نتایح جستجو

  1. rust

    همگانی °• هم آوایی قلم | دلنوشته همگانی •°

    دم عیسی مرگ را وارونه می کرد و ابراهیم جسم را از جسد باز می آفرید به من بگو کدام معجزه می تواند روح مرده ی مرا زنده کند تکه های این روان در هم کوفته را چه کسی می تواند سر هم کند؟ لیلیوم با لمس سردی دستانم پژمرده می شود نور چراغ در سیاه چاله چشمانم دفن می شود پنجره را می بندم این طاعون فراتر از...
  2. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    زبانم در دهانم نمی چرخد تا فریاد بزنم "کمک". هرچند ته دلم می دانم که اینجا فریادرسی نیست. پیشاپیش زیر باران غسل می‌شوم. چشمانم قبل اینکه در کام سیاهی فروبمیرد، در تاریکی این دشت تار می‌شود. دیگر نور خورشید را نخواهم دید. دیگر صدای خنده‌ی پدرم را نخواهد شنید. این تابوت را به یک امید واهی دراین...
  3. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    تاریکی از هر سر سمت و روزنه‌ای به جانم رسوخ می کند. از سد پوست و گوشتم می‌گذرد. زانوهایم سست می‌شود، شانه‌هایم لمس. زمان به تکاپو و نفس نفس زدن می‌افتد. گویا بالاخره دارد اتفاق می‌افتد. اهل ایمان از زندگی پس از مرگ می‌گویند؛ اما تنها سنگینی لایه‌های عدم یکی پس از دیگری رویم رسوب می‌کند.
  4. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    آسمان از سیاهی اشباع می‌شود. از بوی متعفن کبودی‌هایش اوغ می‌زند. و تمام سایه‌هایش را روی سرم استفراغ می‌کند. سعی می‌کنم به یاد بیارم. پای من چطور به این دشت کشیده شد؟ من کی مردم؟ به یاد آوردم زمانی را که با هر بازدم تکه‌ای از روحم بخار می‌شد. و با هر دم با حجمی از هیچ جایگزین می‌شد. حالا مطمئنم...
  5. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    من هیچ وقت وصیت‌نامه ای ننوشتم. من حرفی برای گفتن نداشتم. من چیزی برای سپردن نداشتم. اول می‌ترسیدم که نکند روحی در تابوت نباشد. اما آیا واقعا این ترسناک است؟ جز یقین به مرگ، هر چیز دیگری به گمان آغشته است. اما با همه این‌ها من برای این مرگ آماده نبودم.
  6. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    جوی ها به هم حلقه می شوند. مرده ها در سرازیری دشت شناور می شوند و غلت می خورند. تا هر کدام در گوشه ای ته نشین شوند. سرنوشت شکوه مندی به نظر نمی رسد. به دریا نمی رسند. همچون ارواح سرگردان، با هر باران و طوفانی آواره خواهند شد. آن هایی که خوش شانس تر هستند، زیر خاک دفن می شوند. آیا آرامش این شکلی...
  7. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    این حجم های خاکستری و طوسی، همچون توده های سرطانی به کل آسمان سرایت کردند. چادری از سایه روی دشت کشیده شد. رنگ ها خاموش شدند. ابرها همچون چخماق به هم می کوبیدند. انگار که می خواستند کل زمین و آسمان را به آتش بکشند. و وقتی که جز جرقه چیزی حاصل نمی شد، از حرص دندان قروچه می کردند. جوی ها جوشیدند...
  8. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    به زانو میفتم. هوار می کشم. هوار می کشم. هوار می کشم. صدای نتراشیده ام میان تپه ها و کوه های دور دست تکثیر می شود. و در هر انعکاس تحلیل می رود تا نیست شود. سر و گوش چند روباه در سوراخ و سنبه های دشت چرخید؛ و دوباره به چرت رفتند. دیگر حتی پرسش و انتظار پاسخی ندارم. تمام عمرم سوال پرسیدم. تا دیگر...
  9. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    تپه ای از پس تپه ای دیگر، مسافت ها در ظرف زمان طی می شوند. تپه ها در افق رنگ می بازند. و به یک آبی کمرنگ و نامطمئن تقلیل می یابند. گویا این فاصله، رنگ و وضوح را در خود می بلعد؛ و یک شمای لغزان و مبهم را تف می کند. آیا حد و مرزی برای این فاصله وجود دارد؟ روزهای جوانی به مرگ می اندیشدم، زیرا از...
  10. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    شفق آسمان را در شرق می شکافد. جایش همچون زخمی بدخیم روی آسمان معلق می ماند. به منزله ی هشداری است برای ستاره ها، تا گورشان را از این صفحه ی رنگ و رو رفته گم کنند. کمی بعد، خورشید لش خود را با اکراه از پشت تپه ها بالا می کشد. نورش عاری از ذوق روی دشت فرو می ریزد. چشمه ها خواب آلود و قطره قطره ذوب...
  11. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    ناخون هایم شکسته. خون از انگشتانم سرایز می شود، ولی قبل از اینکه روی زمین بچکد یخ می زند. از زخم هایم درد می کشم. اما انگار هر لحظه ای که می گذرد، غم هایم در هوای این دشت تصعید می شود. و تنها خاطره ای مه آلود به جا می ماند. در حالی که سعی می کنم دلیلش را بفهمم، انگار نسیمی سرد در گوشم زمزمه می...
  12. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    شعله ها بی صدا و عاری از خودنمایی می سوزند. انگار که وجودشان در این جا ممنوع باشد. چشمانم در نور آتش برافروخته می شود. سایه ام روی دیوار غار پیچ و تاب می خورد. ای کاش می توانستم مثل گذشته ها، بازی سایه ها را باور کنم. اما کافی است که تنها یک بار ببینی که سایه ها، فقط سایه هستند، دیگر حتی اگر...
  13. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    بی قراری قلبم را می سوزاند. می ایستم. افق در سیاهی گره می خورد. آیا این دشت پایانی دارد؟ آیا پایانی جز مرگ وجود دارد؟ می کشم. چرا این تابوت این قدر سنگین و بد دست است؟ چطور می شود که روح از جسم سنگین تر باشد؟ از میان تپه ها می گذرم. در این سکوت، تنها همسفرم صدای سنگ هاست، که از سرما ترک می خورند...
  14. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    خورشید در افق خون مرده شد. رنگ از رخ آسمان پرید و ابرها کبود شدند. اندک گرمای دشت به سرعت از جان سنگ ها می گریخت. تابوت روحم در خاک یخ زد. دستان خسته ام دیگر توان کشیدن نداشت. کنار تابوتم می نشینم. ستاره ها همچون لاشخورهای فرصت طلب، چشم خورشید را دور دیده، یکی یکی سر و کله شان پیدا می شود. در...
  15. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    دشت نمور است. خورشید از دور، اریب و بی‌تفاوت می‌تابد. همچون حلزونی پیر، روی گوشه‌ی آسمان می‌لغزد. ردی از نارنجی و طلایی روی سنگ و چمن می‌ماسد. تنها کمی گرم‌تر از چشمه‌ها، سنگ‌ها سیاه و زمخت، کمرشان پس از قرن‌ها جمود، خشک و صلب شده. در آوای باد، وردی آشنا به گوش نمی‌رسد؛ تنها هذیان طبیعت را...
  16. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    نام اثر: زوال سرشناسه: عماد طیبی موضوع: دلنوشته و یاداشت‌ سبک/ژانر: فلسفی سال نشر: هزار و چهارصد و پنج منتشر شده در: انجمن کافه نویسندگان - تالار ادبیات - بخش تایپ دلنوشته. دیباچه: سوار بر موج های انحطاط و افول، به تماشای فرو ریختن این سازه ی کهنه روانم می نشینم. تلاش برای جمع آوری و شکسته بند...
  17. rust

