نتایح جستجو

  1. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    مبینا خمیازه‌ای کشید: «علوم پزشکیه دیگه... یا پروژه داریم یا امتحان.» هر سه خندیدیم و چند دقیقه همان‌جا درباره‌ی برنامه‌ی کلاس‌ها، زمان تحویل گزارش‌ها و امتحان‌های پایان‌ترم حرف زدیم. گفت‌وگو آن‌قدر عادی بود که اگر کسی از دور به ما نگاه می‌کرد، فکر می‌کرد تنها دغدغه‌‌ی ما درس و دانشگاه است؛ اما...
  2. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    صدایش مثل همیشه یکنواخت بود؛ آن‌قدر یکنواخت که بعد از گذشت چند دقیقه نیمی از کلاس فقط به دفترهایشان خیره شده بودند و نیم دیگر، بی‌صدا با گوشی یا خودکارشان سرگرم بودند. من هم سعی می‌کردم یادداشت بردارم؛ اما ذهنم هنوز در بیمارستان علوی مانده بود. هر بار که چشمم به دفتر می‌افتاد، به جای نام...
  3. (SINA)

    طنز یه مخ زنی‌مون نشه؟

    چشمات کباب بود منم لر بی‌دفاع چشمات چایی بود منم تورک بی‌دفاع :yakh neshini: چشمات ۴۰۵ بی‌پلاک بود منم کورد بی‌دفاع چشمات افیون بود منم کرمانی بی‌دفاع -2-31- چشمات گلاب بود منم کاشانی بی‌دفاع چشمات شله بود منم مشهدی بی‌دفاع چشمات نون خشک بود منم افغانی بی‌دفاع Redeye چشمات ترشی بود منم...
  4. (SINA)

    طنز یه مخ زنی‌مون نشه؟

    میدونی فرق تو با ابر چیه؟ از ابر بارون میباره از تو خوشگلی میدونی فرق تو با فرغون چیه؟ فرغون گل میبره ولی تو دل میبری Popcorn میدونی فرق تو با ساعت چیه؟ ساعت زمانو نشون میده ولی تو معنی زندگی رو
  5. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    با خودم گفتم شاید همه‌ی این‌ها فقط حاصل خستگی باشد و ذهنم از یک اتفاق کاملا معمولی، معمایی ساخته بود که اصلا وجود نداشت. برای اینکه خیالم راحت شود گوشی تلفنم را برداشتم؛ عادت داشتم هنگام بازدید از بخش‌های مختلف، برای یادآوری جزئیات چند عکس از محیط بگیرم تا موقع نوشتن گزارش چیزی را فراموش نکنم...
  6. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    برای چند ثانیه هیچ‌کدام تکان نخوردیم و بعد خیلی آرام دستش را بالا آورد و قلبم ناخودآگاه تندتر زد. فکر کردم می‌خواهد برای کسی دست تکان بدهد؛ اما این کار را نکرد. فقط انگشت اشاره‌اش را به سمت پایین گرفت؛ حرکتی کوتاه و آرام، انگار می‌خواست چیزی را زیر همان پنجره نشانم بدهد. بی‌اختیار نگاهم را به...
  7. (SINA)

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    تموم میشه این کابوس؟ خوب تموم میشه؟ تموم میشه واقعا؟ نه انگار این یکی قرار نیست تموم بشه!
  8. (SINA)

    دنباله‌دار جوک های بی مزه

    میدونی چرا یخچال برفک داره؟ چون آنتن نداره smilies
  9. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    همه چیز کاملا عادی به نظر می‌رسید؛ حداقل تا وقتی که یکی از چرخ‌های برانکارد به لبه‌ی سرامیک گیر کرد. حرکت برانکارد برای چند ثانیه متوقف شد. بهیار خم شد تا چرخ را آزاد کند و همان لحظه گوشه‌ی ملحفه کمی کنار رفت و نگاهم بی‌اختیار روی دست بیمار ثابت ماند. دستبند بستری دور مچش بسته شده بود و روی نوار...
  10. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    سری تکان دادم و دفترچه و فرم‌ها را داخل کیفم گذاشتم و همراه او از اتاق بیرون آمدم. در بایگانی که بسته شد، ناخودآگاه یک بار دیگر به پلاک کوچک نصب شده روی در نگاه کردم. روی آن با حروف مشکی نوشته شده بود: «بایگانی خدمات.» اما درست پایین پلاک جای چهار سوراخ زنگ‌زده‌ی پیچ دیده می‌شد؛ انگار سال‌ها...
  11. (SINA)

