نتایح جستجو

  1. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    من چگونه از نبودنت شکوه کنم، وقتی حتی درد این دوری زیباست شب به سیاهی، به یاد موهایت خیره می‌شوم. بگذار هر شب هزار بار به خوابم بیایی بگذار انحنای صورتت را در خاطره‌ام مرور کنم. ای که بعد تو نقاش، چند قدم عقب ایستاد و محو هنر خویش شد. در تابلوی هستی هر پرتره‌ای به رخ تو غبطه می‌خورد. بگذار همه‌ی...
  2. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    بالا و بالاتر می‌روی، تا سقوط سهمگین‌تری داشته باشی، و یا عمیق و عمیق‌تر غرق می‌شوی. لایه‌های تاریکی، رنگ‌هایت را یکی‌یکی فرو می‌خورد، و تو زیر میلیون‌ها متر مکعب از سیاهی رسوب می‌شوی. جاذبه را رقیبی نیست. تباهی، سیاه‌چاله‌ای انکارناپذیر است. میل به بقا و این کشش نیستی چگونه به این همزیستی...
  3. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    می‌ترسم لحظه‌ای نتوانم حواسم را پرت کنم. می‌ترسم یادم بیفتد. در دنیایی که خرافه و آیین کتاب‌ها را پر می‌کنند، و برای هر آرزویی دعا و وردی نوشته‌اند، در میان موج‌های بی‌انتهای حماقت دست‌وپا می‌زنم. و حتی زمانی که می‌خواهی به علم پناه ببری، همه چیز زیر سایهٔ عدم قطعیت می‌رود. نظم و اتفاق در هم گره...
  4. rust

    اطلاعیه درخواست تگ برای دلنوشته | تالار ادبیات

    درخواست تگ دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی https://forum.cafewriters.xyz/threads/41882/
  5. rust

    پایان‌نقدوبررسی دلنوشته زمزمه‌های بی‌خوابی | منتقد: سونی

    در ابتدا می خواستم تشکر کنم برای زمان و انرژی که صرف کردی بابت این نقد دقیق. چیزی که بیشتر از همه برای من جالب بود توی این نقد، توجه به جنبه روان شناسی متن بود و تحلیلی که از وضعیت روحی و روانی نویسنده ارائه دادی. به نکاتی اشاره کردی که خود من بهشون دقت نکرده بودم مثل معنای خود "زمزمه های بی...
  6. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    تو اشک می‌ریزی، از نبود احساس شکوه می‌کنی، و مرا به جرم بی‌تفاوتی لعنت می‌کنی، در حالی که خشم در تو می‌جوشد، دستانت از درماندگی می‌لرزد، و صدایت در هر کلمه می‌شکند. واکنشی در من رخ نمی‌دهد، ضربان قلبم بالا نمی‌رود، خبری از آدرنالین نیست، اثری از همدردی و عذاب وجدان در مردمک‌هایم نمی‌بینی. این...
  7. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    جان تمام گل‌های سرخ در رخ تو تناسخ یافته. صورت تو نور سفید، تن تو منشور. پرتو در تو می‌شکند. طیف رنگ از تو ساطع می‌شود. می‌گویند روح در جلد جسم نهان است. ای که روح در چشمانت زبانه می‌کشد، کمی از جان در این ظرف ترک خورده به من عطا کن. بگذار این دل تاریک در سیاهی گیسوانت دفن شود. شاید که در زندگی...
  8. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    سفری بود این چند نیم‌خط برای من. رفته‌رفته حرفم را از آرایه و ادب زدودم، تا با تو از حال دلم بنویسم، و روی این زخم‌های قدیمی کمی هوا بخورد. در عصر نورهای جنبان و نئون هفت رنگ، من با سیاه و سفید کاغذ و خط آرام می‌گیرم. گرچه ستون این عالم ریاضی است و هندسه، آینه و محرابش از جنس جان و کلام است. و...
  9. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    من از دردم گفتم، و او ضعفم را دید. من از ترسم گفتم، و او به خاطر سپرد، تا در آسیب پذیرترین حالتم از آن استفاده کند. احساس همچون خون است، و شریف‌ترین آدم‌ها هم می‌توانند گرگ باشند. در تنهایی درد بکش، در تنهایی بترس. هرچند کلام مرهم است، بها دارد. هر چند سکوت امن است، اما آن هم بها دارد. در نهایت...
  10. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    هستی ذاتاً نسبت به حق و ظلم کوررنگ است. آنچه می‌تواند بشود، می‌شود. گونه‌ای منقرض و گونه‌ای جدید پدید می‌آید. گیاهی که بلندتر می‌روید، نور بیشتری می‌گیرد. و کسی دلش به حال نوع ضعیف نمی‌سوزد، و این وسط حقی پایمال نمی‌شود. و چون بشر تاب این واقعیت را نداشت، قانون نوشت. تمدن همچون خانه‌ای شیشه‌ای...
  11. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    زندگی اش از بی معنایی لبریز شده بود از فرط بی خوابی، با چشمانی باز در روشنی روز کابوس می دید در خانه تحمل تنها ماندن با خود را نداشت و بیرون خانه هر ارتباطی بیشتر بر بار بی معنایی می افزود در انتظار اینکه کسی به او بگوید "آرام بگیر" اما دنیای اطرافش بی وقفه و با همهمه ای نامفهوم پیچ و تاب می...
  12. rust

    اطلاعیه | درخواست نقد دلنوشته |

    موضوع ' دلنوشته زمزمه های بی خوابی |عماد طیبی' https://forum.cafewriters.xyz/threads/41882/
  13. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    در یک زندگی دیگر، قصه‌های شمن را دور آتش باور نمی‌کردم. در یک زندگی دیگر، برای خدای رعد قربانی نمی‌کشتم. در یک زندگی دیگر، برای عشق مسیح روی زانوهایم نمی‌افتادم. در یک زندگی دیگر، به الحاد خود به سان یک آیین نمی‌بالیدم. در یک زندگی دیگر، قربانی رعد نگاهت می‌شدم. دم تو آیین من، قصه‌ی تو آتش من...
  14. rust

    پایان یافته دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    مسیر خطوط در طرح‌های داوینچی را دنبال می‌کنم. رد جنون و نبوغش در خطوط اریب و کالبدشکافانه‌اش جا مانده. و تصور می‌کنم جولیس سزار هنگام گذر از نقطه بدون بازگشت چه حسی داشته. و اینکه انسان نخستین چگونه هنگام رفتن به شکار از کودکش خداحافظی کرده. می‌اندیشم آیا هزاران سال بعد انسان در سیاره‌ای دیگر...
عقب
بالا پایین