    اطلاعیه اعلام اتمام آثار ادبی | تالار ادبیات

    پایان دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی https://forum.cafewriters.xyz/threads/41882/
  18. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    چند کلمه‌ای نشت کردی. چند لحظه‌ای قلاده‌ی سکوتت را شل گرفتی. هر جمله چقدر از معنا را می‌تواند لابه‌لای حروف جا دهد؟ هر آرایه چقدر از وزن روی ذهنت را می‌تواند بر دوش بکشد؟ از این‌که یک یا دو ناشناس را در تاریکی خود شریک کردی حس بهتری داری؟ من به کلام نه از روی تفنن، که از روی ناچاری چنگ می‌زنم...
  19. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    نه آن‌قدر زنده که بتواند از تخت بلند شود، نه آن‌قدر مستاصل که بر ترس سقوط و قوهٔ بقا فایق آید. در هوای برزخ نفس می‌کشید دم از روی اجبار، با بازدمی فرسوده. نه آن‌قدر مومن که به ریسمانی چنگ بزند، نه آن‌قدر ملحد که نیستی را باور کند. سوار بر ارابه‌ی سنگین و زمخت زمان، در سراشیبی ناهموار عمر. ای کاش...
  20. rust

    اطلاعیه [تاپیک جامع درخواست جلد ]

    سلام. دلنوشته زمزمه های بی خوابی تگ پایه https://forum.cafewriters.xyz/threads/41882/
عقب
بالا پایین