    طنز یه مخ زنی‌مون نشه؟

    در عرش و زمین گشتم حیران در پی همدرد سخت نیست سفر زیرا شیرین است این مقصد هرگز نشوم خسته از جستن آن همسر هست بوی گوارایش خوشتر ز هزار عبهر 15cb28_25512
  12. (SINA)

    طنز یه مخ زنی‌مون نشه؟

    یک چشم من اشک است آن چشم دگر افسوس بی‌تابم و بی‌خواب در حسرت یک بوس UTPjB
  13. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    با تکان مختصر سر از اتاق بیرون رفت. در اتاق که بسته شد، سکوت دوباره میان قفسه‌های بایگانی نشست. چند لحظه همان‌جا ایستادم و به صدای قدم‌های کریمی که در راهرو دور می‌شد گوش دادم و بعد نگاهم بی‌اختیار روی قفسه‌ها چرخید؛ بوی کاغذهای کهنه و پوشه‌های قدیمی تمام فضا را پر کرده بود. نور کم‌رنگ لامپ سقفی...
  14. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    جوابش منطقی بود؛ اما نمی‌دانستم چرا نتوانستم خودم را قانع کنم. چند پیچ دیگر را پشت سر گذاشتیم تا مقابل اتاق کوچکی رسیدیم که روی در آن نوشته شده بود: «بایگانی خدمات» کریمی در را باز کرد و کنار رفت: «چند دقیقه صبر کن. یه فرم باید از این‌جا بردارم.» داخل اتاق بوی کاغذهای کهنه و پوشه‌های قدیمی...
  15. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    از انباری بیرون آمدیم و در قدیمی با همان صدای خفه پشت سرمان بسته شد و دوباره وارد راهروی باریک شدیم. چند متر جلوتر، کریمی مقابل یک در فلزی بزرگ ایستاد. کارت ورودش را روی دستگاه کشید و قفل الکترونیکی با صدای کوتاهی باز شد. هوای سردی از داخل اتاق به صورتم خورد و با ورود به داخل، اولین چیزی که جلب...
  16. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    آرام وارد راهرو شدم و هرچه جلوتر می‌رفتم، نور کمتر می‌شد. دیوارها قدیمی‌تر بودند و رنگ سفیدشان سال‌ها پیش زیر لایه‌ای از رطوبت و ترک‌های باریک گم شده بود. لامپ انتهای راهرو مدام چشمک میزد و هر بار چند لحظه همه‌چیز در تاریکی فرو می‌رفت. در انتهای راهرو دری چوبی نیمه‌باز دیده می‌شد که هیچ تابلویی...
  17. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    کریمی بدون اینکه قدم‌هایش را آهسته کند، گفت: «دیروز بیشتر درباره‌ی روند جمع‌آوری پسماندها صحبت کردیم؛ اما یه قسمت دیگه هم هست که بد نیست ببینیش. معمولا کمتر کسی سراغش میاد.» چشم از راهرو برنداشتم: «چه بخشی؟» با صدایی خش‌دار زمزمه کرد: «محل نگهداری موقت پسماندها. قبل از اینکه تحویل ماشین حمل...
  18. (SINA)

    عکس آشپزی‌های من و تو 👩‍🍳🧑‍🍳

    ساندویچ v818879_ فقط نون تستای اینجا کله‌شون دوتا دایره نداشت neutral{"_
عقب
بالا پایین