی عنوان: الیسیان ژانر: تراژدی، عاشقانه، تخیلی نویسنده: @TWCA توکا راد خلاصه: گاهی آدم‌ها چه کوچک چه بزرگ دچار غم و اندوه بزرگی می‌شوند، غمی که درمانی برایش نیست. غمی از جنس قشاع، غمی از جنس سوگواری و نیاز به دیواری محکم و استوار است تا تکیه دهی و غم‌هایت را به آن سپاری...
  16. TWCA

    اطلاعیه درخواست تگ برای دلنوشته | تالار ادبیات

    درود درخواست تگ https://forum.cafewriters.xyz/threads/43899/
  17. TWCA

    پایان‌نقدوبررسی دلنوشته سلیله‌های ایرانم | منتقد: Birdy

    درود و‌خسته نباشید ممنون بابت وقتی که گذاشتید و نقد و بررسی رو‌ انجام دادید. راجب اسم باید بگم کلمه مترادف دختر که همون سلیله میشه رو انتخاب کردم فقط خواستم یکم متفاوت‌تر باشه و گیرا تر بشه نه راجب یک شخص نیست کلی صحبت شده اکثر چیزهایی که نوشتم در جامعه و اجتماع ب وضوح دیده میشه و خب واقعا...
  18. TWCA

    اطلاعیه | درخواست نقد دلنوشته |

    درود درخواست نقد دارم https://forum.cafewriters.xyz/threads/43899/
  19. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** او یک روز خواهد مرد، نه همانند هر روز مردن‌هایش، یک روز خواهد مرد. او می‌میرد میان تک‌تک آرزوهایی که داشت و نشد، میان تک‌تک حرف‌هایی که کشت ولی نزد، میان تک‌تک صدای‌های دار زد و بیرون نریخت، میان تمام هدف‌هایی که داشت و نرسید. میانِ شد و نشد‌های بدش، میانِ آن زن‌های مسن کوچه‌اش، میانِ آن...
  20. TWCA

    پایان یافته دلنوشته سلیله‌‌های ایرانم| اثری از توکا راد

    *** او فقط می‌خواست زندگی کند، او می‌خواست همانند پسرانی که بین آن و دیگری فرق می‌گذارند زندگی کند. او می‌خواست بی‌آنکه نگران حرف دیگری باشد لبخند بزند و فریاد خوشی را سر دهد. او می‌خواست در شارع‌های شهر قدم بزند و زیر باران و بغض آسمان پایکوبی کند. او تنها یک خواسته داشت، او می‌خواست شاد زندگی...
عقب
بالا پایین